دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۷۶

عطار
لعل تو به جان فزایی آمد چشم تو به دلربایی آمد
چون صد گرهم فتاد در کار زلفت به گره گشایی آمد
با زنگی خال تو که بر ماه در جلوهٔ خودنمایی آمد
در دیدهٔ آفتاب روشن چون نقطهٔ روشنایی آمد
با چشم تو می بباختم جان چون چشم تو دردغایی آمد
بگریخت دلم ز چشم تو زود وآواره ز بی وفایی آمد
در حلقهٔ زلفت آن دم افتاد کز چشم تواش رهایی آمد
هرگاه که بگذری به بازار گویند به جان فزایی آمد
یکتایی ماه شق شد از رشک تا سرو تو در دوتایی آمد
بنشین و دگر مرو اگرچه در کار تو صد روایی آمد
دانی نبود صواب اسلام آنجا که بت ختایی آمد
بردی دلم و بحل بکردم واشکم همه در گوایی آمد
در کار من جدا فتاده چندین خلل از جدایی آمد
بیگانه مباش زانکه عطار پیش تو به آشنایی آمد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیم‌گرِ فضای شیدایی و سرگشتگی عاشقی است که در برابر زیبایی‌های خیره‌کننده و بی‌اعتنایی‌های دلبرانه معشوق، هستی خویش را به بازی گرفته است. شاعر با استفاده از جزئیات چهره معشوق، کشمکشِ درونی خود میان عقل و عشق را به تصویر می‌کشد و نشان می‌دهد که چگونه هر ویژگیِ معشوق، چون نیرویی کیهانی، نظمِ روانیِ عاشق را دگرگون می‌سازد.

درونمایه اصلی اثر، اعتراف به ناتوانی در برابر زیبایی مطلق و در عین حال، نوعی تسلیمِ آگاهانه و ستایش‌گرانه است. عطار در پایان با آوردن تخلص خود، ضمن حفظ حریم فاصله میان عاشق و معشوق، پیوندی قلبی و آشناییِ پنهانی را مطرح می‌کند که نشان از رهایی از خود و غرق شدن در معشوق دارد.

معنای روان

لعل تو به جان فزایی آمد چشم تو به دلربایی آمد

لبان سرخ و گران‌بهای تو مایه حیات‌بخشیدن به جان من است و چشمان تو با افسونگری و دلفریبی، دل از من می‌رباید.

نکته ادبی: 'لعل' استعاره از لب‌های سرخ و گران‌قدر معشوق است که در ادبیات کلاسیک بسیار پرکاربرد است.

چون صد گرهم فتاد در کار زلفت به گره گشایی آمد

زمانی که در کارهایم صدها گره و مشکل پدید می‌آید، زلفان تو که گره‌گشای دل‌های عاشقان است، به یاری‌ام می‌رسد.

نکته ادبی: 'گره‌گشایی' در اینجا کنایه از رهایی از غم و پیچیدگی‌های زندگی است.

با زنگی خال تو که بر ماه در جلوهٔ خودنمایی آمد

آن خال سیاه که بر چهره درخشان چون ماه تو نشسته است، در جلوه‌گری و خودنمایی، همچون زنگی‌بچه‌ای در میان کاخ سپید است.

نکته ادبی: 'زنگی' در شعر کهن به معنای سیاه‌پوست است و به دلیل تضاد رنگی شدید با چهره روشن، برای توصیف خال استفاده می‌شود.

در دیدهٔ آفتاب روشن چون نقطهٔ روشنایی آمد

آن خال در چشم‌انداز خورشیدِ تابان، همچون نقطه‌ای از نور و درخشش خودنمایی می‌کند.

نکته ادبی: اشاره به اینکه خال معشوق حتی از خورشید نیز درخشان‌تر یا به عبارت دیگر، کانون توجه است.

با چشم تو می بباختم جان چون چشم تو دردغایی آمد

من با چشمان تو بر سر جانم قمار می‌کردم، زیرا چشمان تو اهل فریب و نیرنگ است و دل را به بازی می‌گیرد.

نکته ادبی: 'درغایی' واژه‌ای کهن به معنای فریب، حیله و نیرنگ است که در متون قرون میانه به کار می‌رفته است.

بگریخت دلم ز چشم تو زود وآواره ز بی وفایی آمد

دلم از ترس نگاه فریبنده تو گریخت و چون تو بی‌وفایی کردی، دلم آواره و سرگردان شد.

نکته ادبی: 'بی‌وفایی' علتِ آوارگی و گریزِ دلِ عاشق است که روابط علّی و معلولی را نشان می‌دهد.

در حلقهٔ زلفت آن دم افتاد کز چشم تواش رهایی آمد

دلم درست در همان لحظه‌ای در حلقه زلف تو گرفتار شد که از چشمان تو ناامید گشت و به دنبال راه رهایی بود.

نکته ادبی: 'حلقه زلف' در ادبیات عرفانی نماد دامِ عشق و قیدِ تعلقات دنیوی است.

هرگاه که بگذری به بازار گویند به جان فزایی آمد

هر زمان که در بازارِ زمانه قدم می‌گذاری، همه می‌گویند که کسی آمده است که جان را افزونی و طراوت می‌بخشد.

نکته ادبی: 'بازار' می‌تواند اشاره به صحنه گیتی یا جلوه‌گاهِ زیبایی‌های ظاهری باشد.

یکتایی ماه شق شد از رشک تا سرو تو در دوتایی آمد

ماه، از شدت حسادتِ زیباییِ تو، یکپارچگی و سلامتِ خود را از دست داد (شق شد) از آن زمان که قدِ سروِ تو با وقار و رعنایی در عالم پدیدار گشت.

نکته ادبی: 'شق شدن ماه' تلمیحی به معجزه است که اینجا برای بیان برتری زیبایی معشوق بر ماه به کار رفته است.

بنشین و دگر مرو اگرچه در کار تو صد روایی آمد

در کنار من بنشین و دیگر نرو، اگرچه کارهای تو زیاد است و رفت‌ و آمدهای بسیاری داری.

نکته ادبی: 'روایی' به معنای رفت‌ و آمد یا امورِ جاری است که شاعر از معشوق می‌خواهد آن را برای لحظه‌ای متوقف کند.

دانی نبود صواب اسلام آنجا که بت ختایی آمد

تو خود می‌دانی که ایمان و مسلمانی آنجا که بتی چون زیبارویان ختایی ظاهر شود، رنگ می‌بازد و دیگر صلاح نیست بر اعتقاد خود پایبند ماند.

نکته ادبی: 'ختایی' اشاره به مردم ختن دارد که در ادبیات کهن به زیباییِ چهره معروف بودند و 'بت' نماد معشوق است.

بردی دلم و بحل بکردم واشکم همه در گوایی آمد

دلم را بردی و من آن را بر تو بخشیدم (حلال کردم) و اشک‌های جاری بر صورتم، گواهیِ این عشق و بخشش است.

نکته ادبی: 'بحل کردن' به معنای حلال کردن و بخشیدن است که نشان از تسلیم کامل عاشق دارد.

در کار من جدا فتاده چندین خلل از جدایی آمد

در کار و زندگی من، به دلیل دوری و جدایی از تو، خرابی‌ها و شکاف‌های بسیاری به وجود آمده است.

نکته ادبی: 'خلل' به معنای آسیب و نقص در کار است که نتیجه دوری از معشوق توصیف شده است.

بیگانه مباش زانکه عطار پیش تو به آشنایی آمد

با من بیگانه رفتار نکن، زیرا عطار با نیتی خالص و به عنوان یک آشنای قدیمی و عاشق، به سوی تو آمده است.

نکته ادبی: شاعر با شکستنِ دیوارِ میان خود و معشوق، به صمیمیتِ حاصل از عشق اشاره دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره لعل تو

استعاره از لب‌های سرخ و گران‌بهای معشوق.

تضاد زنگی خال بر ماه

تضاد میان سیاهی خال و سفیدی چهره (ماه) برای برجسته کردن زیبایی.

تلمیح یکتایی ماه

اشاره به شکافته شدن ماه که برای اغراق در زیبایی معشوق به کار رفته است.

کنایه گره‌گشایی

کنایه از رفع مشکلات و گشایش امور.