دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۲۰

عطار
درد من هیچ دوا نپذیرد زانکه حسن تو فنا نپذیرد
گر من از عشق رخت توبه کنم هرگز آن توبه خدا نپذیرد
از لطافت که رخت را دیدم نقش تو دیدهٔ ما نپذیرد
نتوانم که تو را بینم از آنک چشم خفاش ضیا نپذیرد
گرچه زلف تو دل ما می خواست سر گرفته است عطا نپذیرد
ما بدادیم دل اما چه کنیم اگر آن زلف دوتا نپذیرد
هرچه پیش تو کشم لعل لبت از من بی سر و پا نپذیرد
می کشم پیش کش لعل تو جان این قدر تحفه چرا نپذیرد
در ره عشق تو جان می بازم زانکه جان بی تو بها نپذیرد
چه دغا می دهی آخر در جان جان عزیز است دغا نپذیرد
گر بگویم که چه دیدم از تو هیچکس گفت گدا نپذیرد
ور نگویم، ز غمت کشته شوم کشته دانی که دوا نپذیرد
تو مرا کشتی و خلقیت گواه کس ز قول تو گوا نپذیرد
خستگی دل عطار از تو مرهمی به ز وفا نپذیرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، شرح حال شوریدگی و ناتوانی عاشقی است که در برابر جمال بی‌همتای معشوق، سر تسلیم فرود آورده و در عین حال از سردی و بی‌اعتنایی او در عذاب است. شاعر، عشق را حقیقتی گریزناپذیر می‌داند که نه در بندِ توبه می‌گنجد و نه در قیدِ عقل و منطق. در این فضا، هر چه عاشق از جان و دل مایه می‌گذارد تا به وصال نزدیک شود، با سد بلند بی‌اعتنایی یا استغنای معشوق روبرو می‌شود؛ گویی معشوق در اوجی از کمال است که هیچ پیشکشی از سوی عاشق خاکی و فرودست را برنمی‌تابد.

در لایه‌های عمیق‌تر، این ابیات تصویرگر تقابل میان فنا و بقا است؛ جایی که عاشق می‌داند بدون معشوق، حیات بی‌معناست و مرگ نیز دردی را دوا نمی‌کند. عطار با بهره‌گیری از زبان شکوه و شکایت، پارادوکس دردناک عاشقی را به تصویر می‌کشد: عشقی که هم هستی‌بخش است و هم به دلیل بی‌مهری معشوق، کشنده و ویرانگر. این اثر، روایتی از بن‌بست عاطفی است که عاشق جز استغاثه به درگاه معشوق، راهی برای رهایی از آن نمی‌یابد.

معنای روان

درد من هیچ دوا نپذیرد زانکه حسن تو فنا نپذیرد

درد عاشقی من با هیچ دارویی درمان نمی‌شود؛ زیرا زیبایی تو از جنس فنا و زوال نیست که درمان‌پذیر باشد و درد ناشی از آن نیز پایدار است.

نکته ادبی: تضاد میان دوا و فنا، برای نشان دادن پایداری درد عشق استفاده شده است.

گر من از عشق رخت توبه کنم هرگز آن توبه خدا نپذیرد

اگر بخواهم از عشق تو توبه کنم و از این راه بازگردم، خداوند هرگز چنین توبه‌ای را از من نخواهد پذیرفت؛ چرا که این عشق تقدیری الهی است.

نکته ادبی: توبه در اینجا به معنای بازگشت از راه عشق است که گویی از نظر عاشق، امری ناممکن و غیرالهی است.

از لطافت که رخت را دیدم نقش تو دیدهٔ ما نپذیرد

از بس که چهره تو لطیف و اثیری است، چشم ظاهرِ من که مادی است، نمی‌تواند عظمت و حقیقت چهره‌ات را درک یا تصویر کند.

نکته ادبی: لطافت در اینجا به معنای ظرافتِ فراتر از درک مادی است.

نتوانم که تو را بینم از آنک چشم خفاش ضیا نپذیرد

من توان نگاه کردن مستقیم به تو را ندارم؛ چرا که زیبایی تو همچون خورشید درخشان است و چشم من که همچون خفاش ضعیف است، توان تاب آوردن در برابر این نور را ندارد.

نکته ادبی: تشبیه معشوق به منبع نور شدید و عاشق به خفاش (موجودی که از نور می‌گریزد).

گرچه زلف تو دل ما می خواست سر گرفته است عطا نپذیرد

اگرچه در ابتدا زلف تو (به عنوان عامل کشش و دام عشق) خواهان دل من بود، اما اکنون که دلم آماده تسلیم است، آن زلف دیگر بهانه می‌گیرد و این عطیه را نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: اسنادِ فعلِ خواستن به زلف، از آرایه تشخیص (جان‌بخشی) بهره برده است.

ما بدادیم دل اما چه کنیم اگر آن زلف دوتا نپذیرد

ما دل را با رضایت تقدیم کردیم، اما چه کنیم اگر زلف گره‌خورده تو این پیشکش را قبول نکند و همچنان از ما گریزان باشد؟

نکته ادبی: دوتا بودن زلف کنایه از پیچ‌وخم‌های آن و دشواری دسترسی به آن است.

هرچه پیش تو کشم لعل لبت از من بی سر و پا نپذیرد

هرچه لعل لب‌هایت را به عنوان هدیه پیشکش می‌کنم، تو از منی که فقیر و درمانده‌ام، هیچ‌چیز را قبول نمی‌کنی.

نکته ادبی: بی‌سر و پا کنایه از انسانِ بی‌مایه و حقیر است.

می کشم پیش کش لعل تو جان این قدر تحفه چرا نپذیرد

من جان شیرینم را به عنوان هدیه پیشکش لب‌هایت می‌کنم؛ چرا این تحفه‌ی گرانبها را از من دریغ می‌کنی و نمی‌پذیری؟

نکته ادبی: اشاره به بالاترین فداکاری عاشق که نثار کردن جان است.

در ره عشق تو جان می بازم زانکه جان بی تو بها نپذیرد

من در مسیر عشق تو جانم را فدا می‌کنم، چون می‌دانم جانِ بدون حضور تو هیچ ارزشی ندارد و خریداری ندارد.

نکته ادبی: جان بی‌تو بها نپذیرد یعنی بدون معشوق، حیات بی‌ارزش است.

چه دغا می دهی آخر در جان جان عزیز است دغا نپذیرد

آخر چرا با جان من این‌گونه نیرنگ می‌کنی؟ جان من نزد من عزیز و ارزشمند است و فریب و نیرنگ تو را برنمی‌تابد.

نکته ادبی: دغا به معنای نیرنگ و فریب است.

گر بگویم که چه دیدم از تو هیچکس گفت گدا نپذیرد

اگر بخواهم بگویم که از دست تو چه کشیده‌ام، هیچ‌کس ادعای من را که فردی فقیر و ناچیز هستم، باور نخواهد کرد.

نکته ادبی: گدا در اینجا به معنای عاشقِ بی‌چیز و بی‌ادعاست.

ور نگویم، ز غمت کشته شوم کشته دانی که دوا نپذیرد

و اگر از غم تو سخنی نگویم و سکوت کنم، از اندوه عشق تو خواهم مرد؛ و تو می‌دانی که کسی که کشته‌ی عشق است، دیگر با هیچ دارویی زنده نمی‌شود.

نکته ادبی: کشته دانی که دوا نپذیرد، اشاره به غیرقابل‌بازگشت بودن مرگِ عاشقانه دارد.

تو مرا کشتی و خلقیت گواه کس ز قول تو گوا نپذیرد

تو مرا با بی‌مهری کشتی و تمام مردم شاهد این ماجرا هستند، اما دریغ که هیچ‌کس شهادتِ مرا علیه تو (به عنوان کسی که حق دارد) نمی‌پذیرد.

نکته ادبی: اشاره به ناتوانی عاشق در احقاق حق در برابر معشوقِ قدرتمند.

خستگی دل عطار از تو مرهمی به ز وفا نپذیرد

دل خسته‌ی عطار از دوری تو زخمی است و هیچ درمانی جز رسیدن به تو و وفا دیدن از تو، این درد را دوا نمی‌کند.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر و نیاز به وفاداری معشوق برای تسکین درد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه چشم خفاش و زیبایی خورشید

شاعر زیبایی معشوق را به نور شدید و توانایی دیدنِ خود را به خفاش تشبیه کرده است.

کنایه بی سر و پا

به معنای انسانِ فقیر، ناچیز و بدونِ ادعا.

تشخیص زلف تو دل ما می خواست

شاعر برای زلفِ معشوق اراده و میلِ انسانی قائل شده است.

تضاد فنا و بقا

به کارگیری مفاهیم متضاد برای نشان دادنِ سرگشتگی عاشق در برابر معشوق.

ایهام لعل

اشاره به لبِ سرخ معشوق و همچنین سنگ گران‌بها.