دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۴۰

عطار
در صفت عشق تو شرح و بیان نمی رسد عشق تو خود عالی است عقل در آن نمی رسد
آنچه که از عشق تو معتکف جان ماست گرچه بگویم بسی سوی زبان نمی رسد
جان چو ز میدان عشق گوی وصال تو برد تاختنی دو کون در پی جان نمی رسد
گرچه نشانه بسی است لیک دراز است راه سوی تو بی نور تو کس به نشان نمی رسد
عاشق دل خسته را تا نرسد هرچه هست در اثر درد تو هر دو جهان نمی رسد
بادیهٔ عشق تو بادیه ای است بی کران پس به چنین بادیه کس به کران نمی رسد
سوی تو عطار را موی کشان برد عشق بی خبری سوی تو موی کشان نمی رسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این شعر در ستایشِ مقامِ بی‌کرانِ عشقِ الهی و عجزِ بشر در توصیفِ آن است. شاعر با زبانی عرفانی و عمیق، بیان می‌دارد که عقل و زبانِ آدمی در برابرِ عظمتِ این عشق ناتوان است و راهِ وصال، راهی است که جز با نورِ هدایتِ خداوند و تسلیمِ محض در برابرِ عشق پیموده نمی‌شود.

شاعر همچنین بر این نکته تأکید دارد که عالمِ هستی در برابرِ سرعتِ عروجِ روحِ عاشق بسیار کوچک است و تنها عشق است که می‌تواند عاشق را به سرمنزلِ مقصود بکشاند و تمامِ رنج‌ها و دردهای این مسیر را معنا ببخشد.

معنای روان

در صفت عشق تو شرح و بیان نمی رسد عشق تو خود عالی است عقل در آن نمی رسد

عشق تو چنان رفیع و بلندمرتبه است که توصیفش در کلام نمی‌گنجد و خرد انسانی نیز قادر به درک و احاطه بر آن نیست.

نکته ادبی: اشاره به بن‌بستِ عقل و زبان در ساحتِ عشقِ عرفانی.

آنچه که از عشق تو معتکف جان ماست گرچه بگویم بسی سوی زبان نمی رسد

آنچه از عشق تو در جان من جای گرفته و در آن گوشه‌نشینی کرده است، بسیار عظیم است و با وجود سخن‌گفتنِ زیاد، زبانِ آدمی قدرتِ بیانِ آن را ندارد.

نکته ادبی: استعاره‌ی 'معتکف' برای حضورِ همیشگی و درونیِ عشق.

جان چو ز میدان عشق گوی وصال تو برد تاختنی دو کون در پی جان نمی رسد

وقتی جانِ انسان در میدان عشق، گویِ وصالِ تو را می‌رباید، چنان سرعتی می‌گیرد که تمامِ هستی و دو جهانِ مادی و معنوی، توانِ دنبال کردنش را ندارند.

نکته ادبی: استعاره از گوی و میدان برای رسیدن به وصال و پیشی گرفتن از عالمِ کثرت.

گرچه نشانه بسی است لیک دراز است راه سوی تو بی نور تو کس به نشان نمی رسد

هرچند نشانه‌هایی برای رسیدن به تو بسیار است، اما این راهِ طولانی و دشوار است و بدونِ نورِ هدایتِ تو، هیچ‌کس به مقصد نخواهد رسید.

نکته ادبی: تاکید بر ضرورتِ 'نورِ عنایت' برای پیمودنِ طریق.

عاشق دل خسته را تا نرسد هرچه هست در اثر درد تو هر دو جهان نمی رسد

عاشقِ خسته‌دل تا زمانی که به همه چیز (کمال) نرسد، هیچ‌کدام از پدیده‌های دو عالم، دردِ عشقِ او را تسکین نمی‌دهد و برای او کارساز نیست.

نکته ادبی: بیانِ طلبِ بی‌نهایتِ عاشق که به کمتر از وصالِ حق راضی نمی‌شود.

بادیهٔ عشق تو بادیه ای است بی کران پس به چنین بادیه کس به کران نمی رسد

بیابان و مسیرِ عشقِ تو آن‌چنان بی‌انتها و بی‌پایان است که هیچ‌کس نمی‌تواند به پایانِ آن دست یابد و آن را طی کند.

نکته ادبی: بادیه در اینجا استعاره از مسیرِ دشوارِ سیر و سلوک است.

سوی تو عطار را موی کشان برد عشق بی خبری سوی تو موی کشان نمی رسد

عشق، وجودِ «عطار» را به سوی تو کشان‌کشان می‌برد؛ چرا که کسی که از این عشق و هوشیاریِ معنوی بی‌بهره باشد، هرگز به سوی تو راه نخواهد یافت.

نکته ادبی: موی‌کشان کنایه از تسلیم و بی‌اختیاریِ عاشق در بندِ عشق.

آرایه‌های ادبی

استعاره بادیه

به کار بردن واژه بادیه (بیابان) برای توصیف راهِ پرمخاطره و طولانیِ عشق.

کنایه موی کشان

کنایه از کششِ جبریِ عشق که عاشق را بی‌اختیار به سوی معشوق می‌برد.

اغراق و مبالغه تاختنی دو کون در پی جان نمی رسد

بزرگ‌نماییِ سرعتِ عروجِ روح که کلِ هستی از آن عقب می‌ماند.