دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۳۰

عطار
گر آه کنم زبان بسوزد بگذر ز زبان جهان بسوزد
زین سوز که در دلم فتادست می ترسم از آن که جان بسوزد
این سوز که از زمین دل خاست بیم است که آسمان بسوزد
این آتش تیز را که در جان است گر نام برم زبان بسوزد
شد تیغ زبان من چنان گرم از سینه که تا میان بسوزد
مغزم همه سوختست وامروز وقت است که استخوان بسوزد
گر بر گویم غمی که دارم عالم همه جاودان بسوزد
صد آه کنم که هر یکی زو دو کون به یک زمان بسوزد
عطار مگر که خام افتاد شاید که ز ننگ آن بسوزد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از اشعار، تصویری سهمگین و در عین حال عارفانه از دردِ فراق و آتشِ اشتیاق است که وجود سالک را در بر گرفته است. شاعر با اغراقی هنری، شدتِ سوزِ درونی خود را به گونه‌ای ترسیم می‌کند که گویی این آتش از مرزهای جسمانی او فراتر رفته و تمام هستی را تهدید به نابودی می‌کند.

درونمایه اصلی این ابیات، تجلیِ آتشِ عشق در جان است؛ آتشی که از «دل» برمی‌خیزد و تمام اجزای وجودی، از زبان تا مغز و استخوان را خاکستر می‌کند. شاعر در پایان، با نگاهی فروتنانه، خود را در برابر عظمتِ این عشقِ سوزان، «خام» می‌پندارد و رنجِ سوختن را لازمه‌ی پختگی و کمالِ انسانی می‌داند.

معنای روان

گر آه کنم زبان بسوزد بگذر ز زبان جهان بسوزد

اگر آهی از نهاد برآورم، زبانم از شدت داغی آن می‌سوزد.

نکته ادبی: آه در اینجا نه یک دمِ ساده، بلکه نمادِ نفیرِ جان و دردِ عمیق و نهفته است.

زین سوز که در دلم فتادست می ترسم از آن که جان بسوزد

سخن را کوتاه کن و از گفتن بازگرد، زیرا اگر لب بگشایم، تمام جهان در آتش این سوزِ درونی خواهد سوخت.

نکته ادبی: عبارت «زبان جهان بسوزد» کنایه از عظمتِ فاجعه‌باری است که اگر آشکار شود، نظمِ عالم را برهم می‌زند.

این سوز که از زمین دل خاست بیم است که آسمان بسوزد

از این شعله‌ی آتشینی که در دلم افتاده است، هراسناکم که مبادا جانم خاکستر شود.

نکته ادبی: تکرارِ سوز و سوختن، القاکننده‌ی تداوم و شدتِ دردِ عشق است.

این آتش تیز را که در جان است گر نام برم زبان بسوزد

این آتشی که از عمقِ جان و درونم برخاسته، چنان مهیب است که بیم دارم حتی آسمان نیز تابِ آن را نیاورد و بسوزد.

نکته ادبی: زمینِ دل، استعاره‌ای از نهادِ آدمی است که در اینجا خاستگاهِ فاجعه‌ای کیهانی معرفی شده است.

شد تیغ زبان من چنان گرم از سینه که تا میان بسوزد

این آتشِ تند و تیز که در روح و جانم شعله‌ور است، اگر حتی نامش را به زبان بیاورم، زبانم خواهد سوخت.

نکته ادبی: تیز بودن آتش استعاره از برندگی و قدرتِ نفوذ و آسیب‌رسانی آن است.

مغزم همه سوختست وامروز وقت است که استخوان بسوزد

گرمایِ این آتش از سینه‌ام به قدری بالا گرفته که تا میانه‌ی بدنم را سوزانده و تیغِ زبانم را نیز داغ کرده است.

نکته ادبی: گرمیِ تیغِ زبان، کنایه از تندیِ سخنِ ناشی از درد است.

گر بر گویم غمی که دارم عالم همه جاودان بسوزد

تمامِ مغز و اندیشه‌ام از این داغ سوخته است و امروز دیگر نوبتِ آن رسیده که استخوان‌هایم نیز در این آتش بسوزند.

نکته ادبی: اشاره به سیرِ سوختن از بیرون به درون که نشان‌دهنده‌ی فراگیریِ آتش عشق در تمام وجود است.

صد آه کنم که هر یکی زو دو کون به یک زمان بسوزد

اگر بخواهم غمی که در دل دارم را بر زبان آورم و بازگو کنم، تمامِ عالم برای همیشه در آتش آن خواهد سوخت.

نکته ادبی: عالم جاودان، اشاره به ابدیت دارد که در برابرِ شدتِ سوزِ عاشق، ناپایدار می‌نماید.

عطار مگر که خام افتاد شاید که ز ننگ آن بسوزد

صدها آه برمی‌کشم که هر کدام از آن‌ها می‌تواند هر دو عالم (دنیا و آخرت) را در یک لحظه به آتش بکشد.

نکته ادبی: دو کون، نمادِ تمامِ هستیِ مادی و معنوی است که در برابرِ ناله‌ی عاشق کوچک شمرده شده است.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) عالم همه جاودان بسوزد

شاعر با بزرگ‌نماییِ تأثیرِ کلام و آهِ خود، شدتِ دردِ درونی‌اش را به تصویر می‌کشد که فراتر از ظرفیتِ عالم است.

استعاره آتشِ تیز

استعاره از غم و اندوهِ سوزانی که در جانِ سالک جای گرفته و همه‌چیز را نابود می‌کند.

تکرار بسوزد

تکرار فعل «بسوزد» در پایانِ ابیات، علاوه بر ایجادِ موسیقی، بر پیوستگی و شدتِ فرایندِ ویرانگرِ عشق تأکید دارد.

کنایه خام بودن

کنایه از عدمِ رسیدن به مقامِ کمال و معرفتِ نهایی در سلوکِ عرفانی.