دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۸۴

عطار
دلا دیدی که جانانم نیامد به درد آمد به درمانم نیامد
به دندان می گزم لب را که هرگز لب لعلش به دندانم نیامد
ندیدیم هیچ روزی تیر مژگانش که جوی خون به مژگانم نیامد
ندیدیم هیچ وقتی لعل خندانش که خود از چشم گریانم نیامد
چه تابی بود در زلف چو شستش که آن صد بار در جانم نیامد
بسی دستان بکردم لیک در دست سر زلفش به دستانم نیامد
سر زلفش بسی دارد ره دور ولی یک ره به پایانم نیامد
چگونه آن همه ره پیش گیرم که آن ره جز پریشانم نیامد
بسی هندوست زلف کافرش را یکی زانها مسلمانم نیامد
به آسانی ز زلفش سر نپیچم که با عطار آسانم نیامد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجسمی از سوز و گداز عاشقانه و حسرتِ دیدارِ محبوب است. شاعر در فضایی آکنده از غمِ هجران، به تصویرسازی‌های دقیقی از ویژگی‌های ظاهری معشوق می‌پردازد و در عین حال، ناتوانیِ خود در رسیدن به وصال را با بیانی عمیق روایت می‌کند.

مضمون اصلی متن، کشمکشِ میانِ اشتیاقِ بی‌پایانِ عاشق و بی‌اعتناییِ محبوبِ بی‌رحم است. شاعر با استفاده از نمادهایی نظیرِ زلف، لعل، و مژگان، دنیایی از تناقضاتِ عاطفی را ترسیم کرده و در پایان با تخلص به نام خویش، بر این رنجِ ابدی و دشواریِ راهِ عشق تأکید می‌ورزد.

معنای روان

دلا دیدی که جانانم نیامد به درد آمد به درمانم نیامد

ای دل، آیا دیدی که جانان من نیامد؟ (و با آمدنش) دردم پایان نیافت و درمانم حاصل نشد.

نکته ادبی: واژه 'جانان' در اینجا استعاره از معشوق است که مایه حیات و آرامش روح است.

به دندان می گزم لب را که هرگز لب لعلش به دندانم نیامد

از شدت حسرت و بی‌قراری لبم را به دندان می‌گزم، چرا که هیچ‌گاه طعمِ لبِ لعل‌گونِ او به دندانم نرسید (او را نبوسیدم).

ندیدیم هیچ روزی تیر مژگانش که جوی خون به مژگانم نیامد

هرگز روزی را ندیدم که تیرِ مژگان او را مشاهده کنم و جویِ خون از چشمانم جاری نشود.

ندیدیم هیچ وقتی لعل خندانش که خود از چشم گریانم نیامد

هرگز زمانی را ندیدم که لعلِ خندانِ او را ببینم و از چشمانِ گریانِ من اشکی سرازیر نشود.

چه تابی بود در زلف چو شستش که آن صد بار در جانم نیامد

در گره‌های زلفِ او که همچون کمانِ 'شست' تابیده است، چه گیرایی و کششی بود که صد بار تلاش کردم اما نتوانستم جانم را از بندِ آن رها کنم.

بسی دستان بکردم لیک در دست سر زلفش به دستانم نیامد

بسیار حیله و نیرنگ به کار بردم (تا او را به دست آورم)، اما عاقبت سرِ زلف او به دستم نرسید.

نکته ادبی: آرایه ایهام در واژه 'دستان' به کار رفته است؛ هم به معنای مکر و حیله و هم به معنای در دست قرار گرفتن.

سر زلفش بسی دارد ره دور ولی یک ره به پایانم نیامد

سرِ زلفِ او بسیار طولانی و پر پیچ و خم است (راهی دشوار دارد)، اما من هیچ‌گاه نتوانستم به انتهای آن راه برسم.

چگونه آن همه ره پیش گیرم که آن ره جز پریشانم نیامد

چگونه می‌توانم این راهِ طولانیِ عشق را پیش بگیرم، در حالی که این مسیر برای من جز سرگردانی و پریشانی حاصلی ندارد؟

بسی هندوست زلف کافرش را یکی زانها مسلمانم نیامد

زلفِ کافرِ او (که کفر و سیاهی را تداعی می‌کند)، سرشار از 'هندوها' (نماد سیاهی و بردگی) است، اما هیچ‌کدام از آن‌ها به دینِ من درنیامدند و با من مهربان نشدند.

به آسانی ز زلفش سر نپیچم که با عطار آسانم نیامد

به آسانی از بندِ زلفش رها نمی‌شوم و روی برنمی‌گردانم، چرا که برای عطار، دل کندن از این عشق هرگز آسان نبوده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره تیر مژگان

مژه‌ها به تیر تشبیه شده‌اند که قلب عاشق را مجروح می‌کند.

ایهام دستان

اشاره به دو معنای مکر و حیله و همچنین واژه 'دست' به همراه ضمیر.

تضاد کافر و مسلمان

تقابل میان زلفِ سیاه و کفرآمیز با نیتِ شاعر که آرزوی رام شدن (مسلمان شدن) آن را دارد.

تناقض (پارادوکس) لعل خندانش و چشم گریانم

شادی معشوق با غم و اشک عاشق در تقابل قرار گرفته تا عمقِ اندوه شاعر را نشان دهد.