دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۶۲

عطار
تا دل لایعقلم دیوانه شد در جهان عشق تو افسانه شد
آشنایی یافت با سودای تو وز همه کار جهان بیگانه شد
پیش شمع روی چون خورشید تو صد هزاران جان و دل پروانه شد
مرغ عقل و جان اسیر دام تو همچو آدم از پی یک دانه شد
نه که مرغ جان ز خانه رفته بود ره بیاموخت و به سوی خانه شد
بود تردامن در اول چون زنان وآخر اندر کار تو مردانه شد
مردیش این بود کاندر عشق تو مست پیشت آمد و دیوانه شد
می ندانم تا دل عطار هیچ شد تو را شایسته هرگز یا نشد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه، ترسیم‌گرِ سفرِ روحانیِ سالکی است که با رها کردنِ عقلِ مصلحت‌اندیش، به دریایِ بی‌کرانِ عشقِ الهی پیوسته است. شاعر در این ابیات، از استحاله و دگرگونیِ جان سخن می‌گوید که چگونه از قید و بندهای دنیوی و خودخواهی‌های عقلانی رها شده و به اصلِ خویش بازمی‌گردد.

فضا و حال‌وهوای شعر، سرشار از شورِ عرفانی و نوعی فروتنیِ عاشقانه است. جانِ آدمی که روزگاری در بندِ تعلقات و وسوسه‌ها بود، اکنون با پشت پا زدن به هر چه غیرِ دوست است، به شجاعتی دست یافته که تنها در سایه‌ی جنونِ مقدسِ عاشقی معنا می‌یابد.

معنای روان

تا دل لایعقلم دیوانه شد در جهان عشق تو افسانه شد

زمانی که دلم از عقلِ مصلحت‌سنج جدا شد و به جنونِ عشق رسید، در پهنه‌ی گیتی به افسانه‌ای شهره شد.

نکته ادبی: لایعقل در اینجا به معنای رهایی از عقلِ جزئی و استدلالی است که نزد عارفان، مانعِ شهودِ قلبی شمرده می‌شود.

آشنایی یافت با سودای تو وز همه کار جهان بیگانه شد

قلبم با سودای تو الفت گرفت و چنان درگیر عشق شد که از تمام امور و دلبستگی‌های این جهان، بیگانه و جدا گشت.

نکته ادبی: سودا در متون کهن علاوه بر معنای تجاری، به معنایِ عشقِ شدید و مالیخولیاست که در اینجا بر معنایِ عشق تأکید دارد.

پیش شمع روی چون خورشید تو صد هزاران جان و دل پروانه شد

در برابرِ درخششِ چهره‌ی خورشیدگونِ تو، هزاران جان و دلِ عاشق، همچون پروانه خود را به آتشِ عشق زدند و نابود شدند.

نکته ادبی: تصویرِ پروانه و شمع، تلمیحی به فنای عاشق در حضورِ معشوق است که از مضامینِ پرتکرار ادبیات عرفانی است.

مرغ عقل و جان اسیر دام تو همچو آدم از پی یک دانه شد

عقل و جانِ آدمی که همچون مرغی پرواز می‌کرد، در دامِ عشقِ تو گرفتار شد؛ همان‌طور که حضرت آدم به خاطرِ یک دانه (گندم)، از بهشتِ آرامش به بندِ دنیا افتاد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان هبوط آدم که در اینجا دستمایه‌ای برای توجیهِ رنجِ عاشقی و افتادن در دامِ الهی است.

نه که مرغ جان ز خانه رفته بود ره بیاموخت و به سوی خانه شد

این‌گونه نیست که مرغِ جان از آشیانه‌ی اصلی دور افتاده باشد؛ بلکه حقیقت این است که او راهِ بازگشت به خانه‌ی حقیقی خود را آموخت و به سوی آن رهسپار شد.

نکته ادبی: اشاره به نظریه عرفانیِ «بازگشت به اصل»؛ یعنی روح انسان از عالم بالا آمده و اکنون در حال بازگشت به آن است.

بود تردامن در اول چون زنان وآخر اندر کار تو مردانه شد

جانِ آدمی در ابتدا همچون زنان (در استعاره‌ای کهن که نمادِ ضعف و تردید است)، سست‌بنیاد بود، اما در نهایت، در مسیرِ عشقِ تو به شجاعت و صلابتِ مردانه دست یافت.

نکته ادبی: مردانه و زنان در اینجا نه به جنسیت، بلکه به صفتِ شجاعت و تزلزل اشاره دارد که بازتابِ نگاهِ ادبیاتِ کلاسیک به این مفاهیم است.

مردیش این بود کاندر عشق تو مست پیشت آمد و دیوانه شد

معنایِ مردانگی و شجاعتِ جانِ من، همین بود که در راهِ عشقِ تو، با مستیِ تمام به سویت آمد و دیوانگیِ خالص را پیشه کرد.

نکته ادبی: مست در عرفان به معنایِ کسی است که از خود بی‌خود شده و از قیودِ دنیوی آزاد گشته است.

می ندانم تا دل عطار هیچ شد تو را شایسته هرگز یا نشد

نمی‌دانم که آیا دلِ عطار، در نهایتِ این راه، لیاقت و شایستگیِ راه یافتن به پیشگاهِ تو را پیدا کرد یا نه.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و اظهارِ فروتنی و تردید در پذیرفته شدنِ جانِ عاشق توسطِ معشوق که از ویژگی‌های کلامِ عارفانه است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح همچو آدم از پی یک دانه شد

اشاره به داستان هبوط حضرت آدم در اثر خوردن گندم که در اینجا نمادِ گرفتاریِ عاشق در دامِ عشق است.

استعاره مرغ جان

روح و روان انسان به مرغی تشبیه شده که از اصلِ خود دور افتاده و در پی بازگشت به آشیانه‌ی ابدی است.

تشبیه شمع روی چون خورشید

چهره‌ی معشوق به خورشید تشبیه شده است که همچون شمع، باعثِ فنا و سوختنِ پروانه‌های عاشق می‌شود.

تناقض (پارادوکس) دیوانه شد

عقل‌گریزی یا دیوانگی در عرفان، نوعی خروج از عقلِ محدودِ دنیوی برای رسیدن به معرفتِ برتر است.