دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۹۴

عطار
عقل در عشق تو سرگردان بماند چشم جان در روی تو حیران بماند
ذره ای سرگشتگی عشق تو روز و شب در چرخ سرگردان بماند
چون ندید اندر دو عالم محرمی آفتاب روی تو پنهان بماند
هر که چوگان سر زلف تو دید همچو گویی در خم چوگان بماند
پای و سر گم کرد دل تا کار او چون سر زلف تو بی پایان بماند
هر که یکدم آن لب و دندان بدید تا ابد انگشت در دندان بماند
هر که جست آب حیات وصل تو جاودان در ظلمت هجران بماند
ور کسی را وصل دادی بی طلب دایما در درد بی درمان بماند
ور کسی را با تو یک دم دست داد عمر او در هر دو عالم آن بماند
حاصل عطار در سودای تو دیده ای گریان دلی بریان بماند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات به تصویر کشنده‌ی حیرت و سرگشتگی جانِ عاشق در برابر عظمت و شکوه بی‌کرانِ محبوب ازلی است. شاعر به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه عقل بشری در مواجهه با جذبه‌ی عشق، توان تحلیل خود را از دست می‌دهد و در دریایی از بهت و حیرانی غوطه‌ور می‌شود؛ گویی هیچ عقل و جانی را یارای تاب آوردن در برابر تجلیِ روی معشوق نیست.

عطار در این سروده، پارادوکسِ دردناکِ جست‌وجوی حقیقت را نمایان می‌سازد؛ اینکه طلبِ وصال، خود می‌تواند سرآغازِ دردی بی‌پایان باشد و یا حتی اگر وصالی رخ دهد، آن‌چنان سنگین و عظیم است که تمامِ هستیِ عاشق را در بر می‌گیرد. در نگاه او، دنیایِ عشق، دنیایی است که در آن رنج و لذت، و وصال و هجران در هم تنیده‌اند و حتی یک لحظه یافتنِ معشوق، ارزشی فراتر از دو عالم دارد.

معنای روان

عقل در عشق تو سرگردان بماند چشم جان در روی تو حیران بماند

عقل و اندیشه در وادی عشق تو راه گم کرده و سرگردان مانده است و چشمِ روح و جانِ ما، در برابر تماشایِ چهره‌ی بی‌مثال تو، در بهت و حیرت فرو رفته است.

نکته ادبی: حیرت و سرگردانی در اینجا نشان‌دهنده‌ی ناتوانی ابزارِ شناخت بشری (عقل) در درکِ حقیقت مطلق است.

ذره ای سرگشتگی عشق تو روز و شب در چرخ سرگردان بماند

کوچک‌ترین نشانه از آشفتگیِ عشقِ تو کافی است تا عاشق را همچون جرمی آسمانی، شب و روز در چرخش و تلاطم همیشگی نگاه دارد.

نکته ادبی: چرخ اشاره به گردشِ افلاک دارد که نمادِ بی‌قراری و حرکتِ مداوم است.

چون ندید اندر دو عالم محرمی آفتاب روی تو پنهان بماند

از آنجایی که محبوب در سراسر هستی، محرمِ راز و شایسته‌ای برای تماشایِ جمالش نیافت، خورشیدِ رخسارِ خود را همچنان در پسِ پرده‌ی پنهان نگه داشت.

نکته ادبی: آفتابِ روی، استعاره‌ای از تجلیِ انوارِ الهی است که به دلیل نبودِ ظرفیت در آفرینش، پنهان مانده است.

هر که چوگان سر زلف تو دید همچو گویی در خم چوگان بماند

هر کس که زلفِ خمیده‌ی تو را دید، همچون گویی که در انحنایِ چوگان گرفتار شود، در پیچ و خمِ گیسوی تو اسیر و سرگردان ماند.

نکته ادبی: خمِ چوگان نمادی از پیچیدگی و قدرتِ ربایشِ زلف معشوق است.

پای و سر گم کرد دل تا کار او چون سر زلف تو بی پایان بماند

دلِ عاشق آن‌چنان سر و پا گم کرده و بی‌قرار شد که وضعیتش همچون سرِ زلفِ تو، در پیچیدگی و بی‌انت‌هایی فرو رفت.

نکته ادبی: گم کردنِ سر و پا، کنایه از از دست دادنِ اختیار و آگاهی است.

هر که یکدم آن لب و دندان بدید تا ابد انگشت در دندان بماند

هر که برای لحظه‌ای آن لب و دندانِ زیبا را دید، تا ابد از شدتِ شگفتی، انگشتِ حیرت به دندان گزید.

نکته ادبی: انگشت در دندان گرفتن، کنایه‌ای کهن از نهایت تعجب و حیرت است.

هر که جست آب حیات وصل تو جاودان در ظلمت هجران بماند

هر کسی که در پی یافتنِ آبِ حیات (وصال تو) برآمد، سرانجام در تاریکیِ فراق و هجران گرفتار شد و راه به جایی نبرد.

نکته ادبی: اشاره به اسطوره‌ی اسکندر که در تاریکی به دنبال آب حیات رفت اما آن را نیافت.

ور کسی را وصل دادی بی طلب دایما در درد بی درمان بماند

و اگر تو بدونِ طلب و خواستِ کسی، وصالِ خود را نصیبش کنی، او را برای همیشه دچارِ درد و رنجی می‌کنی که هیچ درمانی ندارد.

نکته ادبی: دردِ بی‌درمان در اینجا، همان سوز و گدازِ ناشی از عظمتِ وصال است که عاشق را از بندِ تعادل می‌رهاند.

ور کسی را با تو یک دم دست داد عمر او در هر دو عالم آن بماند

و اگر به کسی فرصت داده شود که حتی یک لحظه به تو دست یابد، آن یک لحظه برای او ارزشی فراتر از هر دو عالم خواهد داشت.

نکته ادبی: دست داد، به معنای رسیدن به فرصت یا غنیمت شمردنِ لحظه است.

حاصل عطار در سودای تو دیده ای گریان دلی بریان بماند

دست‌آوردِ عطار از تمامِ این سودا و تجارتِ عاشقانه، چیزی جز چشمی گریان و دلی سوخته و بریان نبوده است.

نکته ادبی: بریان بودنِ دل، کنایه از شدتِ سوختگی و رنجِ ناشی از عشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آفتابِ روی

تشبیه چهره‌ی معشوق به خورشید برای بیان درخشندگی و دوریِ دست‌یافتنی بودن آن.

تلمیح آب حیات

اشاره به داستان اسکندر و جستجوی او برای جاودانگی که شاعر آن را به وصال محبوب پیوند داده است.

کنایه انگشت در دندان ماندن

کنایه از حیرت و شگفتیِ بسیار که در متون کلاسیک رایج است.

تشبیه همچو گویی در خم چوگان

تشبیه حالتِ عاشقِ اسیر به گویی که در انحنای چوگان بازیچه است، برای نمایشِ بی‌اختیاری در برابرِ عشق.