دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۶۱

عطار
پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد در صف دردی کشان دردی کش و مردانه شد
بر بساط نیستی با کم زنان پاک باز عقل اندر باخت وز لایعقلی دیوانه شد
در میان بیخودان مست دردی نوش کرد در زبان زاهدان بی خبر افسانه شد
آشنایی یافت با چیزی که نتوان داد شرح وز همه کارث جهان یکبارگی بیگانه شد
راست کان خورشید جانها برقع از رخ بر گرفت عقل چون خفاش گشت و روح چون پروانه شد
چون نشان گم کرد دل از سر او افتاد نیست جان و دل در بی نشانی با فنا هم خانه شد
عشق آمد گفت خون تو بخواهم ریختن دل که این بشنود حالی از پی شکرانه شد
چون دل عطار پر جوش آمد از سودای عشق خون به سر بالا گرفت و چشم او پیمانه شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل زیبا و شورانگیز، روایتگرِ گسستِ عارف از تعلقاتِ صوری و پیوندِ او با حقیقتِ مطلق است. شاعر از دگرگونیِ بنیادینِ سالک سخن می‌گوید؛ آن‌گاه که او از حصارِ تنگِ زهدِ خشک و قشری، به فضایِ فراخ و بی‌پایانِ عشقِ الهی گام می‌نهد.

در این مسیر، عقلِ مصلحت‌اندیش که در برابرِ شکوهِ حقیقت ناتوان است، رنگ می‌بازد تا جای خود را به شوریدگی و جان‌بازی دهد. عطار با تصویرسازی‌هایِ درخشان نشان می‌دهد که چگونه فنایِ خویشتن و دل‌سپردن به سودایِ عشق، نه‌تنها زیان نیست، بلکه عینِ یافتن و رسیدن به مقصودِ اصلی است.

معنای روان

پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد در صف دردی کشان دردی کش و مردانه شد

رهبر و مرشدِ ما، زهدِ ظاهری و مکان‌هایِ مقدسِ رسمی را رها کرد و به میخانه‌یِ عشقِ الهی روی آورد؛ او در جمعِ عاشقانِ دردمند، با شجاعت و مردانگی، سختی‌هایِ این راه را به جان خرید.

نکته ادبی: دردی‌کشان استعاره از کسانی است که غم و رنجِ عشق را به جان می‌خرند و از شرابِ معنویت می‌نوشند.

بر بساط نیستی با کم زنان پاک باز عقل اندر باخت وز لایعقلی دیوانه شد

در میدانِ نبردِ «نیستی» و رهایی از خود، او همچون قماربازی که تمامِ دارایی‌اش را می‌بازد، عقلِ محاسبه‌گرِ خویش را فدا کرد و از شدتِ دوری از عقلِ مادی، به دیوانگیِ مقدس رسید.

نکته ادبی: کم‌زنان در اینجا به معنایِ بازی‌کنندگان و قماربازان است که کنایه از بازیِ خطرناک و بزرگِ سالک با هستیِ خویش است.

در میان بیخودان مست دردی نوش کرد در زبان زاهدان بی خبر افسانه شد

او در میانِ کسانی که از خود بی‌خبر و غرق در مستیِ عشق بودند، جامِ درد و بلا را سر کشید؛ اما همین حالِ او باعث شد تا در نگاهِ زاهدانِ ظاهربین و بی‌خبر از حقیقت، به فردی افسانه‌ای و انگشت‌نما تبدیل شود.

نکته ادبی: بی‌خودان در اینجا اشاره به عارفانی دارد که از تعلقاتِ نفسانی رسته و در خداوند غرق شده‌اند.

آشنایی یافت با چیزی که نتوان داد شرح وز همه کارث جهان یکبارگی بیگانه شد

او به حقیقتی دست یافت که هیچ کلام و زبانی توانِ وصفِ آن را ندارد؛ در نتیجه، یک‌باره از تمامِ مشغله‌ها و تعلقاتِ دنیوی دست شست و با آن‌ها بیگانه شد.

نکته ادبی: یکبارگی قیدی به معنای کاملاً و به صورتِ ناگهانی و قطعی است که شدتِ دگرگونیِ او را نشان می‌دهد.

راست کان خورشید جانها برقع از رخ بر گرفت عقل چون خفاش گشت و روح چون پروانه شد

به محضِ آنکه خورشیدِ حقیقتِ الهی نقاب از چهره برداشت، عقلِ محدودِ بشری همچون خفاش در برابرِ تابشِ نورِ مطلق کور شد، اما روحِ عاشق همچون پروانه‌ای بی‌پروا به سویِ آتشِ این نور پر کشید.

نکته ادبی: تقابلِ خفاش و پروانه نشان‌دهنده‌یِ تضادِ میانِ عقلِ جزئی‌نگر و روحِ عاشق‌پیشه است.

چون نشان گم کرد دل از سر او افتاد نیست جان و دل در بی نشانی با فنا هم خانه شد

وقتی دل از نشانه‌ها و تعلقاتِ دنیوی رها شد، از قیدِ خودپرستی بیرون آمد و در وادیِ بی‌نشانی و فنا، خانه و آرامشِ ابدیِ خود را یافت.

نکته ادبی: فنا در اصطلاحِ عرفانی به معنایِ نابودیِ صفاتِ بشری و رسیدن به بقایِ حق است.

عشق آمد گفت خون تو بخواهم ریختن دل که این بشنود حالی از پی شکرانه شد

عشق آمد و تهدید کرد که قصد دارد خونِ تو را بریزد و جانت را بگیرد؛ دلی که این پیام را شنید، در کمالِ اشتیاق و به نشانه سپاسگزاری، برایِ قربانی شدن پیش‌قدم شد.

نکته ادبی: استقبالِ دل از ریخته شدنِ خون، پارادوکسِ زیبایی است که نشان‌دهنده‌یِ تسلیمِ محضِ عاشق است.

چون دل عطار پر جوش آمد از سودای عشق خون به سر بالا گرفت و چشم او پیمانه شد

هنگامی که دلِ عطار از شدتِ عشق و سودایِ آن به جوش و خروش آمد، خونِ غیرت و شور به سرش زد و چشمانش از اشکِ خونین، لبریز و همچون پیمانه‌ای پر از درد شد.

نکته ادبی: سودا هم به معنایِ جنون و هم به معنایِ اندوهِ ناشی از عشق است که در ادبیاتِ عرفانی کاربردِ فراوان دارد.

آرایه‌های ادبی

استعاره میخانه

میخانه در اینجا نمادِ فضایِ شوریدگی، عشق و مکانی است که در آن سالک از تعلقاتِ ظاهری می‌رهمد.

تناقض (پارادوکس) خون تو بخواهم ریختن / ...از پی شکرانه شد

شادی و شکرگزاری در برابرِ تهدید به مرگ، نشان‌دهنده‌یِ تضادِ ظاهریِ مفاهیم برای رسیدن به حقیقتی عمیق‌تر است.

تمثیل عقل چون خفاش / روح چون پروانه

تشبیه عقلِ مادی به خفاشِ گریزان از نور و روحِ عاشق به پروانه‌یِ مشتاقِ نور.