دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۶۷

عطار
جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد
جولانگه جلالت در کوی دل نباشد جلوه گه جمالت در چشم و جان نگنجد
سودای زلف و خالت در هر خیال ناید اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد
در دل چو عشقت آمد سودای جان نماند در جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد
پیغام خستگانت در کوی تو که آرد کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد
دل کز تو بوی یابد در گلستان نپوید جان کز تو رنگ گیرد خود در جهان نگنجد
آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد
بخشای بر غریبی کز عشق می نمیرد وانگه در آشیانت خود یک زمان نگنجد
جان داد دل که روزی در کوت جای یابد نشناخت او که آخر جای چنان نگنجد
آن دم که با خیالت دل را ز عشق گوید عطار اگر شود جان اندر میان نگنجد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با زبانی عرفانی و سرشار از شور، ناتوانیِ عقل و زبان بشری را در درک و وصفِ جلال و جمالِ بی‌کرانِ معشوق ازلی بازگو می‌کند. شاعر با تأکید بر مفهوم 'نگنجیدن'، به این حقیقت اشاره دارد که ساحتِ قدسیِ محبوب، فراتر از هرگونه تصور، خیال و محدودیت‌های مادیِ دنیوی است.

درونمایه اصلی اثر، فنا و ناچیزیِ وجودِ عاشق در برابر عظمتِ معشوق است. شاعر با تکرارِ هنرمندانه واژه‌ی 'نگنجد'، تقابل میانِ محدودیتِ جان و جهانِ مادی با نامحدود بودنِ عشقِ الهی را ترسیم کرده و نشان می‌دهد که چگونه عاشقی که به حقیقتِ عشق رسیده است، دیگر در تنگنایِ این جهانِ فانی نمی‌گنجد و در آرزویِ پیوستن به ساحتِ مطلق است.

معنای روان

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد

ای محبوب، داستان زیبایی تو در هیچ کلام و روایتی جای نمی‌گیرد و حتی بخشی کوچک از رازِ عشقِ تو، با هزاران زبان نیز قابلِ بیان نیست.

نکته ادبی: واژه 'حدیث' در اینجا به معنای روایت و کلام است و بر ناتوانی زبان در توصیف امر قدسی دلالت دارد.

جولانگه جلالت در کوی دل نباشد جلوه گه جمالت در چشم و جان نگنجد

قلب انسان وسعتِ کافی برای پذیرشِ جلال و عظمتِ تو را ندارد و زیباییِ بی‌نهایتِ تو در گنجایشِ چشمِ سر یا جانِ آدمی نیست.

نکته ادبی: جولانگاه به معنای میدانِ تاخت و تاز است و کنایه از سعه صدر و ظرفیت پذیرش است.

سودای زلف و خالت در هر خیال ناید اندیشهٔ وصالت جز در گمان نگنجد

میل و اشتیاق به زلف و خالِ تو در خیالِ هیچ‌کس نمی‌گنجد و اندیشیدن به رسیدن به تو، تنها در وهم و گمان ممکن است، نه در واقعیت و عینیت.

نکته ادبی: زلف و خال در عرفان نماد جلوه‌های جمال و نشانه‌هایِ خاصِ محبوب هستند.

در دل چو عشقت آمد سودای جان نماند در جان چو مهرت افتد عشق روان نگنجد

هنگامی که عشقِ تو به دل می‌آید، دیگر هوسِ زنده ماندن برای عاشق باقی نمی‌ماند و وقتی محبتِ تو در جان جای می‌گیرد، آن جان آن‌قدر لطیف و وسیع می‌شود که دیگر خودش را در قالب تن نمی‌بیند.

نکته ادبی: سودای جان کنایه از دلبستگی به حیات دنیوی است که با ورود عشقِ الهی رنگ می‌بازد.

پیغام خستگانت در کوی تو که آرد کانجا ز عاشقانت باد وزان نگنجد

چه کسی می‌تواند پیامِ عاشقانِ رنج‌دیده‌ات را به پیشگاه تو برساند؟ چرا که فضایِ کوی تو چنان از کثرتِ عاشقان پر است که حتی نسیم هم جایی برای وزیدن ندارد.

نکته ادبی: باد وزان در اینجا نمادِ حرکتِ آزادانه است که به دلیل ازدحامِ عاشقانِ غرق در محبوب، امکانِ حضور ندارد.

دل کز تو بوی یابد در گلستان نپوید جان کز تو رنگ گیرد خود در جهان نگنجد

دلی که عطرِ حضور تو را استشمام کند، دیگر در باغ‌های این دنیا به دنبال گل نمی‌گردد و جانی که رنگِ خدایی به خود گیرد، دیگر در محدودیت‌های این جهانِ مادی جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: گلستان کنایه از دنیا و نعمات ظاهری است که در برابر عطرِ معشوق ارزشی ندارد.

آن دم که عاشقان را نزد تو بار باشد مسکین کسی که آنجا در آستان نگنجد

در لحظه‌ای که عاشقان به دیدار و حضور تو بار می‌یابند، چه بیچارگیِ بزرگی است برای کسی که نتواند حتی در آستانه و ورودیِ درگاه تو جای بگیرد.

نکته ادبی: آستان به معنای درگاه است و در اینجا استعاره از پایین‌ترین مرتبه نزدیکی به محبوب است.

بخشای بر غریبی کز عشق می نمیرد وانگه در آشیانت خود یک زمان نگنجد

بر این غریبِ دردمند که از فراقِ عشقِ تو در حال مرگ است ترحم کن؛ کسی که با وجودِ این همه اشتیاق، حتی یک لحظه هم در آشیانه‌ی تو جای ندارد.

نکته ادبی: غریب در ادبیات عرفانی به سالکِ راهِ حق گفته می‌شود که از وطنِ اصلی خود دور مانده است.

جان داد دل که روزی در کوت جای یابد نشناخت او که آخر جای چنان نگنجد

دل با جان و دل تلاش کرد تا روزی در کوی تو جای بگیرد، اما نمی‌دانست که جایگاهِ تو آن‌قدر عظیم و فراتر از مکان است که ظرفیتِ گنجاندنِ کسی مانند او را ندارد.

نکته ادبی: کوت مخفف کوی است و نمادِ محله یا حریمِ خاصِ محبوب است.

آن دم که با خیالت دل را ز عشق گوید عطار اگر شود جان اندر میان نگنجد

هنگامی که دل با یادِ خیالِ تو از عشق سخن می‌گوید، حتی اگر فردی به جایگاهِ عطار هم برسد، باز هم در برابر این عظمت و عشق، خودش را کوچک می‌بیند و جانش گنجایشِ ادراکِ آن را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به نام شاعر، تخلص وی است که بر تواضع و بی‌مقدار بودنِ خود در برابر عشق تأکید دارد.

آرایه‌های ادبی

تکرار (ردیف) نگنجد

تکرارِ این واژه در پایان تمام ابیات، نمادِ محدودیتِ موجودات در برابرِ نامحدود بودنِ ذاتِ الهی است.

استعاره گلستان

استعاره از جهانِ مادی و لذت‌های زودگذر دنیوی است.

تناقض (پارادوکس) باد وزان در کوی تو نگنجد

تصویری متناقض از ازدحامِ معنوی که حتی باد (موجودِ لطیف و سبک) را هم محدود می‌کند.

کنایه سودای جان

کنایه از تمایل به زنده ماندن و تعلقاتِ دنیوی است.