دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۳۳

عطار
گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خیزد در عشق تو هر ساعت دل شیفته تر خیزد
لعلت که شکر دارد حقا که یقینم من گر در همه خوزستان زین شیوه شکر خیزد
هرگه که چو چوگانی زلف تو به پای افتد دل در خم زلف تو چون گوی به سر خیزد
گفتی به بر سیمین زر از تو برانگیزم آخر ز چو من مفلس دانی که چه زر خیزد
قلبی است مرا در بر رویی است مرا چون زر این قلب که برگیرد زان وجه چه برخیزد
تا در تو نظر کردم رسوای جهان گشتم آری همه رسوایی اول ز نظر خیزد
گفتی چو منی بگزین تا من برهم از تو آری چو تو بگزینم، گر چون تو دگر خیزد
بیچاره دلم بی کس کز شوق رخت هر شب بر خاک درت افتد در خون جگر خیزد
چو خاک توام آخر خونم به چه می ریزی از خون چو من خاکی چه خیزد اگر خیزد
عطار اگر روزی رخ تازه بود بی تو آن تازگی رویش از دیدهٔ تر خیزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ حالِ عاشقی است که در تلاطمِ بی‌مهریِ محبوب، نه تنها از عشق دست نمی‌شوید، بلکه هر لحظه شیفته‌تر می‌شود. شاعر با زبانی صمیمی و در عین حال فاخر، تضاد میان فقرِ مادی و معنویِ خویش را با جایگاه والای محبوب به تصویر می‌کشد و عشق را عاملی می‌داند که مرزهای منطق را درمی‌نوردد و عاشق را به ورطه‌ی شیدایی و رسواییِ شیرین می‌کشاند.

درونمایه‌ی اصلی این اثر، تسلیمِ محض در برابر تقدیرِ عشق است. شاعر، با بهره‌گیری از استعاراتِ دقیق، به بیان این حقیقت می‌پردازد که رنجِ دوری و بی‌مهری، در واقع، همان حیاتِ عاشق است و بدون آن، طراوت و تازگی‌ای برای جانِ خسته باقی نمی‌ماند. فضای شعر ترکیبی از شکایتِ عاشقانه و پذیرشِ رندانۀ سختی‌های راهِ عشق است که با بیانی روان ارائه شده است.

معنای روان

گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خیزد در عشق تو هر ساعت دل شیفته تر خیزد

اگرچه هر روز به خاطرِ تو، صدها فتنه و گرفتاریِ تازه برایم پدید می‌آید، اما دلم در راهِ عشقِ تو هر ساعت شیداتر و بی‌قرارتر می‌شود.

نکته ادبی: واژه فتنه در متون کلاسیک لزوماً به معنای سیاسی نیست، بلکه به معنای آشوب و بلایی است که از زیبایی یا رفتارِ معشوق بر سرِ عاشق می‌آید.

لعلت که شکر دارد حقا که یقینم من گر در همه خوزستان زین شیوه شکر خیزد

لعلِ لب‌های تو حقیقتاً شیرین است؛ من یقین دارم که اگر در تمامِ سرزمینِ خوزستان (که در قدیم به نیشکر معروف بوده) هم شکر جستجو شود، به شیرینیِ لب‌های تو نخواهد بود.

نکته ادبی: اشاره تاریخی به خوزستان به عنوان قطبِ تولید شکر در ایرانِ کهن، که شاعر از این قرینه برای اغراق در شیرینیِ لبِ یار استفاده کرده است.

هرگه که چو چوگانی زلف تو به پای افتد دل در خم زلف تو چون گوی به سر خیزد

هر زمان که زلفِ تو همچون چوگانِ بازی در برابرِ من قرار می‌گیرد، دلِ من مانندِ گوی، بی‌اختیار در خمِ زلفِ تو می‌افتد و سر برمی‌آورد.

نکته ادبی: تشبیه زلف به چوگان و دل به گوی، از تصاویرِ بسیار رایج و محبوب در ادبیاتِ کلاسیک برای نمایشِ تسلیمِ عاشق در برابرِ پیچ‌وخم‌های زلفِ معشوق است.

گفتی به بر سیمین زر از تو برانگیزم آخر ز چو من مفلس دانی که چه زر خیزد

گفتی که در ازایِ سیمین‌تنی و آغوشِ گرمت، از من طلا و زر می‌خواهی؛ آخر خودت بهتر می‌دانی که از شخصِ مفلس و بی‌چیزی مثل من، چه بضاعتی برمی‌آید؟

نکته ادبی: استفاده از واژه مفلس به معنایِ تهیدست و تنگ‌دست، تضادی طنزآلود با درخواستِ زر از سویِ معشوق ایجاد کرده است.

قلبی است مرا در بر رویی است مرا چون زر این قلب که برگیرد زان وجه چه برخیزد

من قلبی دارم و چهره‌ای که از بیماریِ عشق زرد شده است (مثل طلا)؛ چه کسی این قلبِ من را خریدار است و از این معامله چه سودی عاید می‌شود؟

نکته ادبی: ایهامِ کلمه قلب؛ هم به معنای دل و هم به معنای سکه ناسره و تقلبی. شاعر می‌گوید دلِ من چون ناتوان و بی‌بهاست، چون سکه تقلبی در بازارِ عشق خریدار ندارد.

تا در تو نظر کردم رسوای جهان گشتم آری همه رسوایی اول ز نظر خیزد

از لحظه‌ای که به تو نگریستم، شهره و رسوایِ عالم شدم؛ آری، ریشه‌ی تمامِ رسوایی‌ها و بدنامی‌ها، از یک نگاهِ ساده آغاز می‌شود.

نکته ادبی: نکته عرفانی: نگاهِ اول به معشوق، سرآغازِ تحولِ درونی و به تعبیری رسواییِ عاشق از خویشتن و توجه به غیر است.

گفتی چو منی بگزین تا من برهم از تو آری چو تو بگزینم، گر چون تو دگر خیزد

گفتی کسی مثلِ خودت را انتخاب کن تا من از دستت رها شوم؛ بله، اگر کسی شبیه به تو پیدا شود، حتماً کسی مثلِ تو را انتخاب می‌کنم (اما می‌دانم که بی‌همتایی).

نکته ادبی: این بیت در قالبِ طنزِ عاشقانه و با تکیه بر یگانگیِ معشوق بیان شده است.

بیچاره دلم بی کس کز شوق رخت هر شب بر خاک درت افتد در خون جگر خیزد

دلِ بیچاره و تنهایِ من، که هر شب از اشتیاقِ دیدارِ تو بی‌قرار است، بر خاکِ درگاهت می‌افتد و از شدتِ غم، غرق در خونِ جگر می‌شود.

نکته ادبی: خونِ جگر خوردن کنایه از تحملِ رنج‌های بسیار جانکاه و درونی است که نشان‌دهندۀ اوجِ غمِ عاشق است.

چو خاک توام آخر خونم به چه می ریزی از خون چو من خاکی چه خیزد اگر خیزد

حال که من خاکِ درِ تو هستم، چرا خونم را می‌ریزی؟ از کشتنِ کسی که خودش از خاک پست‌تر است، چه سودی نصیبت می‌شود؟

نکته ادبی: شاعر از موضعِ انکسار و فروتنیِ کامل سخن می‌گوید تا قساوتِ قلبِ معشوق را با تکیه بر بی‌ارزشیِ جانِ عاشق به چالش بکشد.

عطار اگر روزی رخ تازه بود بی تو آن تازگی رویش از دیدهٔ تر خیزد

ای عطار، اگر روزی چهره‌ام بدونِ تو تازه و شاداب به نظر برسد، یقین بدان که آن تازگی از سرخیِ اشک‌های چشمانِ گریانم نشأت گرفته است (نه از سلامتی و شادی).

نکته ادبی: شاعر تخلص خود را می‌آورد و با یک تضادِ ظریف، نشانه سلامت و شادابی (چهره تازه) را به گریه و اندوه نسبت می‌دهد.

آرایه‌های ادبی

ایهام قلب

به معنای دلِ عاشق و همچنین سکه تقلبی که ارزشِ معاملاتی ندارد.

تشبیه چوگان و گوی

تشبیه زلف به چوگان و دل به گوی برای نشان دادنِ اسارت و بی‌اختیاریِ عاشق در چنبره‌ی عشق.

تضاد تازگی رخ و دیده تر

تازه بودنِ رخ نشانۀ شادابی است اما شاعر آن را به دیده‌ی تر و اشک‌بار نسبت داده که تضادِ معناییِ زیبایی ایجاد کرده است.

ایهامِ تناسب زر و خوزستان

اشاره به زر (طلا) و همچنین رنگِ زردِ چهره (زردی) که در کنارِ مفاهیمِ مادی به کار رفته است.