دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۷۰

عطار
نور روی تو را نظر نکشد سوز عشق تو را جگر نکشد
باد خاک سیاه بر سر آنک خاک کوی تو در بصر نکشد
آتش عشق بیدلان تو را هفت آتش گه سقر نکشد
از درازی و دوری راهت هیچ کس راه تو به سر نکشد
که رهت جز به قدر و قوت ما قدر یک گام بیشتر نکشد
درد هر کس به قدر طاقت اوست کانچه عیسی کشید خر نکشد
کوه اندوه و بار محنت تو چون کشد دل که بحر و بر نکشد
خود عجب نبود آنکه از ره عجز پشه ای پیل را به بر نکشد
با کمان فلک به هیچ سبیل بازوی هیچ پشه در نکشد
هیچکس عشق چون تو معشوقی به ترازوی عقل بر نکشد
چون کشد کوه بی نهایت را آن ترازو که بیش زر نکشد
وزن عشق تو عقل کی داند عشق تو عقل مختصر نکشد
عشقت از دیرها نگردد باز تا که ابدال را بدر نکشد
دل عطار در غم تو چنان است که غم دیگران دگر نکشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بیانگر عظمت و شکوه بی‌پایان عشق الهی است؛ عشقی که فراتر از درک، عقل و توان جسمانی انسان خاکی است. شاعر به زیبایی نشان می‌دهد که چگونه پیوند با معشوق ازلی، تمامی ابزارهای بشری را در برابرِ عظمتِ مطلقِ حق، ناکارآمد جلوه می‌دهد.

در واقع این سروده‌ها، ترسیم‌گرِ ناتوانیِ وجودِ فانی در برابر بی‌کرانگیِ عشق است. عطار با بهره‌گیری از تمثیل‌های ملموس، می‌کوشد تا خواننده را دریابد که راه رسیدن به این معشوق، نه با عقل جزئی و محاسبه‌گر، بلکه تنها با فرسودنِ نفس و گذر از خویشتنِ خویش امکان‌پذیر است.

معنای روان

نور روی تو را نظر نکشد سوز عشق تو را جگر نکشد

نور جمال تو چنان خیره‌کننده است که چشمِ بینایِ انسان تاب نگریستن به آن را ندارد و سوزِ آتشینِ عشق تو چنان جانگداز است که قلبِ انسان توانِ تحمل آن را ندارد.

نکته ادبی: استفاده از 'نظر نکشد' در اینجا به معنای تابِ دیدن نیاوردن است؛ فعل 'نکشیدن' در متون عرفانی به معنای تحمل نداشتن و برنتابیدن به کار می‌رود.

باد خاک سیاه بر سر آنک خاک کوی تو در بصر نکشد

کسی که ارزشِ غبارِ کویِ تو را به اندازه نور چشمِ خود نداند، سزاوارِ آن است که خاکِ مذلت بر سرش ریخته شود.

نکته ادبی: بصر در اینجا به معنای چشم و قوه بینایی است. 'خاک بر سر کردن' کنایه از ذلت و حقارت است.

آتش عشق بیدلان تو را هفت آتش گه سقر نکشد

حرارتِ آتشِ عشقِ تو برای دل‌سوختگان، بسیار فراتر و سوزان‌تر از آتشِ هفت‌گانه دوزخ است.

نکته ادبی: 'سقر' نامی برای دوزخ در قرآن کریم است و در اینجا برای بزرگ‌نمایی شدت عشق از آن استفاده شده است.

از درازی و دوری راهت هیچ کس راه تو به سر نکشد

مسیر رسیدن به تو چنان طولانی و دشوار است که هیچ رهروی نمی‌تواند این راه را تا رسیدن به مقصد نهایی به پایان ببرد.

نکته ادبی: راه به سر بردن کنایه از به پایان رساندن سفر است.

که رهت جز به قدر و قوت ما قدر یک گام بیشتر نکشد

چرا که ما انسان‌ها بر اساس توان و ظرفیتِ محدودی که داریم، بیش از یک گام در مسیرِ معرفتِ تو پیش نمی‌رویم.

نکته ادبی: قدر و قوت در اینجا به توانایی محدود بشری اشاره دارد.

درد هر کس به قدر طاقت اوست کانچه عیسی کشید خر نکشد

هر کس به اندازه توانایی‌اش دردمند می‌شود؛ همان‌طور که بارِ سنگینی که حضرت عیسی (که نمادِ تعالیِ روح است) برمی‌دارد، از عهده‌ی حیوانی مثل الاغ برنمی‌آید.

نکته ادبی: اشاره به داستان‌های عرفانی که در آن عیسی نماد روحانیت و خر نماد نفسانیات است؛ هر کس ظرفیت وجودی متفاوتی دارد.

کوه اندوه و بار محنت تو چون کشد دل که بحر و بر نکشد

دلِ انسان چگونه می‌تواند کوه سنگینِ اندوه و بارِ غمِ تو را تحمل کند، در حالی که این بار چنان عظیم است که آسمان و زمین هم تابِ آن را ندارند؟

نکته ادبی: بحر و بر کنایه از تمامی جهان هستی است.

خود عجب نبود آنکه از ره عجز پشه ای پیل را به بر نکشد

اصلاً جای تعجب نیست که یک پشه‌ی ناتوان نتواند از روی عجز، پیلی تنومند را در آغوش بگیرد (عقلِ بشر در برابرِ عظمتِ الهی همین‌قدر ناتوان است).

نکته ادبی: استفاده از تضاد پشه و پیل برای نشان دادن فاصله عقل ناقص با حقیقت کامل.

با کمان فلک به هیچ سبیل بازوی هیچ پشه در نکشد

بازویِ ضعیفِ هیچ پشه‌ای هرگز نمی‌تواند کمانِ آسمان (گردشِ روزگار) را به کار بگیرد و بکشد.

نکته ادبی: کمانِ فلک استعاره از گردش روزگار و مقدرات الهی است که خارج از توان انسان است.

هیچکس عشق چون تو معشوقی به ترازوی عقل بر نکشد

هیچ‌کس نمی‌تواند عشق به معشوقی همتای تو را با ترازوی عقلِ ناقصِ بشری بسنجد.

نکته ادبی: عقل در اینجا نماد تفکر استدلالی است که در برابر عشق ناتوان است.

چون کشد کوه بی نهایت را آن ترازو که بیش زر نکشد

ترازویی که فقط برای سنجشِ مقدار اندکی طلا ساخته شده، چگونه می‌تواند کوهی بی‌کران را وزن کند؟ (عقلِ محدود گنجایشِ بی‌نهایتِ عشق را ندارد).

نکته ادبی: ترازو استعاره از عقل و کوه نماد حقایق الهی است.

وزن عشق تو عقل کی داند عشق تو عقل مختصر نکشد

عقلِ محدودِ بشری هرگز نمی‌تواند سنگینی و قدرِ عشقِ تو را درک کند، چرا که این عشق بسیار فراتر از ظرفیتِ عقل است.

نکته ادبی: مختصر بودن عقل به معنای محدودیت آن در برابر دریای عشق است.

عشقت از دیرها نگردد باز تا که ابدال را بدر نکشد

عشقِ تو از میخانه‌ها و صومعه‌ها بازنمی‌گردد تا زمانی که مردانِ راه (ابدال) را به درگاهِ خود بکشاند.

نکته ادبی: ابدال گروهی از اولیای الهی هستند که در عرفان جایگاه والایی دارند.

دل عطار در غم تو چنان است که غم دیگران دگر نکشد

دلِ عطار در غمِ عشقِ تو چنان غرق و مشغول است که دیگر جایی برای غصه خوردن برای دیگران در آن باقی نمانده است.

نکته ادبی: تخلص عطار در بیت پایانی برای تأکید بر استغراق شاعر در عشق الهی است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه سوز عشق تو را جگر نکشد

اغراق در شدت سوز عشق که فراتر از تحمل جسمانی است.

استعاره کوه اندوه

تشبیه غم و رنج عشق به کوهی سنگین و گران برای نشان دادن عظمت آن.

تضاد و تمثیل پشه و پیل

تقابل میان ناتوانی عقل بشری و عظمت بی‌کران عشق الهی با استفاده از تمثیل حیوانات.

کنایه عقل مختصر

کنایه از محدودیت عقل در برابر وسعت و عمق عشق عرفانی.