دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۱۹

عطار
زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد عاشق رویت غم جان و جوانی کی خورد
هر که خورد از جام دولت درد دردت قطره ای تا که جان دارد شراب شادمانی کی خورد
جان چو باقی شد ز خورشید جمالت تا ابد ذره ای اندوه این زندان فانی کی خورد
گر فصیح عالمی باشد به پیش عشق تو تا نه لال آید زلال جاودانی کی خورد
دل که عشقت یافت بیرون آمد از بار دو کون هر که سلطان شد قفای پاسبانی کی خورد
هر کسی گوید شرابی خورده ام از دست دوست پادشه با هر گدایی دوستگانی کی خورد
جان ما چون نوش داروی یقین عشق خورد با یقین عشق ز هر بد گمانی کی خورد
چون دل عطار در عشقت غم صد جان نخورد پس غم این تنگ جای استخوانی کی خورد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات تصویری درخشان از تعالی و رهایی روح در پرتو عشق الهی را ترسیم می‌کنند. شاعر بر این باور است که آن کس که طعم حقیقی عشق به معشوق ازلی را چشیده باشد، دیگر دلبسته لذت‌های زودگذر و اضطراب‌های حقیر دنیوی نخواهد بود، چرا که وجودش به سرچشمه جاودانگی پیوند خورده است.

فضای کلی حاکم بر این اثر، سرشار از بی‌نیازی عارفانه و اقتدارِ ناشی از ایمان است. شاعر، تنِ خاکی انسان را تنها قفسی استخوانی می‌داند که عاشق، پس از آنکه جانش به نور جمال الهی روشن شد، دیگر هیچ اندوهی برای این جهانِ تنگ و فانی در دل نخواهد داشت و از بندِ دو عالم آزاد می‌شود.

معنای روان

زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد عاشق رویت غم جان و جوانی کی خورد

کسی که از حیات معنویِ عشقِ تو زنده است، چه نیازی به آب زندگانی (که به افسانه‌ها نسبت می‌دهند) دارد؟ عاشقی که در بندِ زیباییِ توست، دیگر نگران از دست رفتنِ جوانی یا جانِ خویش نیست.

نکته ادبی: آب زندگانی، اشاره به چشمه‌ای اساطیری است که نوشیدن آن عمر جاودان می‌دهد؛ اینجا در تقابل با حیات معنوی قرار گرفته است.

هر که خورد از جام دولت درد دردت قطره ای تا که جان دارد شراب شادمانی کی خورد

هر کس قطره‌ای از دردِ عشقِ تو را که عینِ سعادت و دولت است بچشد، تا زمانی که زنده است، دیگر به شراب‌های دنیوی و شادی‌های گذرا میل نخواهد کرد.

نکته ادبی: جام دولت در اینجا به معنای بخت و اقبال بلند است که در رنجِ عشق نهفته است.

جان چو باقی شد ز خورشید جمالت تا ابد ذره ای اندوه این زندان فانی کی خورد

وقتی جانِ آدمی به واسطه پرتوِ جمالِ تو جاودانه شد، دیگر هیچ ذره‌ای از غم و اندوهِ این زندانِ فانی (دنیا) بر دلش سنگینی نمی‌کند.

نکته ادبی: زندان فانی، استعاره‌ای از جهانِ مادی است که روح در آن محبوس است.

گر فصیح عالمی باشد به پیش عشق تو تا نه لال آید زلال جاودانی کی خورد

اگر انسانی در اوجِ فصاحت و کلام هم باشد، در برابرِ عظمتِ عشقِ تو، زبانش بند می‌آید و جز نوشیدنِ زلالِ جاودانگی، راهی پیشِ رو ندارد.

نکته ادبی: لال شدن در اینجا کنایه از حیرت و ناتوانیِ عقل و زبان در برابرِ بزرگیِ عشق است.

دل که عشقت یافت بیرون آمد از بار دو کون هر که سلطان شد قفای پاسبانی کی خورد

دلی که به عشقِ تو رسیده، از بارِ سنگینِ دلبستگی به دنیا و آخرت رها شده است؛ همان‌طور که یک پادشاه، خود را درگیرِ سیلی یا تنبیهاتِ نگهبانانِ کوچک نمی‌کند.

نکته ادبی: قفای پاسبانی اشاره به بی‌اعتباریِ آزارها و فشارهای دنیوی برای کسی است که به مقامِ پادشاهیِ عشق رسیده است.

هر کسی گوید شرابی خورده ام از دست دوست پادشه با هر گدایی دوستگانی کی خورد

هر کسی ادعا می‌کند که از دستِ دوست شرابی نوشیده است، اما این ادعا راست نیست؛ مگر می‌شود پادشاهِ حقیقی با هر گدایی در یک مجلس بنشیند و باده بنوشد؟

نکته ادبی: دوستگانی در اینجا به معنای نوشیدنِ شرابِ دوستی و صمیمیت است که نصیبِ هر کسی نمی‌شود.

جان ما چون نوش داروی یقین عشق خورد با یقین عشق ز هر بد گمانی کی خورد

جانِ ما چون دارویِ شفابخشِ یقین به عشق را نوشیده است، دیگر با تکیه بر این یقین، به هیچ شک و تردیدِ بیهوده‌ای گرفتار نمی‌شود.

نکته ادبی: نوش‌دارو، در ادبیاتِ کهن دارویی برای درمانِ قطعیِ امراض بوده است.

چون دل عطار در عشقت غم صد جان نخورد پس غم این تنگ جای استخوانی کی خورد

از آنجا که دلِ عطار در مسیرِ عشقِ تو، غمِ از دست دادن صدها جان را تحمل کرده است، پس دیگر نگرانِ غمِ این جسمِ تنگ و استخوانی نخواهد بود.

نکته ادبی: تنگ‌جای استخوانی، تعبیری بسیار رسا برای بدنِ انسان است که روحِ بلندپرواز را محدود می‌کند.

آرایه‌های ادبی

استعاره آب زندگانی

اشاره به عمرِ ابدیِ مادی در مقابلِ عمرِ ابدیِ معنوی.

استعاره تنگ جای استخوانی

توصیفی کنایی از پیکرِ انسان که روح را در محدودیت قرار می‌دهد.

پرسش انکاری کی خورد

تکرارِ این پرسش در پایانِ اکثر ابیات، نشان‌دهنده نفیِ قاطعانه میلِ عاشق به امورِ دنیوی است.

تضاد پادشاه و گدا

تقابلِ میانِ عاشقانِ حقیقی و مدعیانِ دروغین برای نشان دادنِ درجاتِ متفاوتِ معرفت.

تشبیه خورشید جمالت

تشبیه زیبایی معشوق به خورشید که منبعِ نور و حیاتِ ابدی است.