دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۷۰

عطار
تا زلف تو همچو مار می پیچد جان بی دل و بی قرار می پیچد
دل بود بسی در انتظار تو در هر پیچی هزار می پیچد
زان می پیچم که تاج را چندین زلف تو کمندوار می پیچد
بس جان که ز پیچ حلقهٔ زلفت در حلقهٔ بی شمار می پیچد
بس دل که ز زلف تابدار تو چو زلف تو تابدار می پیچد
بس تن که ز بار عشق یک مویت بی روی تو زیر دار می پیچد
تو می گذری ز ناز بس فارغ و او بر سر دار زار می پیچد
هر دل که شکار زلف تو گردد جان می دهد و چو مار می پیچد
ترکانه و چست هندوی زلفت بس نادره در شکار می پیچد
هر دل که ز دام زلف تو بجهد زان چهرهٔ چون نگار می پیچد
چون می پیچد فرید بپذیرش زیرا که به اضطرار می پیچد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویری پُرکشش و در عین حال دردناک از بندِ گیسوی معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از تمثیلِ «مار»، تلاطم، پیچ‌وتاب و خاصیتِ ویرانگریِ زلفِ یار را به تصویر می‌کشد که چگونه دل و جانِ عاشق را در چنبره‌ی خود گرفتار کرده و او را به پریشانی و اضطرابِ ابدی دچار می‌سازد.

در این فضا، معشوق با بی‌اعتنایی و ناز از کنارِ عاشقِ جان‌باخته می‌گذرد، در حالی که عاشق، گرفتار در پیچ‌وخمِ این گیسوانِ پر از دام، همچون ماری زخمی به خود می‌پیچد. این غزل، روایتی است از استیصالِ عاشق در برابرِ زیباییِ مدهوش‌کننده‌ای که هم‌زمان، سرچشمه‌ی حیات و عاملِ مرگِ اوست.

معنای روان

تا زلف تو همچو مار می پیچد جان بی دل و بی قرار می پیچد

هنگامی که گیسوی تو همچون ماری سیاه و پیچان حرکت می‌کند، جانِ من که از شدتِ عشق، دل و توانِ خود را از دست داده، در تب و تابِ بی‌پایان به خود می‌پیچد.

نکته ادبی: تشبیه «زلف به مار» که نمادی از زیباییِ خطرناک و پیچ‌وتابِ آزاردهنده است.

دل بود بسی در انتظار تو در هر پیچی هزار می پیچد

دلِ من که مدت‌هاست در انتظارِ توست، از شدتِ اشتیاق و بی‌قراری، در هر گره و پیچِ گیسوی تو، هزاران بار به خود می‌پیچد و درد می‌کشد.

نکته ادبی: استفاده از عدد «هزار» برای مبالغه در بیانِ شدتِ اضطرابِ دل.

زان می پیچم که تاج را چندین زلف تو کمندوار می پیچد

علتِ این‌همه پیچ‌وتاب و ناآرامیِ من این است که گیسوی تو، همچون کمندی (طنابِ شکار)، بر تاجِ سرِ من سایه افکنده و مرا به بند کشیده است.

نکته ادبی: «کمندوار» صفتِ تشبیهی است که بر قدرتِ اسارت‌بخشیِ زلف دلالت دارد.

بس جان که ز پیچ حلقهٔ زلفت در حلقهٔ بی شمار می پیچد

جان‌های بسیاری وجود دارند که به سببِ پیچ‌وخم‌های حلقه‌ی گیسوی تو، در چنبره‌ی دام‌هایی بی‌شمار اسیر شده و به درد گرفتارند.

نکته ادبی: «حلقه» استعاره از گره‌های مو و همچنین کنایه از دامِ عشق است.

بس دل که ز زلف تابدار تو چو زلف تو تابدار می پیچد

دل‌های بسیاری هستند که به‌خاطرِ گیسوی پُرتاب و پیچ‌درپیچِ تو، خودشان نیز به همان حالتِ گیسوی تو، دچارِ پیچ‌وتاب و اضطراب شده‌اند.

نکته ادبی: موازنه و همانندیِ حالتِ دل با حالتِ زلف که نشان‌دهنده‌ی تأثیرِ مستقیمِ معشوق بر عاشق است.

بس تن که ز بار عشق یک مویت بی روی تو زیر دار می پیچد

جسم‌های بسیاری هستند که به‌خاطرِ سنگینیِ بارِ عشقِ تنها یک تارِ موی تو، در حالی که از دیدارِ چهره‌ات محروم‌اند، همچون محکومی زیرِ چوبه‌ی دار به خود می‌پیچند.

نکته ادبی: «دار» نمادِ رنجِ جانکاه و مرگِ عاشقانه است.

تو می گذری ز ناز بس فارغ و او بر سر دار زار می پیچد

تو با ناز و کرشمه، فارغ از هر غمی از کنارِ من می‌گذری، اما عاشقِ دلسوخته در پای چوبه‌ی دارِ عشقِ تو، با زاری و ناله به خود می‌پیچد.

نکته ادبی: تضادِ میانِ بی‌خیالیِ معشوق و رنجِ بیکرانِ عاشق برای برجسته‌سازیِ بی‌وفاییِ یار.

هر دل که شکار زلف تو گردد جان می دهد و چو مار می پیچد

هر دلی که گرفتارِ دامِ زلفِ تو شود، جانش را در این راه می‌بازد و از شدتِ درد و احتضار، همچون ماری که بر خاک می‌افتد، به خود می‌پیچد.

نکته ادبی: تکرارِ تشبیه زلف به مار برای تأکید بر مرگ‌آفرینیِ آن.

ترکانه و چست هندوی زلفت بس نادره در شکار می پیچد

گیسویِ سیاه‌فامِ تو که همچون هندیان، تیره و چابک است، بسیار ماهرانه و شگفت‌انگیز در کارِ شکارِ دل‌هاست.

نکته ادبی: «هندو» در ادبیاتِ کلاسیک کنایه از سیاهی و تندیِ زلف است.

هر دل که ز دام زلف تو بجهد زان چهرهٔ چون نگار می پیچد

هر دلی که از دامِ گیسوی تو رهایی یابد، باز هم به یادِ آن چهره‌ی تو که همچون نقاشی زیباست، از حسرت و شوق می‌پیچد و آرام نمی‌گیرد.

نکته ادبی: «نگار» استعاره از چهره‌ی زیبا و بی‌نقصِ معشوق است.

چون می پیچد فرید بپذیرش زیرا که به اضطرار می پیچد

ای معشوق، چون من (فرید) به خود می‌پیچم و در رنجم، این حالِ مرا بپذیر و بر من ببخش، زیرا من از روی اختیار نمی‌پیچم، بلکه به ناچار و از شدتِ فشارِ عشق به این روز افتاده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به تخلصِ شاعر «فرید» و توجیهِ عاشقانه‌ی او برای بی‌قراری‌اش.

آرایه‌های ادبی

تشبیه زلف تو همچو مار

تشبیه گیسوی پرپیچ‌وتاب به مار برای نشان دادن خاصیت اسارت‌بخشی و خطرناکی آن.

مبالغه در هر پیچی هزار می پیچد

بزرگ‌نماییِ شدتِ بی‌قراریِ دل در گیسوی یار.

کنایه زیر دار می پیچد

کنایه از نهایتِ رنج، عذاب و تنهایی در آستانه‌ی مرگ.

تضاد تو می گذری... او بر سر دار زار می پیچد

تقابلِ میانِ راحتیِ معشوق و عذابِ عاشق برای القای حسِ مظلومیت.

واج‌آرایی می پیچد

تکرارِ صامت‌های «پ»، «چ» و «د» که تداعی‌کننده‌ی حرکتِ پرپیچ‌وتاب و اضطراب است.