دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۳۱

عطار
مرا سودای تو جان می بسوزد چو شمعی زار و گریان می بسوزد
غمت چندان که دوزخ سوخت عمری به یک ساعت دو چندان می بسوزد
فکندی آتشم در جان و رفتی دلم زین درد بر جان می بسوزد
رخ تو آتشی دارد که هر دم چو عودم بر سر آن می بسوزد
چو شمعم سر از آن آتش گرفته است که از سر تا به پایان می بسوزد
مکن، دادیم ده کین نیم جانم ز بیدادی هجران می بسوزد
بترس از تیر آه آتشینم که از گرمیش پیکان می بسوزد
من حیران ز عشقت برنگردم گرم گردون حیران می بسوزد
دم گردون خورد آن کس که هرشب به دم گردون گردان می بسوزد
چو در کار تو عاجز گشت عطار قلم بشکست و دیوان می بسوزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویری عمیق و پرشور از رنجِ مقدسی است که عاشق در راهِ کمال و وصالِ معشوق بر دوش می‌کشد. شاعر در این ابیات، عشق را نه یک تجربه آرام، بلکه آتشی خانمان‌سوز می‌داند که هستیِ مادی عاشق را ذوب کرده و او را به فنای کامل می‌رساند.

فضا، فضایِ «احتراق» و «سوختن» است. شاعر با تکرار واژه «سوختن»، ناتوانیِ وجودیِ خود در بیانِ عمقِ رنجِ هجران را نشان می‌دهد و در نهایت، به اعترافِ عجزِ کلام، قلم و دیوانِ شعر در برابر این حقیقتِ سهمگین می‌رسد.

معنای روان

مرا سودای تو جان می بسوزد چو شمعی زار و گریان می بسوزد

عشق و سودای تو جانم را به آتش کشیده و مرا همچون شمعی گریان و ناتوان، پیوسته می‌سوزاند.

نکته ادبی: سودا در متون کهن علاوه بر معنای تدبیر، به معنای مالیخولیا و عشقِ شدید نیز به کار می‌رود.

غمت چندان که دوزخ سوخت عمری به یک ساعت دو چندان می بسوزد

غم عشق تو به قدری سوزان است که آتش دوزخ که عمری زبانه کشیده، در برابر یک لحظه از این آتش، ناچیز و کم‌اثر است.

نکته ادبی: استفاده از مبالغه برای نشان دادن شدتِ رنجِ عاشق نسبت به هراس‌های اخروی.

فکندی آتشم در جان و رفتی دلم زین درد بر جان می بسوزد

با رفتنت، شعله‌ای از درد و عشق در جانم افروختی و اکنون دلم از شدت این سوختنِ درونی، در تب و تاب است.

نکته ادبی: اشاره به رابطه علّی بینِ رفتنِ معشوق و شعله‌ور شدنِ درون.

رخ تو آتشی دارد که هر دم چو عودم بر سر آن می بسوزد

رخسار تو چنان آتشین است که من همچون عود که بر آتش می‌نهند تا بسوزد و بوی خوش دهد، در برابر آن در حال فنا شدن هستم.

نکته ادبی: عود نمادِ فدا شدن برای رسیدن به کمال است؛ عاشق خود را قربانیِ زیباییِ معشوق می‌کند.

چو شمعم سر از آن آتش گرفته است که از سر تا به پایان می بسوزد

سرِ من از آتشِ عشق تو شعله‌ور شده، چنان که این شمعِ وجودم از سر تا پا در حال آب شدن و سوختن است.

نکته ادبی: تداومِ تشبیه به شمع؛ شمع تا زمانی که وجود دارد، می‌سوزد.

مکن، دادیم ده کین نیم جانم ز بیدادی هجران می بسوزد

به فریادم برس و دادم را از این هجران بستان، چرا که این نیم‌جانِ باقی‌مانده در من، از ستم دوری تو در حال سوختن است.

نکته ادبی: استفاده از تضاد برای بیان درماندگی؛ اشاره به این که چیزی از وجودِ عاشق باقی نمانده است.

بترس از تیر آه آتشینم که از گرمیش پیکان می بسوزد

از تیرِ آهِ آتشینم بترس که چنان داغ و سوزان است که حتی پیکانِ فلزیِ تیر نیز از گرمای آن ذوب می‌شود.

نکته ادبی: تلمیح به قدرتِ تأثیرگذاریِ ناله‌یِ عاشق؛ آهِ عاشق به قدری گرم است که ابزارِ جنگی را نیز از بین می‌برد.

من حیران ز عشقت برنگردم گرم گردون حیران می بسوزد

منِ حیران و سرگشته در عشق تو، هرگز از راه باز نمی‌گردم؛ حتی اگر آسمان و گردون نیز از حیرت در این عشق بسوزد.

نکته ادبی: تأکید بر استقامت و پایداری در مسیرِ عشق، فراتر از محدودیت‌های فلکی.

دم گردون خورد آن کس که هرشب به دم گردون گردان می بسوزد

هر کس که شبانگاه در گردشِ تقدیر و زمانه می‌سوزد، در واقع ضربه‌ای از گردشِ بی‌رحمانه گردون و روزگار خورده است.

نکته ادبی: اشاره به بی‌ثباتیِ جهان و تأثیرِ گردشِ ایام بر سرنوشتِ انسان.

چو در کار تو عاجز گشت عطار قلم بشکست و دیوان می بسوزد

عطار در وصفِ شکوه عشق تو درمانده شد، پس قلم را شکست و دیوان اشعارش (در برابر آتش عشق) در حال سوختن است.

نکته ادبی: گریزِ نهایی به عجزِ کلام؛ شاعر معتقد است حقیقتِ عشق فراتر از واژه‌هاست.

آرایه‌های ادبی

تشبیه (Simile) چو شمعی

مقایسه حالاتِ سوز و گداز عاشق با شمعی که در حال آب شدن است.

مبالغه (Hyperbole) غمت چندان که دوزخ سوخت

بزرگ‌نماییِ رنجِ عشق برای نشان دادنِ عمقِ آن در مقایسه با آتش دوزخ.

استعاره (Metaphor) تیر آه آتشین

به کار بردنِ تیر برای توصیفِ آه و ناله عاشق که به قلبِ معشوق یا فلک نفوذ می‌کند.

نمادگرایی (Symbolism) عود

استفاده از عود به عنوان نمادی از فدا شدن و از بین رفتنِ هویتِ مادی برایِ معطر شدنِ ساحتِ عشق.