دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۹۰

عطار
بار دگر پیر ما رخت به خمار برد خرقه بر آتش بسوخت دست به زنار برد
دین به تزویر خویش کرد سیه رو چنانک بر سر میدان کفر گوی ز کفار برد
نعرهٔ رندان شنید راه قلندر گرفت کیش مغان تازه کرد قیمت ابرار برد
در بر دیندار دیر چست قماری بکرد دین نود ساله را از کف دیندار برد
درد خرابات خورد ذوق می عشق یافت عشق برو غلبه کرد عقل به یکبار برد
چون می تحقیق خورد در حرم کبریا پای طبیعت ببست دست به اسرار برد
در صف عشاق شد پیشه وری پیشه کرد پیشه وری شد چنانک رونق عطار برد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، روایتی از یک دگرگونی عمیق درونی و عبور از پوستهٔ ظاهرپرستی به حقیقتِ عشق است. شاعر با تصویرسازی از شخصیتی که «پیر» نامیده می‌شود، نشان می‌دهد چگونه تعصبات کورکورانه و قشری‌گری‌های دینی، در برابر قدرتِ بی‌کرانِ عشق و شهود عرفانی رنگ می‌بازد. فضای کلی حاکم بر شعر، سرشار از شور رهایی و گریز از بندِ عادت‌ها و ریاکاری‌های اجتماعی است.

مفهوم بنیادین اثر، تقابل میان «دینِ تقلیدی و آلوده به تزویر» و «عرفانِ رندانه و عاشقانه» است. شاعر با استفاده از نمادهایی چون خرقه، زنار، خرابات و می، سفرِ روحانیِ این سالک را به تصویر می‌کشد که چگونه با پشت پا زدن به عقلِ جزئی‌نگر و باورهای کهنه، به سرچشمهٔ اسرار الهی دست می‌یابد و در این مسیر، حتی از عابدان و زاهدانِ ظاهری، پیشی می‌گیرد.

معنای روان

بار دگر پیر ما رخت به خمار برد خرقه بر آتش بسوخت دست به زنار برد

بار دیگر، راهنمای روحانی ما به سوی مستی و بیخودی گام نهاد؛ او کهنه‌جامهٔ تظاهر و ریا (خرقه) را به آتش کشید و آیینِ رندی و عشق‌ورزی (زنار) را برگزید.

نکته ادبی: «خمار» در اینجا کنایه از عالمِ بیخودی و رهایی است. «خرقه» و «زنار» نمادهای متضادِ ظاهرِ شرعی و باطنِ عشق‌اند.

دین به تزویر خویش کرد سیه رو چنانک بر سر میدان کفر گوی ز کفار برد

او به چنان تزویر و ریایی در دین دامن زد و چهرهٔ حقیقت را سیاه کرد که در میدانِ بی‌پروازی و جسارت، حتی از کافرانِ سرسخت نیز گوی سبقت را ربود و پیش افتاد.

نکته ادبی: «گوی بردن» کنایه از پیروزی و پیشی گرفتن است. «سیه‌رو» استعاره از شرمساری و بدنامی است.

نعرهٔ رندان شنید راه قلندر گرفت کیش مغان تازه کرد قیمت ابرار برد

او بانگِ آزادی‌خواهانهٔ رندان (عاشقانِ بی‌پروا) را شنید و طریقِ قلندری و آزادگی را در پیش گرفت؛ با این کار آیینِ پیرانِ مغان را زنده کرد و مقامی یافت که از ارزشِ پارسایانِ عامی فراتر رفت.

نکته ادبی: «مغان» در ادبیات عرفانی اشاره به پیرانِ کامل و خردمندانِ راه است، نه لزوماً آتش‌پرستانِ تاریخی.

در بر دیندار دیر چست قماری بکرد دین نود ساله را از کف دیندار برد

در حضورِ کسی که به دین‌داریِ ظاهری‌اش مغرور بود، او با جسارتی تمام، عشقبازی را به مثابهٔ یک قمارِ بزرگ پیش کشید و توانست ایمانِ کهنه و خشکِ نودسالهٔ آن فرد را از دستش برباید و باطل کند.

نکته ادبی: «قماری بکرد» کنایه از به خطر انداختنِ آبرو و عافیت در راه عشق است.

درد خرابات خورد ذوق می عشق یافت عشق برو غلبه کرد عقل به یکبار برد

او رنج و سختیِ راهِ خرابات را با جان خرید و به لذتِ شرابِ عشق دست یافت؛ عشقی که چنان بر وجودش چیره شد که عقلِ حسابگر و منطقی او را یکباره از میان برد.

نکته ادبی: «خرابات» کنایه از مکانِ بی‌خودی و شکستنِ بت‌های نفس است. «عقل» اینجا به معنای عقلِ جزئی‌نگرِ مادی است.

چون می تحقیق خورد در حرم کبریا پای طبیعت ببست دست به اسرار برد

هنگامی که در پیشگاهِ الهی به شناختِ حقیقی (شرابِ معرفت) رسید، پاهای وابستگی به طبیعت و خواسته‌های جسمانی را بست و با دستانِ روح به سوی کشفِ اسرارِ نهانِ هستی دست‌یازی کرد.

نکته ادبی: «می تحقیق» استعاره از علمِ حضوری و کشفِ حقیقت است. «طبیعت» به معنای کشش‌های غریزی و مادی است.

در صف عشاق شد پیشه وری پیشه کرد پیشه وری شد چنانک رونق عطار برد

او به جمعِ عاشقان پیوست و به پیشه‌وری در این راه پرداخت؛ چنان در هنرِ عاشقی مهارت یافت که آوازه و رونقِ کارِ او، بزرگان و استادانِ این حرفه را نیز تحت‌الشعاع قرار داد.

نکته ادبی: «عطار» می‌تواند هم به معنای عامِ عطار (کسی که با دارو و رایحه سر و کار دارد) باشد و هم اشاره‌ای گذرا به بزرگانِ این طریقت.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) خرقه بر آتش بسوخت دست به زنار برد

تبدیلِ ظاهرِ دینی به نمادِ کفری برای رسیدن به حقیقتی برتر در عالم عرفان.

نمادگرایی (سمبولیسم) خرابات، می، زنار، خرقه

استفاده از اصطلاحاتِ تضادآمیز برای توصیف حالاتِ درونیِ سالک که با قراردادهای اجتماعیِ عصرِ خود متفاوت است.

کنایه گوی از کفار برد

کنایه از پیشی گرفتن در کاری (در اینجا جسارت و رهایی) که معمولاً به دیگران نسبت داده می‌شود.

تشخیص (جان‌بخشی) عشق برو غلبه کرد عقل به یکبار برد

تصویرسازی از عشق به عنوان یک فاتح و نیروی غالب که عقل را به بند می‌کشد.