دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۳۶

عطار
اگر ز زلف توام حلقه ای به گوش رسد ز حلق من به سپهر نهم خروش رسد
ز فرط شادی وصلش به قطع جان بدهم اگر ز وصل توام مژده ای به گوش رسد
در آن زمان همه خون دلم به جوش آید که تو ز پس نگری زلف تو به دوش رسد
ز زلف تو به دلم چون هزار تاب رسید کنون چو بحر دلم را هزار جوش رسد
نشسته ام به خموشی رسیده جان بر لب که یک شرابم از آن لعل سبزپوش رسد
چو هست لعل لبت را هزار تنگ شکر نیفتدت که نصیبی بدین خموش رسد
اگر ز لعل توام یک شکر نصیب افتد فرید مست به محشر شکر فروش رسد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر بیانگر شور و اشتیاق شدید عاشق نسبت به معشوق است و فضای کلی آن آمیخته به تمنا، انتظار و ستایش ویژگی‌های ظاهری معشوق (همچون زلف و لب) است که در نهایت به تقدسِ رنج و انتظار عاشق ختم می‌شود.

شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کلاسیکِ ادبی، از نمادهایی چون «زلف» برای نشان دادنِ قید و بندِ عشق و «لعلِ لب» برای تبیینِ شیرینی و حیات‌بخشیِ دیدار استفاده می‌کند و بر این باور است که حتی کوچکترین توجهی از سوی معشوق، می‌تواند هستیِ عاشق را دگرگون کند.

معنای روان

اگر ز زلف توام حلقه ای به گوش رسد ز حلق من به سپهر نهم خروش رسد

اگر نشانه یا حلقه‌ای از گیسوی تو به من برسد، فریاد شادی من چنان بلند خواهد بود که تا آسمان طنین‌انداز شود.

نکته ادبی: حلقه به گوش شدن کنایه از بندگی و اطاعت عاشق در برابر معشوق است.

ز فرط شادی وصلش به قطع جان بدهم اگر ز وصل توام مژده ای به گوش رسد

اگر خبری از وصال تو به من برسد، چنان از شادی لبریز می‌شوم که آماده‌ام جان خود را در راه رسیدن به آن فدا کنم.

نکته ادبی: وصلش در اینجا به معنای وصال اوست که در سیاق کلام به وصلِ معشوق اشاره دارد.

در آن زمان همه خون دلم به جوش آید که تو ز پس نگری زلف تو به دوش رسد

آن لحظه‌ای که تو پشت سرت را نگاه می‌کنی و گیسوانت بر روی شانه‌هایت می‌افتد، خون در رگ‌های من از شدت اشتیاق به جوش می‌آید.

نکته ادبی: این بیت توصیفِ حالتی از زیبایی معشوق است که منجر به بی‌قراریِ عاشق می‌شود.

ز زلف تو به دلم چون هزار تاب رسید کنون چو بحر دلم را هزار جوش رسد

پیچ و تاب موهای تو در دل من آشوبی هزاران‌باره برپا کرده است، چنان که اکنون دلم مانند دریای خروشان در تلاطم است.

نکته ادبی: تشبیه دل به دریا نشان از وسعت و عمق آشوب درونی شاعر دارد.

نشسته ام به خموشی رسیده جان بر لب که یک شرابم از آن لعل سبزپوش رسد

در حالی که از فرط انتظار، مرگ را در برابر خود می‌بینم، در سکوت نشسته‌ام و منتظر جرعه‌ای شراب از لب‌های سرخ تو هستم.

نکته ادبی: لعل سبزپوش کنایه از لب سرخ معشوق است که در هاله یا احاطه خط و مو قرار گرفته است.

چو هست لعل لبت را هزار تنگ شکر نیفتدت که نصیبی بدین خموش رسد

با وجود آنکه لب‌های تو سرشار از شیرینی و لطف است، آیا شایسته نیست که سهمی از این شیرینی به منِ عاشقِ دل‌شکسته برسد؟

نکته ادبی: خموش در اینجا به معنی شخص ساکت و ناتوانی است که چشم به لطف معشوق دارد.

اگر ز لعل توام یک شکر نصیب افتد فرید مست به محشر شکر فروش رسد

اگر ذره‌ای از شیرینیِ لب تو نصیب من شود، من (فرید) آن‌چنان از عشق مست می‌شوم که در روز قیامت نیز همچون کسی که سرمایه‌ای گران‌بها از شیرینی (عشق) دارد، حاضر خواهم شد.

نکته ادبی: فرید تخلص شاعر است و شکر فروش کنایه از دارندهٔ حلاوت و سرمایه عشق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چو بحر دلم را هزار جوش رسد

تشبیه قلب پرشور و طوفانیِ عاشق به دریای خروشان برای نشان دادن شدت بی‌قراری.

کنایه حلقه به گوش

کنایه از پذیرش بندگی و تسلیم مطلق در برابر معشوق.

استعاره لعل

استعاره از لب‌های سرخ و گران‌بهای معشوق.

تضاد خموش و خروش

استفاده از تضاد درونی برای نشان دادن وضعیت روانی شاعر.

مبالغه هزار تنگ شکر

اغراق در توصیف شیرینی لب معشوق.