دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۷۲

عطار
بودی که ز خود نبود گردد شایستهٔ وصل زود گردد
چوبی که فنا نگردد از خود ممکن نبود که عود گردد
این کار شگرف در طریقت بر بود تو و نبود گردد
هرگه که وجود تو عدم گشت حالی عدمت وجود گردد
ای عاشق خویش وقت نامد کابلیس تو در سجود گردد
دل در ره نفس باختی پاک تا نفس تو جفت سود گردد
دل نفس شد و شگفتت آید گر یک علوی جهود گردد
هر دم که به نفس می برآری در دیدهٔ دل چو دود گردد
بی شک دل تو از آن چنان دود کوری شود و کبود گردد
عطار بگفت آنچه دانست باقی همه بر شنود گردد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه با زبانی استعاری و عرفانی بر ضرورتِ «فنا» یا از میان برداشتن «منِ» کاذب تأکید دارد. شاعر معتقد است تا زمانی که فرد در بندِ وجودِ خویشتن و خودپسندی گرفتار است، نمی‌تواند به مقامِ وصلِ الهی دست یابد و این تحولِ وجودی، شرطِ اصلی سلوک و رسیدن به کمال است.

در این مسیر، شاعر با استفاده از تمثیل‌هایی چون سوختنِ چوب برای تبدیل شدن به عود، نفسِ سرکش را سدّی در برابرِ بصیرت معرفی می‌کند. او با هشدار به سالک، نفس‌پرستی را عاملِ کوریِ دل و دوری از درگاهِ حق می‌داند و حقیقتِ انسان را تنها در گروِ تسلیمِ محض و عبور از نفسِ اماره می‌بیند.

معنای روان

بودی که ز خود نبود گردد شایستهٔ وصل زود گردد

باید از «خود» و منیّت دست بشویی تا شایستگیِ رسیدن به مقامِ وصالِ حضرتِ حق را پیدا کنی.

نکته ادبی: بودی: در اینجا به معنای بودن و هستیِ مجازی است. وصل: پیوندِ عرفانی میان عاشق و معشوقِ ازلی.

چوبی که فنا نگردد از خود ممکن نبود که عود گردد

همان‌طور که چوب تا زمانی که ماهیتِ چوبی‌اش را از دست ندهد و در آتشِ فنا نسوزد، به عودِ خوش‌بو و ارزشمند تبدیل نمی‌شود، انسان نیز تا از منیّت خود نگذرد، به کمالِ معنوی نمی‌رسد.

نکته ادبی: فنا نگردد: اشاره به اصطلاح عرفانیِ فنا (نیستیِ اختیاری). عود: چوبی خوش‌بو که در آتش می‌سوزانند تا بوی خوش پراکنده کند؛ استعاره از انسانِ کامل.

این کار شگرف در طریقت بر بود تو و نبود گردد

این کارِ بزرگ و شگفت‌انگیز در مسیرِ سلوک، وابسته به این است که «بود» و «نبودِ» تو (هستیِ کاذب) از میان برود و تو به مقامِ بی‌خودی برسی.

نکته ادبی: طریقت: مسیرِ سلوک و عرفان. شگرف: عظیم و دشوار.

هرگه که وجود تو عدم گشت حالی عدمت وجود گردد

هر زمان که «منِ» تو در برابرِ حقیقتِ حق از بین برود و به هیچ تبدیل شوی، همان لحظه حقیقتِ وجودیِ تو متولد می‌شود و به هستیِ واقعی می‌رسی.

نکته ادبی: تناقضِ آشکار میانِ عدم (نیستی) و وجود (هستی)، هسته اصلیِ پارادوکسِ عرفانی در این بیت است.

ای عاشق خویش وقت نامد کابلیس تو در سجود گردد

ای کسی که عاشقِ خودت هستی، هنوز وقتش نرسیده که نفسِ سرکشِ تو در برابرِ فرمانِ الهی به سجده بیفتد و تسلیمِ حق شود.

نکته ادبی: اشاره (تلمیح) به داستانِ ابلیس و امتناعِ او از سجده بر آدم که در اینجا نمادِ نفسِ انسان است.

دل در ره نفس باختی پاک تا نفس تو جفت سود گردد

تو دلی را که باید جایگاهِ خدا باشد، به هوای نفسانی فروختی و باختی، به امید آنکه در این معامله سودی ببری، اما در واقع آن را تباه کردی.

نکته ادبی: باختنِ دل: کنایه از دل‌بستن به دنیا و مادیات. جفتِ سود شدن: کنایه از دست یافتن به سودِ حقیقی.

دل نفس شد و شگفتت آید گر یک علوی جهود گردد

قلبِ تو که باید جایگاهِ حق باشد، به بندِ نفس افتاده و جای شگفتی است اگر یک روحِ آسمانی و علوی، به سطحِ یک کافر یا گمراه سقوط کند.

نکته ادبی: علوی: منسوب به عالمِ بالا و ملکوت. جهود: در ادبیات کلاسیکِ این دوره، کنایه از کافر یا کسی که از راهِ حقیقت دور افتاده است.

هر دم که به نفس می برآری در دیدهٔ دل چو دود گردد

هر نفسی که می‌کشی و هر کلامی که از سرِ خودخواهی و هوای نفس بر زبان می‌آوری، مانند دودی جلوی چشمِ دلت را می‌گیرد و مانعِ دیدنِ حقیقت می‌شود.

نکته ادبی: دیدهٔ دل: کنایه از بصیرت و بینشِ باطنی. دود: استعاره از آلودگی‌های نفسانی.

بی شک دل تو از آن چنان دود کوری شود و کبود گردد

بی‌شک این دودِ تیره‌ی نفس که از اعمالِ تو برمی‌خیزد، باعث می‌شود چشمِ دلت کور شود و نتواند راه را ببیند و در تاریکی فرو رود.

نکته ادبی: کوری و کبودی: نتیجه‌یِ کدر شدنِ آیینه‌یِ دل بر اثرِ آلودگی‌های نفسانی.

عطار بگفت آنچه دانست باقی همه بر شنود گردد

عطار آنچه را که از طریقِ سلوک و تجربه دانست، بر زبان آورد؛ بقیه‌ی حرف‌ها فقط شنیده‌هایی است که ارزشِ چندانی ندارد.

نکته ادبی: شنود: به معنای شنیده‌ها و سخنانِ ناقلانِ بی‌تجربه.

آرایه‌های ادبی

استعاره چوبی که فنا نگردد از خود / ممکن نبود که عود گردد

تشبیه سالک به چوب که برای تبدیل شدن به عودِ خوش‌بو و ارزشمند، باید در آتشِ فنا بسوزد و از خودِ کاذبِ خویش بگذرد.

تضاد (تناقض) وجود و عدم

تکیه بر مفهوم عرفانی که عدمِ خود، به معنای یافتنِ وجودِ حقیقی و الهی است.

تلمیح ابلیس تو در سجود گردد

اشاره به داستان ابلیس و خودبزرگ‌بینی او که مانعِ سجده‌اش بر آدم شد و استعاره‌ای از نفسِ انسان که مانعِ عبادتِ خالصانه است.

تشبیه در دیدهٔ دل چو دود گردد

تشبیه نَفَس و هوای نفسانی به دودی که باعثِ کوریِ چشمِ دل می‌شود.