دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۴۴

عطار
شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد پیر ما خرقهٔ خود چاک زد و ترسا شد
عقل از طرهٔ او نعره زنان مجنون گشت روح از حلقهٔ او رقص کنان رسوا شد
تا که آن شمع جهان پرده برافکند از روی بس دل و جان که چو پروانهٔ نا پروا شد
هر که امروز معایینه رخ یار ندید طفل راه است اگر منتظر فردا شد
همه سرسبزی سودای رخش می خواهم که همه عمر من اندر سر این سودا شد
ساقیا جام می عشق پیاپی درده که دلم از می عشق تو سر غوغا شد
نه چه حاجت به شراب تو که خود جان ز الست مست آمد به وجود از عدم و شیدا شد
عاشقا هستی خود در ره معشوق بباز زانکه با هستی خود می نتوان آنجا شد
روی صحرا چو همه پرتو خورشید گرفت کی تواند نفسی سایه بدان صحرا شد
قطره ای بیش نه ای چند ز خویش اندیشی قطره ای چبود اگر گم شد و گر پیدا شد
بود و نابود تو یک قطرهٔ آب است همی که ز دریا به کنار آمد و با دریا شد
هرچه غیر است ز توحید به کل میل کشم زانکه چشم و دل عطار به کل بینا شد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل تابلویی از تجلی جمال الهی و تاثیر آن بر جان عاشق است. شاعر با زبانی عرفانی و عمیق، تقابل میان زهد خشک و ظاهرپرستانه را با حقیقتِ عشقِ بی‌پایان به تصویر می‌کشد و راه رهایی از خودخواهی را در فنا شدن در دریای بی‌کران هستی خداوند می‌داند.

فضای حاکم بر این ابیات، شوریدگی و سرمستیِ عارفانه است که در آن، عقلِ محاسبه‌گر در برابر جلوه حق رنگ می‌بازد و روحِ عاشق، با گذشتن از خویشتن، به یگانگی با معشوق ازلی می‌رسد. این غزل دعوتی است به رها کردن دلبستگی‌های دنیوی و رسیدن به توحید ناب که در آن، قطره وجود انسان در اقیانوسِ بیکرانِ حضرت دوست ذوب می‌شود.

معنای روان

شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد پیر ما خرقهٔ خود چاک زد و ترسا شد

موی بلند و پیچ‌درپیچِ محبوب، همچون زنّار (کمربند مخصوص مسیحیان) خودنمایی کرد و چنان زیبا و حیرت‌انگیز بود که پیرِ زاهد و باایمانِ ما، خرقه پارسایی‌اش را درید و به راهی غیر از زهدِ ظاهری (مسیحی‌گری) روی آورد.

نکته ادبی: استفاده از 'زنار' و 'ترسا' در ادبیات عرفانی برای بیان گذر از عقاید خشک و تعصبات مذهبی به سمت وادی عشق و رهایی است.

عقل از طرهٔ او نعره زنان مجنون گشت روح از حلقهٔ او رقص کنان رسوا شد

عقلِ منطقی در برابر پیچ‌ و خمِ موی او، دیوانه‌وار نعره می‌کشد و سرگشته می‌شود؛ روح نیز در حلقه و پیچ‌ و تابِ زلف او، در حال رقص و سماع، به مقام بی‌خویشتنی (رسوایی در نظر مردم) می‌رسد.

نکته ادبی: تضاد میان 'عقل' (به عنوان مظهر نظم) و 'مجنون' شدن آن، و همچنین 'روح' که در اینجا رقصان است، تصویرگرِ غلبه عشق بر استدلال عقلی است.

تا که آن شمع جهان پرده برافکند از روی بس دل و جان که چو پروانهٔ نا پروا شد

زمانی که آن شمعِ روشنگرِ عالم، نقاب از چهره برداشت، دل‌ها و جان‌های بسیاری مانند پروانه‌ای بی‌پروا و بی‌قرار، خود را به آتشِ عشق او سپردند و سوختند.

نکته ادبی: شمع به عنوان نمادِ معشوق که زیبایی‌اش هم‌زمان حیات‌بخش و نابودکننده است، در ادبیات کلاسیک جایگاه ویژه‌ای دارد.

هر که امروز معایینه رخ یار ندید طفل راه است اگر منتظر فردا شد

هرکس که همین امروز با چشم جان، چهره‌ محبوب را ندیده است، هنوز در ابتدای راه است و اگر به امیدِ دیدن در فردا (روز قیامت یا آینده) نشسته باشد، در جهلِ کودکانه است.

نکته ادبی: تأکید بر حضورِ همیشگیِ معشوق و ضرورتِ شهودِ قلبی در لحظه حال، نه در آینده موهوم.

همه سرسبزی سودای رخش می خواهم که همه عمر من اندر سر این سودا شد

تمامِ آرزوی من سرسبزی و طراوتِ خیالِ روی اوست، چرا که همه عمر و هستی من در راهِ این عشق و دلبستگیِ عمیق سپری شد.

نکته ادبی: سودا در زبان عرفانی به معنای عشقِ پرشور و دغدغه‌ای است که تمامِ ذهنِ عاشق را پر کرده است.

ساقیا جام می عشق پیاپی درده که دلم از می عشق تو سر غوغا شد

ای ساقی، پیاپی جامِ عشق را به من بنوشان، چرا که قلب من از میِ عشقِ تو به خروش و غوغا درآمده است.

نکته ادبی: ساقی در اینجا استعاره از فیض‌بخشِ الهی است که شرابِ معرفت را در جان عاشق می‌ریزد.

نه چه حاجت به شراب تو که خود جان ز الست مست آمد به وجود از عدم و شیدا شد

اصلاً نیازی به شرابِ تو ندارم، چرا که جانِ انسان از همان روزِ نخستِ آفرینش (عالم الست) با عشقِ تو مست بوده و از نیستی به هستی قدم گذاشته است.

نکته ادبی: اشاره به آیه 'الست بربکم' که به معنای عهد ازلیِ روح با خداوند است؛ یعنی مستیِ انسان ریشه در ازل دارد.

عاشقا هستی خود در ره معشوق بباز زانکه با هستی خود می نتوان آنجا شد

ای عاشق، هستی و وجودِ ظاهری خود را در راهِ رسیدن به معشوق فدا کن، زیرا با وجودِ خودخواهی و منیت، امکانِ رسیدن به آن جایگاهِ متعالی وجود ندارد.

نکته ادبی: مفهوم 'فنا' در عرفان؛ یعنی تا وقتی 'من' هستم، 'او' نیست؛ پس باید 'من' نابود شود.

روی صحرا چو همه پرتو خورشید گرفت کی تواند نفسی سایه بدان صحرا شد

وقتی که تمامِ بیابان را نورِ خورشید فرا گرفته است، دیگر چطور ممکن است سایه‌ای در آن صحرا وجود داشته باشد؟

نکته ادبی: تمثیل خورشید برای جلوه حق و سایه برای وجودِ موهومِ فردی؛ وقتی نور خدا هست، فردیتِ انسان (سایه) بی‌معناست.

قطره ای بیش نه ای چند ز خویش اندیشی قطره ای چبود اگر گم شد و گر پیدا شد

تو بیش از یک قطره نیستی، پس چرا این‌قدر به وجودِ خودت فکر می‌کنی؟ قطره در برابرِ دریای هستی چه ارزشی دارد، چه گم شود (فنا شود) و چه پیدا باشد (خود را ببیند)؟

نکته ادبی: کوچک‌شمردنِ منِ انسانی در برابر عظمتِ وجودِ مطلقِ الهی.

بود و نابود تو یک قطرهٔ آب است همی که ز دریا به کنار آمد و با دریا شد

بودن و نبودنِ تو تنها مانند یک قطره آب است که از دریا جدا شده و دوباره به همان دریا باز می‌گردد.

نکته ادبی: اشاره به وحدتِ وجود؛ همه چیز از خداست و به سوی او بازمی‌گردد، پس این آمد و رفت تنها یک توهم است.

هرچه غیر است ز توحید به کل میل کشم زانکه چشم و دل عطار به کل بینا شد

هر چیزی که غیر از او باشد، از آن دوری می‌کنم و به توحیدِ مطلق روی می‌آورم، زیرا چشم و دلِ عطار اکنون به یگانگیِ حقیقت بینا شده است.

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت آخر؛ تأکید بر رسیدن به مقام توحید که در آن جز خدا چیزی دیده نمی‌شود.

آرایه‌های ادبی

استعاره شمع جهان

معشوق حقیقی و ذات الهی به شمعی تشبیه شده که جمالش دل‌ها را به سویش می‌کشد.

تضاد (پارادوکس) پیر ما خرقه خود چاک زد و ترسا شد

تضاد میان زاهدِ مسلمان و تغییرِ دین به مسیحی (ترسا) برای نشان دادنِ رهایی از تعصبات و رسیدن به عشق آزاد.

تمثیل قطره و دریا

قطره نمادِ وجودِ محدودِ انسان و دریا نمادِ وجودِ بی‌کرانِ خداوند است که انسان باید در آن محو شود.

تلمیح جان ز الست

اشاره به آیه ۷۲ سوره اعراف (عالم ذر) که روح انسان از روز نخست با خداوند عهد بسته است.