دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۰۸

عطار
عزم خرابات بی قنا نتوان کرد دست به یک درد بی صفا نتوان کرد
چون نه وجود است نه عدم به خرابات لاجرم این یک از آن جدا نتوان کرد
شاه مباش و گدا مباش که آنجا هیچ نشان شه و گدا نتوان کرد
گم شدن و بیخودی است راه خرابات توشهٔ این راه جز فنا نتوان کرد
هر که ز خود محو گشت در بن این دیر وعدهٔ اثبات او وفا نتوان کرد
سایه که در قرص آفتاب فرو شد تا به ابد چارهٔ بقا نتوان کرد
لا شو اگر عزم می کنی تو به بالا زانکه چنین عزم جز به لا نتوان کرد
گر قدری عمر بی حضور کنی فوت تا به ابد آن قدر قضا نتوان کرد
خود قدری نیست این قدر که جهان است ترک جهانی به یک خطا نتوان کرد
گر ز خرابات درد قسم تو آید تا ابد الابدش دوا نتوان کرد
چون به خرابات حاجت تو حضور است حاجت تو بی میی روا نتوان کرد
یار عزیز است خاصه یار خرابات در حق یاری چنین ریا نتوان کرد
هم نفسی دردکش اگر به کف آری دامن او یک نفس رها نتوان کرد
تا که نگردد فرید درد کش دیر قصه دردی کشان ادا نتوان کرد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، دعوتی عارفانه به مقام «فنا» و «بی‌خودی» است. شاعر با استفاده از نماد «خرابات» به عنوان جایگاهی فراتر از عالمِ وجود و عدم، سالک را تشویق می‌کند که از تمامِ تعلقاتِ دنیوی و منیت‌های فردی دست بشوید تا به حقیقتِ مطلق برسد.

پیامِ محوری این کلام، لزومِ اخلاص و نفیِ ریا در طریقِ حقیقت است. از نگاه شاعر، رسیدن به کمالِ معنوی جز با تحملِ رنجِ عشق و همراهی با دردمندانِ این راه میسر نیست؛ چرا که در این مقام، حتی مفاهیمی همچون شاه و گدا نیز بی‌اعتبار می‌شوند و تنها «نیستی» و ازخودگذشتگی است که راهگشاست.

معنای روان

عزم خرابات بی قنا نتوان کرد دست به یک درد بی صفا نتوان کرد

قصدِ ورود به وادیِ خرابات (مقامِ بی‌خودی و مستیِ عارفانه) بدونِ خلوص و قناعت ممکن نیست و نمی‌توان با دلی آلوده و بی‌صفا، به دردِ مقدسِ عشق دست یافت.

نکته ادبی: خرابات در عرفان به معنای مقام فنا و جایی است که در آن آبروی سالک ریخته می‌شود تا به حقیقت برسد.

چون نه وجود است نه عدم به خرابات لاجرم این یک از آن جدا نتوان کرد

چون در خرابات، نه تعلقی به هستی وجود دارد و نه اعتباری به نیستی، پس عقلاً نمی‌توان این دو را از یکدیگر تفکیک کرد (همه در آنجا یگانه‌اند).

نکته ادبی: وجود و عدم در اینجا تقابل دیالکتیکی برای رسیدن به مقام بی نشانی است.

شاه مباش و گدا مباش که آنجا هیچ نشان شه و گدا نتوان کرد

در آن مقام (خرابات)، نه جایگاهِ شاه معنا دارد و نه گدا؛ چرا که در این وادی، هیچ‌گونه تفاوت و نشانی از مراتب اجتماعی باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: تضاد شاه و گدا برای نشان دادن برابری در برابر حقیقت است.

گم شدن و بیخودی است راه خرابات توشهٔ این راه جز فنا نتوان کرد

راهِ خرابات با گم شدن و از خود رهایی آغاز می‌شود و برای زنده ماندن در این مسیر، توشه‌ای جز نابودیِ «منِ خویشتن» (فنا) نیاز نیست.

نکته ادبی: فنا اصطلاحی عرفانی به معنای زوال صفات بشری در صفات الهی است.

هر که ز خود محو گشت در بن این دیر وعدهٔ اثبات او وفا نتوان کرد

کسی که در این دیر (خرابات) از خود محو و فانی شده باشد، دیگر نمی‌توان او را به حالتِ پیشین (اثباتِ خود و هویت فردی) بازگرداند.

نکته ادبی: محو و اثبات در ادبیات عرفانی مقابل هم هستند؛ محو شدنِ «من» موجبِ اثباتِ «او» (خدا) است.

سایه که در قرص آفتاب فرو شد تا به ابد چارهٔ بقا نتوان کرد

همان‌طور که سایه وقتی در قرص خورشید محو شود، دیگر تا ابد به حالتِ سایه بازنمی‌گردد، سالکِ فنا شده نیز به هستیِ پیشین خود بازنمی‌گردد.

نکته ادبی: تشبیه عارف به سایه که در حقیقت الهی (خورشید) مستهلک می‌شود.

لا شو اگر عزم می کنی تو به بالا زانکه چنین عزم جز به لا نتوان کرد

اگر قصدِ صعود به درجاتِ متعالی داری، باید «لا» (نه گفتن به خود و دنیا) را پیشه کنی؛ چرا که بدونِ نفیِ خویش، چنین عزمی محقق نمی‌شود.

نکته ادبی: اشاره به کلمه توحید «لا اله الا الله» که با نفی (لا) آغاز می‌شود.

گر قدری عمر بی حضور کنی فوت تا به ابد آن قدر قضا نتوان کرد

اگر بخشی از عمرِ خود را بدون حضورِ قلب و آگاهیِ عرفانی از دست بدهی، آن فرصتِ از دست رفته را تا ابد نمی‌توان جبران کرد.

نکته ادبی: حضور در اینجا به معنای بیداری و مراقبتِ قلبی است.

خود قدری نیست این قدر که جهان است ترک جهانی به یک خطا نتوان کرد

این جهانی که می‌بینی، در حقیقتِ امر بسیار ناچیز است؛ پس نباید به خاطرِ یک خطای کوچک، از راهِ اصلی بازماند و عمر را تباه کرد.

نکته ادبی: اشاره به بی اعتباری جهان مادی در برابر ابدیت.

گر ز خرابات درد قسم تو آید تا ابد الابدش دوا نتوان کرد

اگر دردِ عشق در خرابات نصیبِ تو شد، بدان که این درد درمان‌ناپذیر است (چون دردِ الهی است و تو نمی‌خواهی که درمان شود).

نکته ادبی: درد در ادبیات عرفانی، نعمتی است که سالک به آن افتخار می‌کند.

چون به خرابات حاجت تو حضور است حاجت تو بی میی روا نتوان کرد

از آنجا که در خرابات، شرطِ اصلی حضورِ قلب و آگاهی است، این خواسته بدونِ نوشیدنِ شرابِ عشق (تجربه معنوی) برآورده نمی‌شود.

نکته ادبی: می در اینجا استعاره از عشق و جذبه الهی است.

یار عزیز است خاصه یار خرابات در حق یاری چنین ریا نتوان کرد

یار، وجودی بسیار ارزشمند است، به‌ویژه یارِ اهلِ خرابات؛ لذا در برابرِ چنین یارِ حقیقی و پاکی، نباید ریا و دورویی کرد.

نکته ادبی: ریا به معنای نفاق و دورنگی، بزرگترین مانع در سیر و سلوک است.

هم نفسی دردکش اگر به کف آری دامن او یک نفس رها نتوان کرد

اگر کسی را یافتید که همچون خودتان دردمند و اهلِ سوز و گداز است، هرگز از همراهی با او دست نکشید و دامنِ او را رها نکنید.

نکته ادبی: هم‌نفسی به معنای هم‌دمی و همراهی در سلوک است.

تا که نگردد فرید درد کش دیر قصه دردی کشان ادا نتوان کرد

تا زمانی که «فرید» (شاعر) به دردکِشِ این دیر تبدیل نشود، قادر نخواهد بود داستانِ حقیقیِ دردمندان و اهلِ سلوک را بازگو کند.

نکته ادبی: فرید در اینجا تخلص شاعر یا به معنای فردیِ خاص در سلوک است.

آرایه‌های ادبی

تضاد (طباق) شاه و گدا / وجود و عدم

برای نشان دادنِ بی‌اعتباریِ مراتبِ دنیوی در برابرِ حقیقتِ مطلق.

استعاره خرابات / می / درد

خرابات به جایگاهِ بی‌خودی، می به جذبه و عشق، و درد به رنجِ مقدسِ سلوک اشاره دارد.

تمثیل سایه که در قرص آفتاب فرو شد

تشبیه سالک به سایه که در پیشگاهِ نورِ حقیقت (خدا) نیست و نابود می‌شود.

پارادوکس (تناقض‌نما) درد قسم تو آید... دوا نتوان کرد

دردِ عشق عینِ درمان است و درمان کردنِ آن، به معنایِ از دست دادنِ کمال است.