دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۹۲

عطار
دلی کز عشق تو جان برفشاند ز کفر زلف ایمان برفشاند
دلی باید که گر صد جان دهندش صد و یک جان به جانان برفشاند
وگر یک ذره درد عشق یابد هزاران ساله درمان برفشاند
نیارد کار خود یک لحظه پیدا ولی صد جان پنهان برفشاند
اگر جان هیچ دامن گیرش آید به یک دم دامن از جان برفشاند
چه می گویم که از یک جان چه خیزد که خواهد تا هزاران برفشاند
چو دوزخ گرم گردد سوز عشقش بهشت از پیش رضوان برفشاند
اگر صد گنج دارد در دل و جان ز راه چشم گریان برفشاند
نه این عالم نه آن عالم گذارد که این برپا شد و آن برفشاند
چو جز یک چیز مقصودش نباشد دو کون از پیش آسان برفشاند
چو آن یک را بیابد گم شود پاک نماند هیچ تا آن برفشاند
بغرد همچو رعدی بر سر جمع همه نقدش چو باران برفشاند
چو سایه خویش را عطار اینجا بر آن خورشید رخشان برفشاند

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل در ستایش مقام والای عاشق حقیقی است که در آتش عشق، از تمامی دلبستگی‌های دنیوی و اخروی رها شده است. شاعر با زبانی شورمندانه و عارفانه، از گذشتن از جان و مال و حتی بهشت سخن می‌گوید تا به یگانگی با معشوق برسد.

مضمون اصلی، فنای در محبوب است؛ جایی که عاشق از تعلقات این جهان و آن جهان می‌گذرد و با بخششِ تمامی هستی خود، تنها در پی رسیدن به مقصود ازلی است تا در نهایت خود نیز در آن خورشید حقیقت محو گردد.

معنای روان

دلی کز عشق تو جان برفشاند ز کفر زلف ایمان برفشاند

دلی که به خاطر عشق تو از جان خود می‌گذرد، حتی در پیچ‌ و خم زلفِ کفرآمیز تو، نشانه‌های ایمان و هدایت را می‌یابد.

نکته ادبی: کفرِ زلف استعاره از آشفتگی و ظاهری است که در ظاهر مایه گمراهی است اما برای عاشق، سرچشمه ایمان است.

دلی باید که گر صد جان دهندش صد و یک جان به جانان برفشاند

عاشق راستین کسی است که اگر صد جان به او هدیه دهند، او صد و یک جان در راه محبوب قربانی می‌کند.

نکته ادبی: اغراق در بخشندگی و شوریدگیِ عاشق که بیش از آنچه دارد، ایثار می‌کند.

وگر یک ذره درد عشق یابد هزاران ساله درمان برفشاند

اگر عاشق ذره‌ای از درد عشق را بچشد، هزاران سال درمان و عافیت را در برابر آن هیچ می‌پندارد و دور می‌ریزد.

نکته ادبی: تضاد میان درد و درمان؛ دردِ عشق نزد عارف برتر از درمانِ معمول است.

نیارد کار خود یک لحظه پیدا ولی صد جان پنهان برفشاند

عاشق کارهای خود را در ظاهر پنهان نگه می‌دارد و کسی از احوالش باخبر نمی‌شود، اما در باطن، صدها جان را در راه معشوق فدا می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به سرّی بودنِ سلوک عاشقانه و ایثارِ خاموش.

اگر جان هیچ دامن گیرش آید به یک دم دامن از جان برفشاند

اگر زندگی و تعلقات دنیوی ذره‌ای مانع راهش شود، در یک لحظه از جان و هستی خود می‌گذرد و آن را رها می‌کند.

نکته ادبی: دامن بر افشاندن کنایه از رها کردن و بی‌اعتنایی نسبت به دنیاست.

چه می گویم که از یک جان چه خیزد که خواهد تا هزاران برفشاند

تازه دارم می‌گویم که از یک جان چه برمی‌آید؟ عاشق کسی است که می‌خواهد هزاران جان را فدای معشوق کند.

نکته ادبی: تکرارِ فعل برفشاندن برای تأکید بر کثرت ایثار.

چو دوزخ گرم گردد سوز عشقش بهشت از پیش رضوان برفشاند

وقتی سوز عشق همچون دوزخ شعله‌ور می‌شود، عاشق حتی بهشت و رضوانِ نگهبان آن را نیز در برابر عظمت محبوب ناچیز شمرده و دور می‌ریزد.

نکته ادبی: تمثیل دوزخ و بهشت؛ عاشق برای رسیدن به معشوق، از پاداشِ بهشتی نیز می‌گذرد.

اگر صد گنج دارد در دل و جان ز راه چشم گریان برفشاند

اگر صد گنج در دل و جان داشته باشد، همه را از طریق چشمان گریان خود در راه محبوب می‌بخشد.

نکته ادبی: چشم گریان کنایه از دریچه‌ای است که عاشقِ دل‌سوخته، دارایی‌های معنوی‌اش را از آن نثار می‌کند.

نه این عالم نه آن عالم گذارد که این برپا شد و آن برفشاند

عاشق نه این دنیا را نگه می‌دارد و نه آن دنیا (آخرت) را؛ او از هر دو می‌گذرد و آن‌ها را به کناری می‌نهد.

نکته ادبی: عبور از دو عالم (دنیا و آخرت) نشانه وارستگی کامل عارف است.

چو جز یک چیز مقصودش نباشد دو کون از پیش آسان برفشاند

چون عاشق جز یک هدف (دیدار معشوق) مقصودی ندارد، به راحتی از تمام ثروتِ دو عالم چشم می‌پوشد.

نکته ادبی: دو کون استعاره از هستی و تمامِ ما‌سوی‌الله است.

چو آن یک را بیابد گم شود پاک نماند هیچ تا آن برفشاند

زمانی که به آن یکتا می‌رسد، وجودش کاملاً محو می‌شود و دیگر کسی باقی نمی‌ماند که بخواهد چیزی را فدا کند.

نکته ادبی: اشاره به مقام فنا؛ جایی که عاشق و معشوق یکی می‌شوند و «من»ی باقی نمی‌ماند.

بغرد همچو رعدی بر سر جمع همه نقدش چو باران برفشاند

عاشق همچون رعد بر سرِ مردم (یا عالمیان) می‌غرد و تمامِ دارایی و حقیقتِ وجودش را همچون باران بر سر راه معشوق می‌باراند.

نکته ادبی: تشبیه نقدِ جان به باران که بخشنده و حیات‌بخش است.

چو سایه خویش را عطار اینجا بر آن خورشید رخشان برفشاند

عطار نیز در اینجا همچون سایه‌ای است که وجود خود را در پیشگاه آن خورشیدِ پرتو افشان (محبوب) محو می‌کند.

نکته ادبی: تخلص شاعر و استعاره از فنای سایه در خورشید که نماد ناچیزیِ وجودِ عاشق در برابر عظمت معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) کفر زلف

زلف که زیباست با کفر که ناپسند است ترکیب شده تا زیباییِ رباینده‌ی محبوب را نشان دهد.

اغراق صد و یک جان

بیانِ ایثارِ فراتر از توانِ معمول برای نشان دادن شدت عشق.

استعاره سایه و خورشید

سایه نمادِ وجودِ فانیِ انسان و خورشید نمادِ وجودِ مطلقِ محبوب است.

مراعات نظیر دوزخ، بهشت، رضوان

استفاده از واژگان مرتبط با عالم پس از مرگ برای ترسیم فضای مفهومی اثر.