دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۳۵

عطار
دل برای تو ز جان برخیزد جان به عشقت ز جهان برخیزد
در دل هر که نشینی نفسی ز غمت جان ز میان برخیزد
مرد درد تو درین ره آن است کز سر سود و زیان برخیزد
گر نقاب از رخ خود باز کنی ناله از کون و مکان برخیزد
جان ز دل نوحه کنان بنشیند دل ز جان نعره زنان برخیزد
ساقیا بادهٔ اندوه بیار تا ز عشاق فغان برخیزد
کین تن خستهٔ من از می عشق نه چنان خفت کزان برخیزد
دل عطار ز شوق تو چنان است که زمان تا به زمان برخیزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار در فضای عرفانی و عاشقانه سروده شده‌اند و بیانگر تلاطم روحِ عاشق در مسیرِ رسیدن به معشوق است. شاعر به تصویرسازی از حالتی می‌پردازد که در آن، جان و دل از تمامی دلبستگی‌های دنیوی و حتی از هویتِ خویش دست می‌کشند تا در آتشِ شوقِ یار، به فنا برسند.

درون‌مایه اصلی، بیانِ رنجِ شیرینِ عاشقی و بی‌قراریِ همیشگیِ سالک است که در آن، غمِ هجران و شوقِ دیدار، به مثابه شرابی مست‌کننده، تمامی هستیِ عاشق را به تکاپو و خروش وامی‌دارد تا جایی که سکون و آرامشِ ظاهری معنای خود را از دست می‌دهد.

معنای روان

دل برای تو ز جان برخیزد جان به عشقت ز جهان برخیزد

دلِ من به خاطرِ تو از جانِ خود دست می‌کشد و جانم برای رسیدن به عشقِ تو، از تمامِ وابستگی‌های این جهان چشم می‌پوشد.

نکته ادبی: برخاستن در این بیت به معنای گذشتن، دست شستن و رها کردنِ دلبستگی‌هاست.

در دل هر که نشینی نفسی ز غمت جان ز میان برخیزد

در دل هر کسی که لحظه‌ای حضور پیدا کنی، از غمِ دوری و سنگینیِ عشقِ تو، جان و هستی‌اش بی‌قرار و آشفته می‌شود.

نکته ادبی: نفسی به معنای یک دم، لحظه‌ای کوتاه و گذرا است.

مرد درد تو درین ره آن است کز سر سود و زیان برخیزد

آن کسی که حقیقتاً در مسیرِ عشقِ تو دردمند و سالک است، کسی است که از حساب و کتابِ سود و زیانِ دنیوی دست شسته و از آن فراتر رفته باشد.

نکته ادبی: مردِ درد کنایه از عارفِ حقیقی و عاشقِ راستین است که دردِ عشق را بر هر چیزی مقدم می‌داند.

گر نقاب از رخ خود باز کنی ناله از کون و مکان برخیزد

اگر پرده از چهره‌ات کنار بزنی و جمالِ خود را آشکار کنی، فریاد و خروشِ عشق از تمامی هستی و کائنات برخواهد خاست.

نکته ادبی: کون و مکان استعاره از تمامِ عالمِ هستی و کلِ جهانِ آفرینش است.

جان ز دل نوحه کنان بنشیند دل ز جان نعره زنان برخیزد

جان و دلم در کشمکشِ عشقِ تو به آرامش نمی‌رسند؛ جانم در حالی که ناله سر می‌دهد می‌نشیند و دلم با فریاد و آشوب از میانِ این جان برمی‌خیزد.

نکته ادبی: تضاد میان نشستن و برخاستن برای نشان دادنِ تلاطمِ درونی و ناآرامیِ روحی به کار رفته است.

ساقیا بادهٔ اندوه بیار تا ز عشاق فغان برخیزد

ای ساقی، آن شرابِ اندوه و رنجِ عاشقانه را برایم بیاور تا با نوشیدنِ آن، ناله‌ها و فریادهای عاشقانه از نهادِ شیفتگان بلند شود.

نکته ادبی: بادهٔ اندوه یک ترکیبِ متناقض‌نماست؛ غمِ جانکاه به مثابه شرابی مستی‌آور و تعالی‌بخش در نظر گرفته شده است.

کین تن خستهٔ من از می عشق نه چنان خفت کزان برخیزد

چرا که این جسمِ فرسوده و خسته من، چنان از شرابِ عشقِ تو سرمست و ناتوان شده است که دیگر به آن آسانی‌ها که تصور می‌کنی، از جای برنخواهد خاست.

نکته ادبی: خفتن در اینجا کنایه از فنا، ناتوانیِ مطلق و تسلیم شدن در برابرِ عشق است.

دل عطار ز شوق تو چنان است که زمان تا به زمان برخیزد

دلِ عطار از شوق و اشتیاقِ تو چنان بی‌قرار و مضطرب است که دمی آرام نمی‌گیرد و لحظه به لحظه می‌تپد و می‌خروشد.

نکته ادبی: زمان تا به زمان قیدی است به معنای دم‌به‌دم و پی‌درپی که تکرارِ اضطراب را نشان می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) بادهٔ اندوه

ترکیبِ باده که نمادِ شادی و بی‌خودی است با اندوه، بیانگرِ این است که رنجِ عاشقی نوعی سرمستیِ معنوی به همراه دارد.

کنایه برخاستن

در سراسرِ غزل، برخاستن به معنای حرکت، شورش، رهایی از وابستگی و یا بی‌تابیِ عاشقانه به کار رفته است.

تضاد (طباق) نشستن و برخاستن

قرار دادنِ این دو فعل در کنارِ هم، تلاطم و کشمکشِ درونیِ میانِ جان و دل را به زیبایی نشان می‌دهد.

مبالغه ناله از کون و مکان برخیزد

بزرگ‌نماییِ تأثیرِ جمالِ یار تا حدی که تمامِ هستی و جهانِ آفرینش از آن متأثر شده و فریاد می‌زند.