دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۹۵

عطار
هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمی برد وآنچه نشان پذیر نی، این سخن آن نمی برد
گفت زبان ز سر بنه خاک بباش و سر بنه زانک ز لطف این سخن، گفت زبان نمی برد
در دل مرد جوهری است از دوجهان برون شده پی چو بکرده اند گم کس پی آن نمی برد
ماه رخا رخ تو را پی نبرد به هیچ روی هر که به ذوق نیستی راه به جان نمی برد
زنده بمردم از غمت خام بسوختم ز تو تا به کی این فغان برم نیز فغان نمی برد
یک سر موی ازین سخن باز نیاید آن کسی کو بدر تو عقل را موی کشان نمی برد
آنچه فرید یافتست از ره عشق ساعتی هیچ کسی به عمر خود با سر آن نمی برد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات در زمره اشعار عارفانه و معرفتی جای دارند که بر عجزِ عقل و زبان در توصیف ذات حق تعالی تأکید می‌ورزند. شاعر معتقد است که حقیقتِ مطلق، فراتر از نشانه‌ها و تعابیر بشری است و راهِ رسیدن به آن، نه از طریق منطق و استدلال، بلکه از راهِ نیستی و فنایِ خویشتن در عشق حاصل می‌شود.

در این فضا، عقل و زبان به عنوان موانعِ ادراکِ مستقیمِ حق معرفی می‌شوند که باید در آستانه‌یِ حضرت دوست کنار گذاشته شوند. شاعر با تکیه بر تجربه‌یِ درونی و شهودیِ خود، تضادی میانِ جستجویِ طولانیِ دیگران و یافتنِ ناگهانیِ حقیقت در لحظه‌ای از عشق را ترسیم می‌کند.

معنای روان

هرچه نشان کنی تویی، راه نشان نمی برد وآنچه نشان پذیر نی، این سخن آن نمی برد

هر آنچه را که به عنوان نشانه برای تو برمی‌شمارند، در واقع خودِ تو هستی، اما این نشانه‌ها راه را به سویِ حقیقتِ تو باز نمی‌کنند. آن حقیقتِ غایی که هیچ نشانه‌ای نمی‌پذیرد، با این سخن‌هایِ ظاهری و محدود هرگز درک نمی‌شود.

نکته ادبی: واژه‌ی «نشان» در مصراع اول به معنای علامت و صفت است و در مصراع دوم به معنای نشان‌پذیری و قابل توصیف بودن به کار رفته است که نوعی جناس ناقصِ افزایشی یا اشتقاقی است.

گفت زبان ز سر بنه خاک بباش و سر بنه زانک ز لطف این سخن، گفت زبان نمی برد

عقل و زبانِ خود را رها کن و مانند خاک، متواضع و فروتن باش و سرِ تسلیم بر زمین بگذار؛ چرا که حقیقتِ لطفِ الهی، با گفتار و زبان قابل بیان نیست.

نکته ادبی: «سر بنه» در هر دو جایگاه به کار رفته است؛ اولی به معنای کنار گذاشتنِ غرور و عقل، و دومی به معنایِ خاکساری و تسلیم شدن است (ایهام).

در دل مرد جوهری است از دوجهان برون شده پی چو بکرده اند گم کس پی آن نمی برد

در قلبِ انسانِ حقیقت‌جو، گوهر و حقیقتی وجود دارد که فراتر از هر دو عالم (دنیا و آخرت) است. چون همه راه را گم کرده‌اند و ردپای آن حقیقت را نمی‌بینند، کسی نمی‌تواند به آن دست یابد.

نکته ادبی: «جوهری» استعاره از ذاتِ الهی یا حقیقتِ ناب است. «پی» به معنای جایِ پا و نشانه‌یِ راه است.

ماه رخا رخ تو را پی نبرد به هیچ روی هر که به ذوق نیستی راه به جان نمی برد

ای کسی که چهره‌ات همچون ماه درخشان است، هیچ‌کس نمی‌تواند به عمقِ حقیقتِ چهره‌یِ تو پی ببرد؛ چرا که تا کسی به لذتِ «نیستی» و فنایِ خویشتن نرسد، راهی به سویِ جانِ حقیقت پیدا نمی‌کند.

نکته ادبی: «ماه رخا» تشبیه بلیغ است. «نیستی» در عرفان به معنایِ فنایِ فی‌الله و گذشتن از منیّت است.

زنده بمردم از غمت خام بسوختم ز تو تا به کی این فغان برم نیز فغان نمی برد

در غمِ تو در حالِ زنده بودن مُردم (عمرم تباه شد) و در اثرِ فراقِ تو وجودِ خامِ من سوخت. تا چه زمانی فریاد بزنم، در حالی که این فریادها هیچ اثری ندارد و به مقصود نمی‌رسد؟

نکته ادبی: «زنده بمردم» آرایه‌ی پارادوکس (متناقض‌نما) است که بیانگرِ تجربه‌یِ مرگِ عارفانه در عینِ حیاتِ ظاهری است.

یک سر موی ازین سخن باز نیاید آن کسی کو بدر تو عقل را موی کشان نمی برد

هیچ‌کس حتی به اندازه‌یِ یک تار مو از این حقیقت درک نخواهد کرد، مگر آن کسی که عقلِ خود را با زور و اجبار به درگاهِ تو کشانده و آن را از کار انداخته باشد.

نکته ادبی: «موی کشان» اصطلاحی است به معنایِ به زور و با اکراه کشیدنِ چیزی؛ کنایه از کنار نهادنِ عقلِ استدلالی.

آنچه فرید یافتست از ره عشق ساعتی هیچ کسی به عمر خود با سر آن نمی برد

آنچه فرید (شاعر) در یک لحظه‌یِ کوتاه از طریقِ عشق به دست آورده است، هیچ‌کس در طولِ تمامِ عمرِ خود به پایانِ آن دست نمی‌یابد.

نکته ادبی: «فرید» تخلص شاعر است. «با سر آن نمی برد» کنایه از به نتیجه نرسیدن و ناتوانی در پیمودنِ کاملِ مسیر است.

آرایه‌های ادبی

متناقض‌نما (پارادوکس) زنده بمردم

جمع میانِ مرگ و زندگی که اشاره به فنایِ عارفانه در طریقِ عشق دارد.

کنایه موی کشان

اشاره به لزومِ کنار گذاشتنِ عقلِ استدلالی با زور و سختی در راهِ عشق.

تشبیه ماه رخا

مانند کردنِ رخسارِ محبوب به ماه به جهتِ زیبایی و درخشش.

تضاد هرچه نشان کنی / آنچه نشان پذیر نی

تقابل میانِ ظواهرِ قابلِ وصف و ذاتِ غیرقابلِ توصیفِ الهی.