دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۸۳

عطار
مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد صد ره بسوخت هر دم دودی به در نیامد
گفتم که روی او را روزی سپند سوزم زیرا که از چو من کس کاری دگر نیامد
چون نیک بنگرستم آن روی بود جمله از روی او سپندی کس را به سر نیامد
جانان چو رخ نمودی هرجا که بود جانی فانی شدند جمله وز کس خبر نیامد
آخر سپند باید بهر چنان جمالی دردا که هیچ کس را این کار برنیامد
پیش تو محو گشتند اول قدم همه کس هرگز دوم قدم را یک راهبر نیامد
چون گام اول از خود جمله شدند فانی کس را به گام دیگر رنج گذر نیامد
ما سایه و تو خورشید آری شگفت نبود خورشید سایه ای را گر در نظر نیامد
که سر نهاد روزی بر پای درد عشقت تا در رهت چو گویی بی پا و سر نیامد
که گوشهٔ جگر خواند او از میان جانت تا از میان جانش بوی جگر نیامد
چندان که برگشادم بر دل در معانی عطار را از آن در جز دردسر نیامد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر سیر عرفانی سالک به سوی حقیقت مطلق است که در آن، خودپرستی و هستیِ مجازی انسان در برابر جلوه‌ی جمال الهی به نابودی می‌گراید. شاعر با زبانی نمادین و دردمندانه، عجزِ واژگان و اندیشه بشری را در درک و توصیفِ معشوق ازلی به تصویر می‌کشد.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، مفهوم 'فنا' است؛ جایی که عاشق با نخستین گامِ شناخت، هویتِ خویش را وامی‌نهد و در وجود خورشیدوارِ معشوق، محو می‌شود. در این فضای عرفانی، هرگونه تلاش برای دیدن یا تعریف کردنِ حقیقت با ابزارهای زمینی، بیهوده است و تنها رنجِ بی‌پایان به همراه دارد.

معنای روان

مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد صد ره بسوخت هر دم دودی به در نیامد

آن انسان غرق شده در خود که هرگز نتوانست بر خویشتن غلبه کند و به کمال برسد، صد بار در آتش اشتیاق سوخت، اما هرگز دودِ این سوختن به بیرون راه نیافت (حقیقتی از او آشکار نشد).

نکته ادبی: مستغرق به معنای غرق شده در دریای عرفان است و به سر آمدن در اینجا کنایه از رسیدن به مقصد و پیروزی بر نفس است.

گفتم که روی او را روزی سپند سوزم زیرا که از چو من کس کاری دگر نیامد

گفتم روزی برای محافظت از جمالِ معشوق، سپند دود می‌کنم (تا چشم زخم نبیند)؛ زیرا از کسی چون من که هیچ توانایی دیگری ندارد، جز همین کار ساده برنمی‌آید.

نکته ادبی: سپند سوزم کنایه از تلاش عاشق برای حفظ و ستایش زیبایی معشوق است.

چون نیک بنگرستم آن روی بود جمله از روی او سپندی کس را به سر نیامد

هنگامی که به دقت نگریستم، دیدم که همه چیز تجلی چهره‌ی اوست؛ بنابراین کسی نمی‌تواند برای چهره‌ی او سپند دود کند، زیرا همه هستی، اوست و چیزی بیرون از او نیست که بخواهد برایش حفاظت ایجاد کند.

نکته ادبی: نیک نگریستن به معنای نگاهِ بصیرت‌آمیز عارفانه است.

جانان چو رخ نمودی هرجا که بود جانی فانی شدند جمله وز کس خبر نیامد

هنگامی که معشوق رخ نمود، هر جان و روحی که بود از بین رفت و چنان در او محو شدند که دیگر هیچ‌کس خبری از خود نداشت.

نکته ادبی: جانان استعاره از خداوند و رخ نمودن کنایه از تجلی ذات الهی است.

آخر سپند باید بهر چنان جمالی دردا که هیچ کس را این کار برنیامد

با وجود این، چنین جمالی شایسته‌ی سپند دود کردن است، اما افسوس که هیچ‌کس نتوانست این کار را انجام دهد؛ چرا که در حضور او کسی باقی نمی‌ماند تا این کار را بکند.

نکته ادبی: دردا که هیچ کس را این کار برنیامد، اشاره به ناتوانی انسان در انجام آداب پرستش در مقام فنا است.

پیش تو محو گشتند اول قدم همه کس هرگز دوم قدم را یک راهبر نیامد

همه افراد در همان گام نخست، پیشِ روی تو محو و فانی شدند؛ از این رو هرگز کسی یافت نشد که بتواند گام دوم را بردارد و راهبری برای آن مرحله پیدا کند.

نکته ادبی: محو شدن در اینجا به معنای نابودی خودپرستی در برابر حضور مطلق است.

چون گام اول از خود جمله شدند فانی کس را به گام دیگر رنج گذر نیامد

از آنجا که همگان در گام اولِ سلوک، از خود تهی و فانی شدند، دیگر کسی باقی نماند که بخواهد رنجِ پیمودنِ گامِ دوم را تحمل کند.

نکته ادبی: فنای فی الله در اینجا به معنای غایتِ سلوک معرفی شده است.

ما سایه و تو خورشید آری شگفت نبود خورشید سایه ای را گر در نظر نیامد

ما همچون سایه هستیم و تو خورشیدی؛ جای شگفتی نیست که خورشید هرگز به سایه توجهی نمی‌کند.

نکته ادبی: خورشید و سایه، نمادهای کلاسیکِ رابطه خالق و مخلوق هستند.

که سر نهاد روزی بر پای درد عشقت تا در رهت چو گویی بی پا و سر نیامد

کسی که سر بر پای دردِ عشق تو نهاد، تا زمانی که در راه تو همچون گوی، سر و پا و هستی خود را فدا نکرد و به نیستی نرسید، به تو نرسید.

نکته ادبی: بی پا و سر شدن کنایه از بی‌اختیار شدن و گذشتن از سر و جان است.

که گوشهٔ جگر خواند او از میان جانت تا از میان جانش بوی جگر نیامد

هر کس از میان جانت، گوشهٔ جگرِ خود را طلب کرد (مدعی عشق شد)، تا زمانی که بوی جگر سوخته از جانش برنخاست (تا واقعاً عاشق نشد)، به حقیقت نرسید.

نکته ادبی: بوی جگر از کنایاتِ ادبی برای نهایتِ رنج و سوختن در عشق است.

چندان که برگشادم بر دل در معانی عطار را از آن در جز دردسر نیامد

هرچقدر درهایِ معانی و حقایق را بر روی دل خود گشودم، برای عطار از این دریچه چیزی جز دردسر و رنجِ ذهنی حاصل نشد.

نکته ادبی: دردسر در اینجا بیانگر عجز زبان از بیان حقایق عرفانی است که تخلص شاعر نیز در آن آمده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید و سایه

خورشید نماد وجود مطلق و سایه نماد وجودِ ناپایدار و وابسته انسان است.

کنایه سپند سوزم

کنایه از تلاشِ عاشق برای پرستش و پاسداشت زیبایی معشوق که البته با نگاهِ عرفانی شاعر، بیهوده شمرده می‌شود.

تمثیل گوی

تمثیل برای عاشقِ فانی که در راهِ عشق، هویت فردی (پا و سر) خود را از دست داده است.

پارادوکس (متناقض‌نما) صد ره بسوخت هر دم دودی به در نیامد

سوختنِ عمیق باید دود داشته باشد، اما در اینجا اشاره به آن است که سوختنِ راستین، درونی و بی‌هیاهو است.