دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۲۴

عطار
چو قفل لعل بر درج گهر زد جهانی خلق را بر یکدگر زد
لب لعلش جهان را برهم انداخت خط سبزش قضا را بر قدر زد
نبات خط او چون از شکر رست ز خجلت چون عسل حل شد طبر زد
به رخش حسن چون بر عاشقان تاخت نیندیشید و لاف لاتذر زد
رخ او تاب در خورشید و مه داد لب او بانگ بر تنگ شکر زد
چو نقاش ازل از بهر خطش به سیمین لوح او بیرنگ برزد
چو خط بنوشت گویی نقطهٔ لعل درونش سی ستاره بر قمر زد
بسی می زد به مژگان بر دلم تیر بدو گفتم که کم زن بیشتر زد
دلم از طره چون زیر و زبر کرد گره بر طرهٔ زیر و زبر زد
دلم خون کرد تا از پاش بفکند عقیقی گشت آنگه بر کمر زد
دلم با او چو دستی در کمر کرد کمربند فلک را دست در زد
فرید او را گزید از هر دو عالم به یک دم آتشی در خشک و تر زد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

شاعر در این ابیات به توصیف اوج زیبایی و تأثیر سحرآمیز محبوب بر جهان و جانِ عاشق می‌پردازد. فضای حاکم بر شعر، فضایی حماسی-عاشقانه است که در آن محبوب نه تنها زیبایی بی‌همتا دارد، بلکه با جلوه‌گری خود نظم جهان، تقدیر و حتی مفاهیم انتزاعی نظیر عسل و شکر را نیز به چالش می‌کشد.

در نهایت، شاعر با تخلص «فرید» با دست شستن از تعلقات هر دو عالم، تمام هستی خود را فدای این دلبر می‌کند و این عشق را برتر از هر دارایی مادی یا معنوی برمی‌شمرد.

معنای روان

چو قفل لعل بر درج گهر زد جهانی خلق را بر یکدگر زد

هنگامی که محبوب لب‌های سرخ و گوهرین خود را بست، گویی قفلی بر گنجینه زیبایی زد و با این کار، آشوبی در میان جهانیان برپا کرد.

لب لعلش جهان را برهم انداخت خط سبزش قضا را بر قدر زد

لب‌های سرخ محبوب، نظم جهان را به هم ریخت و خطِ نازکِ مو بر صورتش، حتی تقدیر و سرنوشت را نیز دگرگون کرد و بر آن چیره شد.

نبات خط او چون از شکر رست ز خجلت چون عسل حل شد طبر زد

هنگامی که خطِ نازک چهره‌اش همچون گیاهی شیرین رشد کرد، «طبرزد» (نوعی قند بسیار مرغوب) از شرمِ شیرینیِ آن، مانند عسل آب شد و از میان رفت.

به رخش حسن چون بر عاشقان تاخت نیندیشید و لاف لاتذر زد

هنگامی که زیباییِ چهره محبوب به عاشقان هجوم آورد، بی‌پروا و بدون هیچ ملاحظه‌ای، با اقتدار تمام حکم به نابودی و ترکِ هرچه غیرِ خود داد.

رخ او تاب در خورشید و مه داد لب او بانگ بر تنگ شکر زد

درخشش چهره‌اش، خورشید و ماه را در حیرت فرو برد و لب‌هایش با شیرینیِ خود، تمام قندهای عالم را به مبارزه طلبید.

چو نقاش ازل از بهر خطش به سیمین لوح او بیرنگ برزد

هنگامی که نقاشِ ازل (خداوند) خواست خطِ مو بر چهره او ترسیم کند، بر لوحِ سیمین و سفیدِ صورتش، رنگی لطیف و بی‌همتا کشید.

چو خط بنوشت گویی نقطهٔ لعل درونش سی ستاره بر قمر زد

وقتی آن خطِ باریک بر چهره‌اش نمایان شد، گویی لبِ سرخ او نقطه‌ای شد که سی ستاره (دندان‌ها) را در کنارِ ماه (چهره) جای داد.

بسی می زد به مژگان بر دلم تیر بدو گفتم که کم زن بیشتر زد

محبوب پیوسته با مژگانش به دلم تیر می‌زد؛ به او گفتم کمتر تیر بزن، اما او با شنیدن این حرف، بیشتر تیر زد.

دلم از طره چون زیر و زبر کرد گره بر طرهٔ زیر و زبر زد

از آنجا که او با طره موهایش دلم را دگرگون و زیر و زبر کرد، خودش نیز گره‌ای بر آن زلفِ پرپیچ و خم زد.

دلم خون کرد تا از پاش بفکند عقیقی گشت آنگه بر کمر زد

محبوب آنقدر دلم را خون کرد تا مرا از پا درآورد؛ پس از آن، گویی خونِ دلِ من عقیق شد و بر کمرِ او نشست (به صورت زینت).

دلم با او چو دستی در کمر کرد کمربند فلک را دست در زد

وقتی دلم دست در کمرِ او انداخت، گویی دست به کمربندِ فلک (آسمان‌ها) یا همان والاترین نقطه‌ی هستی یازیدم.

فرید او را گزید از هر دو عالم به یک دم آتشی در خشک و تر زد

فرید، محبوب را از میان هر دو جهان برگزید و با این انتخاب، در یک لحظه آتشی در تمام هستی (خشک و تر) زد و از همه چیز گذشت.

آرایه‌های ادبی

استعاره درج گهر

اشاره به دهان و لب‌های محبوب که مانند صندوقچه جواهر است.

مبالغه خط سبزش قضا را بر قدر زد

بزرگ‌نمایی قدرت زیبایی محبوب در تغییر تقدیر الهی.

تضاد و مراعات نظیر خشک و تر

ایهام به تمام هستی و موجودات عالم.

تشخیص رخ او تاب در خورشید و مه داد

دادن ویژگی‌های انسانی (تاب آوردن و ناتوانی در برابر زیبایی) به خورشید و ماه.

تلمیح لاف لاتذر

اشاره به آیات قرآن که از شدت و نابودی کامل سخن می‌گوید.