دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۵۳

عطار
بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد دل کیست که جان نیز درین واقعه هم شد
انگشت نمای دو جهان گشت به عزت هر دل که سراسیمهٔ آن زلف به خم شد
چون پرده برانداختی از روی چو خورشید هر جا که وجودی است از آن روی عدم شد
راه تو شگرف است بسر می روم آن ره زآنروی که کفر است در آن ره به قدم شد
عشاق جهان جمله تماشای تو دارند عالم ز تماشی تو چون خلد ارم شد
تا مشعلهٔ روی تو در حسن بیفزود خوبان جهان را ز خجل مشعله کم شد
تا روی چو خورشید تو از پرده علم زد خورشید ز پرده به در افتاد و علم شد
تا لوح چو سیم تو خطی سبز برآورد جان پیش خط سبز تو بر سر چو قلم شد
چون آه جگرسوز ز عطار برآمد با مشک خط تو جگر سوخته ضم شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تصویری است از بی‌تابیِ عاشق در برابر جلوهٔ جمال پروردگار. در این فضا، شاعر با بهره‌گیری از استعاره‌های عرفانی، مسیری را ترسیم می‌کند که در آن، عقلِ جزئی و تعلقات دنیوی رنگ می‌بازند و تنها حیرت، شیفتگی و تسلیمِ مطلق در برابرِ حقیقت باقی می‌ماند.

شاعر با بیانی شورانگیز از فنای هستی در برابر رویِ یار سخن می‌گوید و معتقد است که حضورِ بی‌واسطهٔ حق، چنان درخشنده است که هرآنچه غیر اوست، محو می‌گردد. در این نگاه، عاشق برای رسیدن به این سرمنزل، نیازمندِ گذشتن از «منِ خویش» است و این راهِ دشوار، تنها با افتادگی و سرسپردگی پیمودنی است.

معنای روان

بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد دل کیست که جان نیز درین واقعه هم شد

دلِ بیچاره‌ام در پیچ و خمِ زلف تو گرفتار شد؛ این واقعه آن‌چنان سهمگین بود که نه‌تنها دل، بلکه جان نیز در این راه از دست رفت.

نکته ادبی: زلف به خم کنایه از دام‌های ظاهری دنیا یا پیچیدگی‌های تجلیات الهی است که دل را اسیر می‌کند.

انگشت نمای دو جهان گشت به عزت هر دل که سراسیمهٔ آن زلف به خم شد

هر دلی که در پیچ و تاب آن گیسوانِ پرآشوب، حیران و سرگشته شود، در هر دو عالم به عزت و بزرگی مشهور و انگشت‌نما خواهد شد.

نکته ادبی: سراسیمه بودن در ادبیات عرفانی به معنای از دست دادنِ عقلِ مصلحت‌اندیش و رسیدن به شوریدگیِ مقدس است.

چون پرده برانداختی از روی چو خورشید هر جا که وجودی است از آن روی عدم شد

هنگامی که نقاب را از چهرهٔ درخشانت برداشتی، هر موجودی که در هستی بود، در برابرِ تجلیِ روی تو محو و نابود گشت.

نکته ادبی: اشاره به مقام «فنا»؛ جایی که تجلیِ حق، هستیِ اعتباریِ موجودات را از میان می‌برد.

راه تو شگرف است بسر می روم آن ره زآنروی که کفر است در آن ره به قدم شد

طریقِ رسیدن به تو بسیار دشوار و شگفت‌انگیز است؛ من این راه را با سر (نه با پا) می‌پیمایم، زیرا در این طریقت، با پا رفتن (تکیه بر توانِ جسمانی و عقلِ ناقص) کفر و نشانهٔ دوری از مقصود است.

نکته ادبی: به سر رفتن کنایه از نهایتِ فروتنی، عشق و ایثار است که در مقابلِ به قدم رفتن که نشانهٔ غرور یا عادی بودن است، قرار دارد.

عشاق جهان جمله تماشای تو دارند عالم ز تماشی تو چون خلد ارم شد

تمام عاشقان عالم، محو تماشای تو هستند و جهان به واسطهٔ نظاره کردنِ زیباییِ تو، به زیباییِ باغِ بهشتیِ ارم شده است.

نکته ادبی: خلد ارم نماد کمال زیبایی و بهشتِ زمینی است که بازتاب‌دهندهٔ جمالِ الهی است.

تا مشعلهٔ روی تو در حسن بیفزود خوبان جهان را ز خجل مشعله کم شد

از آن زمان که نورِ روی تو در زیبایی فزونی یافت، زیبارویانِ عالم از شرمِ حضور تو، فروغ و درخششِ خود را از دست دادند.

نکته ادبی: مشعله به معنای چراغ و نور است و شاعر از این واژه برای شدتِ درخششِ چهرهٔ معشوق بهره برده است.

تا روی چو خورشید تو از پرده علم زد خورشید ز پرده به در افتاد و علم شد

از وقتی که چهرهٔ خورشیدگونِ تو از پسِ پرده آشکار شد، خورشیدِ آسمان در برابرِ عظمتِ تو، از اعتبار افتاد و ناپدید گشت.

نکته ادبی: اغراقِ شاعرانه در برتریِ نورِ حقیقت بر خورشیدِ مادی که امری متداول در عرفان است.

تا لوح چو سیم تو خطی سبز برآورد جان پیش خط سبز تو بر سر چو قلم شد

زمانی که بر چهرهٔ سیمین و درخشانت، نخستین موهای صورت (خط سبز) پدیدار شد، جانِ من همچون قلم در برابرِ این خط، سرِ تعظیم فرود آورد.

نکته ادبی: خط سبز کنایه از ابتدای رویش موی صورت و نمادِ تازگیِ جمالِ الهی است و قلم شدن کنایه از بندگی و انقیاد است.

چون آه جگرسوز ز عطار برآمد با مشک خط تو جگر سوخته ضم شد

هنگامی که آهِ جگرسوزِ عطار از نهادش برآمد، این سوزِ درونی با عطرِ مشک‌فامِ گیسوان تو درآمیخت و یکی شد.

نکته ادبی: تخلص شاعر و پیوند دادنِ رنج و سوزِ عاشقی با زیباییِ معشوق که به نوعی وحدتِ عاشق و معشوق را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تلمیح خلد ارم

اشاره به باغ افسانه‌ای ارم که نماد زیباییِ بی‌مانند است.

استعاره روی چو خورشید

تشبیه چهره یار به خورشید برای تبیینِ درخشش و قدرتِ آن.

تناقض (پارادوکس) بسر می روم آن ره

پیمودن راه با سر به جای پا، که بیانگرِ واژگونیِ عاداتِ معمول در مسیرِ عشق است.

مراعات نظیر خط، قلم، لوح

هماهنگی میان واژگانِ حوزهٔ کتابت برای تبیینِ انقیاد عاشق.