دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۶۰

عطار
تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد پندار هستی تا ابد از جان و تن افتاده شد
روزی برون آمد ز شب طالب فنا گشت از طلب شور جهان سوزی عجب در انجمن افتاده شد
رویت ز برقع ناگهان یک شعله زد آتش فشان هر لحظه آتش صد جهان در مرد و زن افتاده شد
چون لب گشادی در سخن جان من آمد سوی تن تا مرده بیخود نعره زن مست از کفن افتاده شد
برقی برون جست از قدم برکند گیتی را ز هم پس نور وحدت زد علم تا ما و من افتاده شد
ما چون فتادیم از وطن زان خسته ایم و ممتحن دل کی نهد بر خویشتن آن کز وطن افتاده شد
حلاج همچون رستمی خوش با وطن آمد همی کاندر گلوی وی دمی بند از رسن افتاده شد
ساقی به جای مصحفش جامی نهاده بر کفش وآتش ز جان پر تفش در پیرهن افتاده شد
می خورد تا شد نعره زن پس نعره زد بی ما و من آزاد گشت از خویشتن بی خویشتن افتاده شد
چون قوت دیگر داشت او زان صبر دیگر داشت او یک لقمه ای برداشت او باز از دهن افتاده شد
در هیبت حالی چنان گشتند مردان چون زنان چه خیزد از تر دامنان چو تهمتن افتاده شد
در جنب این کار گران گشتند فانی صفدران هم بت شد و هم بتگران هم بت شکن افتاده شد
عطار ازین معنی همی دارد بدل در عالمی چون می نیابد محرمی دل بر سخن افتاده شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، بیانگر سیرِ عارفانه و عبورِ جان از عالم کثرت و خودبینی به سوی وحدت و حقیقتِ مطلق است. در نگاهِ عاشق، با تجلیِ انوارِ الهی، تمامیِ اعتباراتِ دو جهان (مادی و معنوی) از اعتبار ساقط شده و پندارِ واهیِ «من بودن» که حجابِ اصلیِ حقیقت است، در آتشِ عشق می‌سوزد و از میان می‌رود.

شاعر در این اثر، فضای شوریدگی و فنا را ترسیم می‌کند که در آن، سالک با تکیه بر تجلیاتِ حق، از حصارِ خودپرستی خارج شده و به آزادیِ مطلق می‌رسد. در این مسیر، حتی اسطوره‌های قدرت و دلاوری نیز در برابرِ کششِ الهی خاضع می‌شوند و عارف با زبانی نمادین، از دوریِ جان از وطنِ اصلی (عالمِ بالا) و بازگشت به آن از طریقِ فنای نفس سخن می‌گوید.

معنای روان

تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد پندار هستی تا ابد از جان و تن افتاده شد

همین که نورِ جمالِ محبوب را مشاهده کردم، هر دو عالم (دنیا و آخرت) در نظرم بی‌ارزش شد و خیالِ وجود داشتنِ مستقلِ خویش، برای همیشه از جان و تنم رخت بربست.

نکته ادبی: دو کون به معنای دو عالم (دنیا و آخرت) است. افتادن از چشم، کنایه از بی‌ارزش شدن و از اعتبار افتادن است.

روزی برون آمد ز شب طالب فنا گشت از طلب شور جهان سوزی عجب در انجمن افتاده شد

وقتی سالک از ظلمتِ نادانی بیرون آمد، طالبِ فنایِ خود شد و از این جست‌وجو، چنان شور و آتشِ جهانی در میانِ اهلِ دل پدید آمد که شگفت‌آور است.

نکته ادبی: طالب فنا گشتن، اصطلاحی عرفانی است به معنای درخواستِ نابودیِ منیّت و خودخواهی در برابرِ اراده‌ی حق.

رویت ز برقع ناگهان یک شعله زد آتش فشان هر لحظه آتش صد جهان در مرد و زن افتاده شد

وقتی نقاب از چهره‌ات کنار زدی و نوری آشکار شد، همچون شعله‌ای آتش‌فشان بود که در هر لحظه، جهانی از تعلقات را در دلِ همه‌ی انسان‌ها می‌سوزاند.

نکته ادبی: برقع به معنای نقاب است و کنایه از حجاب‌های میانِ مخلوق و خالق.

چون لب گشادی در سخن جان من آمد سوی تن تا مرده بیخود نعره زن مست از کفن افتاده شد

همین که لب به سخن گشودی، جانِ من به تن بازگشت و آن جانِ مرده‌ی بیخود، از شدتِ مستی و وجد، فریادکشان از قفسِ تن آزاد شد.

نکته ادبی: مرده در اینجا اشاره به سالکِ غافل از حق دارد که با کلامِ الهی حیاتِ معنوی می‌یابد.

برقی برون جست از قدم برکند گیتی را ز هم پس نور وحدت زد علم تا ما و من افتاده شد

برقی از جمالِ تو درخشید و جهانِ مادی را از هم گسست؛ سپس نورِ یگانگی پرچمِ خود را برافراشت و تفاوت‌های من و تو از میان برداشته شد.

نکته ادبی: زدنِ علم، کنایه از آشکار شدن و غلبه یافتنِ یک جریان یا تفکر است.

ما چون فتادیم از وطن زان خسته ایم و ممتحن دل کی نهد بر خویشتن آن کز وطن افتاده شد

ما که از وطنِ اصلیِ خود (عالمِ قدس) دور افتاده‌ایم، به همین سبب خسته و گرفتارِ رنج هستیم؛ کسی که از وطن دور مانده باشد، چگونه می‌تواند دلبسته و آرام در این جهانِ خاکی بماند؟

نکته ادبی: وطن در عرفان استعاره از عالمِ معنا و جایگاهِ اصلیِ روحِ انسانی است.

حلاج همچون رستمی خوش با وطن آمد همی کاندر گلوی وی دمی بند از رسن افتاده شد

حلاج همانندِ پهلوانی نامدار، با اشتیاق به سوی وطنِ اصلی (خداوند) بازگشت، زیرا در گلویش بندِ طنابِ دار قرار گرفت و این راهِ بازگشتِ او شد.

نکته ادبی: اشاره به داستانِ حسین بن منصور حلاج که با شهادت، به وصالِ حق رسید. رسن به معنای طناب و ریسمان است.

ساقی به جای مصحفش جامی نهاده بر کفش وآتش ز جان پر تفش در پیرهن افتاده شد

ساقیِ ازل، به جای کتابِ رسمیِ شریعت، جامی از شرابِ عشق به دستش داد و آتشِ سوزانی از درونِ پر تلاطمش بر تن و جانش شعله‌ور شد.

نکته ادبی: مصحف استعاره از ظاهرِ دین و آدابِ رسمی است که در برابرِ عشقِ حقیقی قرار می‌گیرد.

می خورد تا شد نعره زن پس نعره زد بی ما و من آزاد گشت از خویشتن بی خویشتن افتاده شد

آن‌قدر شرابِ عشق نوشید تا فریادزن شد؛ سپس چنان فریادی زد که در آن نشانی از منیت نماند و کاملاً از بندِ خویشتن رها شد و در حالتِ فنا فرو رفت.

نکته ادبی: بی‌خویشتن افتادن، تعبیری برای رسیدن به مقامِ فنایِ کامل است که در آن خودی باقی نمی‌ماند.

چون قوت دیگر داشت او زان صبر دیگر داشت او یک لقمه ای برداشت او باز از دهن افتاده شد

چون او نیرویِ معنویِ متفاوتی داشت، صبر و شکیباییِ خاصی هم داشت؛ لقمه‌ای از دنیا را برداشت، اما بلافاصله از دهانش افتاد و نخواست آن را ببلعد.

نکته ادبی: لقمه به معنای تعلقاتِ دنیوی است که عاشقِ حقیقی آن‌ها را فرو نمی‌برد.

در هیبت حالی چنان گشتند مردان چون زنان چه خیزد از تر دامنان چو تهمتن افتاده شد

در هیبتِ این حالِ روحانی، حتی مردانِ بزرگ چنان ضعیف شدند که مانندِ زنان گشتند؛ وقتی پهلوانِ نامداری چون تهمتن (رستم) در برابرِ این حال از پا درمی‌آید، از افرادِ تر دامن (گناهکار) چه کاری ساخته است؟

نکته ادبی: تهمتن لقبِ رستم در شاهنامه است و نمادِ قدرتِ جسمانی که در اینجا در برابرِ عشقِ الهی حقیر شمرده شده است.

در جنب این کار گران گشتند فانی صفدران هم بت شد و هم بتگران هم بت شکن افتاده شد

در برابرِ این کارِ بزرگ و سنگین، پهلوانان و مبارزانِ راهِ حق فانی شدند؛ در این وادی، بت، بت‌گر و بت‌شکن همه یکی شدند و در وحدت مستهلک گشتند.

نکته ادبی: صفدر به معنای کسی است که صفِ دشمن را می‌شکافد (دلیر). اشاره به وحدتِ وجود که در آن تقابل‌ها از بین می‌رود.

عطار ازین معنی همی دارد بدل در عالمی چون می نیابد محرمی دل بر سخن افتاده شد

عطار از این اسرار در دلش عالمی دارد، اما چون کسی را که شایسته‌ی شنیدن این راز باشد نمی‌یابد، ناچار دلش به سخن گفتن و افشایِ این راز گشوده شد.

نکته ادبی: محرم به معنای رازدار و کسی است که شایستگیِ فهمِ حقایقِ باطنی را دارد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح حلاج

اشاره به واقعه‌ی شهادتِ حسین بن منصور حلاج و نمادِ عبور از جان برای رسیدن به حق.

تضاد و تناقض‌نمایی (پارادوکس) هم بت شد و هم بتگران هم بت شکن

بیانِ وحدتِ وجودی که در آن متضادها در دریای حقیقت با هم یکی می‌شوند.

کنایه افتاده شد

در جای‌جای شعر به معنای تغییرِ حال، از پا افتادن یا رها شدن از قید و بندها به کار رفته است.

استعاره وطن

نمادِ جایگاهِ اصلیِ روحِ آدمی در نزدِ خداوند.

مراعات نظیر جام، ساقی، می، مست

استفاده از اصطلاحاتِ مرتبط با میگساری که نمادِ عشقِ الهی است.