دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۶۸

عطار
جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد وآوازهٔ جمالت اندر جهان نگنجد
وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیاید وصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد
هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد
آهی که عاشقانت از حلق جان برآرند هم در زمان نیاید هم در مکان نگنجد
آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند دل در حساب ناید جان در میان نگنجد
اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی از دل اگر برآید در آسمان نگنجد
عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل عارفانه به تبیین ناتوانیِ ادراکِ بشری در شناختِ حقیقتِ نامتناهیِ حضرتِ حق و جمالِ مطلقِ او می‌پردازد. شاعر با تأکید بر محدودیت‌های عالمِ خاکی و واژگان، گوشزد می‌کند که آن حقیقتِ بی‌کران، در قالب‌های تنگِ مادی و زبانی جای نمی‌گیرد.

درونمایه اصلی شعر، توصیفِ حیرتِ عاشق در برابرِ عظمتِ معشوق است. شاعر معتقد است تنها راهِ شناختِ این حقیقت، فراتر رفتن از مرزهای زمان و مکان و عبور از «خویشتن» است؛ چرا که عشقِ الهی، فراتر از هرگونه توصیف و حد و مرزی است.

معنای روان

جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد وآوازهٔ جمالت اندر جهان نگنجد

ای معشوق، پرتوِ جمال تو چنان بی‌کران است که در ظرفِ محدودِ جسم و جانِ آدمی جای نمی‌گیرد و شهرت و جلوه‌ی زیباییِ تو نیز در گنجایشِ این جهانِ فانی نمی‌گنجد.

نکته ادبی: «جانا» مناداست و «شعاع» در اینجا به معنای پرتو و جلوه به کار رفته است.

وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیاید وصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد

چگونه می‌توانم به وصال تو دست یابم در حالی که تو فراتر از جست‌وجو و طلبِ منی؟ و چگونه می‌توانم توصیفت کنم، وقتی که زبانِ آدمی، ناتوان از بیانِ حقیقتِ توست؟

نکته ادبی: «وصلت» به معنای وصالِ توست و «طلب» در عرفان به معنای نخستین مرحله‌ی سلوک است.

هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد

هیچ‌کس نتوانسته است نشانی از کویِ تو (مقامِ وصل) به دست دهد، زیرا حقیقتِ راهِ تو، چنان بلندمرتبه است که در هیچ نشانه‌گذاری و نقشه و تصورِ انسانی نمی‌گنجد.

نکته ادبی: «کوی» استعاره از مقام قرب الهی و حقیقتِ هستی است که در آن آدرس‌های زمینی بی‌معناست.

آهی که عاشقانت از حلق جان برآرند هم در زمان نیاید هم در مکان نگنجد

آهی که عاشقانِ حقیقیِ تو از عمقِ جان برمی‌آورند، چنان عمیق و روحانی است که نه در بندِ زمان (گذشته و آینده) اسیر می‌شود و نه در قیدِ مکان‌های مادی جای می‌گیرد.

نکته ادبی: «حلقِ جان» کنایه از عمقِ وجود و باطنِ آدمی است که جایگاهِ واقعیِ درد و عشق است.

آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند دل در حساب ناید جان در میان نگنجد

در آن مرتبه‌ای که عاشقانِ تو لحظه‌ای به حضور و شهودِ تو می‌رسند، وجودِ فردی (دل و جان) دیگر اهمیت و جایگاهی ندارد و عاشق در این مقام، خود را نمی‌بیند.

نکته ادبی: «حساب ناید» کنایه از بی‌اعتباری و ناچیزیِ وجودِ خویشتن در برابر عظمتِ حق است.

اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی از دل اگر برآید در آسمان نگنجد

خداوندا، تو گنجینه‌ای از عشق و معرفت را در باطنِ دل‌های انسان‌ها نهاده‌ای که اگر آن گنجِ الهی آشکار و متجلی شود، وسعتِ آسمان‌ها نیز توانِ گنجایشِ آن را نخواهد داشت.

نکته ادبی: «ضمیر» به معنای باطن و درون است و «گنج» استعاره از نورِ الهی یا سرِ عشق است.

عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد

عطار چگونه می‌تواند وصفِ این عشقِ بیکرانِ تو را به زبان بیاورد و در قالبِ کلمات بریزد؟ چرا که حقیقتِ این عشق، فراتر از بیان و نوشتار است.

نکته ادبی: «عبارت» به معنایِ بیانِ لفظی و کلامی است که با حقیقتِ بی‌لفظِ عرفان تضاد دارد.

آرایه‌های ادبی

اغراق (مبالغه) در جسم و جان نگنجد / در آسمان نگنجد

شاعر برای نشان دادنِ عظمتِ بی‌کرانِ معشوق و عشقِ او، از اغراقِ حکیمانه استفاده کرده تا محدودیتِ عالمِ ماده را در برابرِ بی‌کرانگیِ معشوق اثبات کند.

پارادوکس (تناقض) هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را

شاعر از سویی از «کوی» سخن می‌گوید که نشان‌دهنده مکان است، اما بلافاصله با نفیِ «نشان»، پارادوکسِ عمیقی می‌سازد که نشان می‌دهد کویِ یار، مکانی فیزیکی نیست.

استعاره گنجی نهان

استعاره از حقیقتِ عشق یا جلوه‌ی الهی در درونِ قلبِ انسان که از دیدِ نامحرمان پنهان است.