دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۶۵

عطار
مرا با عشق تو جان درنگنجد چه از جان به بود آن درنگنجد
نه کفرم ماند در عشقت نه ایمان که اینجا کفر و ایمان درنگنجد
چنان عشق تو در دل معتکف شد که گر مویی شود جان درنگنجد
چه می گویم که طوفانی است عشقت به چشم مور طوفان درنگنجد
اگر یک ذره عشقت رخ نماید به صحن صد بیابان درنگنجد
اگر یوسف برون آید ز پرده به قعر چاه و زندان درنگنجد
چون دردت هست منوازم به درمان که با درد تو درمان درنگنجد
دلا آنجا که جانان است ره نیست که آنجا غیر جانان درنگنجد
تو چون ذره شو آنجا زانکه آنجا به جز خورشید رخشان درنگنجد
اگر فانی نگردد جان عطار در آن خلوتگه آسان درنگنجد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این ابیات بازتاب‌دهنده‌ی یکی از عالی‌ترین مراتب عرفان اسلامی یعنی فنای فی‌الله است. شاعر در این قطعه به ناتوانی مفاهیم، تعلقات مادی و حتی ظرفیت وجودی انسان در برابر عظمت و بی‌کرانگی عشق الهی می‌پردازد. فضا، فضایی تهی از خودخواهی و منیت و سرشار از حضور معشوق است.

پیام اصلی این است که برای رسیدن به معشوق ازلی، باید از تمامی دوگانگی‌ها مانند ایمان و کفر، و حتی از هستیِ خود دست شست؛ چرا که در حریمِ قدسیِ عشق، هیچ چیز جز خودِ معشوق جایی ندارد و هر چه غیر اوست، در برابر این شکوهِ بیکران، ناچیز و بی‌مقدار است.

معنای روان

مرا با عشق تو جان درنگنجد چه از جان به بود آن درنگنجد

جان من گنجایش عشق تو را ندارد و حتی چیزی که از جان گران‌بها‌تر باشد نیز توان در برگرفتن این عشق را ندارد.

نکته ادبی: اشاره به کوتاهی عمر و محدودیت وجودی انسان در برابر عشق مطلق است.

نه کفرم ماند در عشقت نه ایمان که اینجا کفر و ایمان درنگنجد

در پیشگاهِ عشقِ تو، دیگر مفاهیم دوگانه‌ای چون کفر و ایمان معنا و جایگاهی ندارند، زیرا ساحتِ عشق، ساحتِ یگانگی است و این تضادها در آن نمی‌گنجد.

نکته ادبی: بهره‌گیری از واژگان متضاد برای بیان وحدت وجود و گذشتن از قشریات مذهبی.

چنان عشق تو در دل معتکف شد که گر مویی شود جان درنگنجد

عشق تو چنان در ژرفای دلِ من خانه کرده که حتی به اندازه‌ی تار مویی برای حضور جانِ من در دلم جایی نمانده است.

نکته ادبی: مبالغه‌ای زیبا برای نشان دادن غلبه کامل عشق بر تمامیت وجود شاعر.

چه می گویم که طوفانی است عشقت به چشم مور طوفان درنگنجد

چه بگویم؟ عشق تو چون طوفانی سهمگین و عظیم است؛ همان‌طور که چشمِ کوچکِ یک مورچه نمی‌تواند طوفانی را در خود جای دهد، ظرفیتِ انسانیِ من نیز تابِ درکِ این عشق را ندارد.

نکته ادبی: تمثیل و مبالغه برای بیان ناتوانی عقل و ادراک بشری در فهم عشق.

اگر یک ذره عشقت رخ نماید به صحن صد بیابان درنگنجد

اگر حتی ذره‌ی کوچکی از تجلیِ عشقِ تو نمایان شود، وسعتِ آن به قدری است که در صحرایی به پهنای صد بیابان نیز جای نخواهد گرفت.

نکته ادبی: استعاره از بی‌کرانگی تجلیات الهی که در ظرف محدود دنیا نمی‌گنجد.

اگر یوسف برون آید ز پرده به قعر چاه و زندان درنگنجد

اگر یوسف (نماد زیبایی و حقیقت) از پرده‌ی غیب بیرون آید و آشکار شود، دیگر هیچ قفس یا زندانی، هرچقدر هم که سخت باشد، توانِ محدود کردن و در بند کشیدن او را ندارد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان یوسف و زندانی شدن او که در برابر مقام ولایت و حقیقت ناچیز است.

چون دردت هست منوازم به درمان که با درد تو درمان درنگنجد

چون دردِ عشق تو را در جان دارم، مرا با درمانِ معمول تسلی مده، چرا که در حریمِ دردِ عشقِ تو، هیچ مرهمی جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: پارادوکس یا متناقض‌نمایی که در آن دردِ عشق خود عینِ کمال است و درمان را برنمی‌تابد.

دلا آنجا که جانان است ره نیست که آنجا غیر جانان درنگنجد

ای دل! آنجایی که معشوق حضور دارد، برای تو و منیّت تو راهی نیست؛ چرا که در آن حریم، جز خودِ معشوق، هیچ چیزِ دیگری جای نمی‌گیرد.

نکته ادبی: تأکید بر لزومِ فنای کامل در برابر معشوق برای ورود به حریم جانان.

تو چون ذره شو آنجا زانکه آنجا به جز خورشید رخشان درنگنجد

تو در آن ساحت باید همچون ذره‌ای ناچیز و بی‌ادعا باشی؛ چرا که آنجا خورشیدِ حقیقت جلوه‌گر است و برای غیر از آن، مجالی وجود ندارد.

نکته ادبی: استعاره از خورشید به عنوان ذات حق تعالی و ذره به عنوان سالک راه عشق.

اگر فانی نگردد جان عطار در آن خلوتگه آسان درنگنجد

اگر جانِ عطار در مسیرِ رسیدن به معشوق، از هستیِ خویش نگذرد و فانی نشود، هرگز نمی‌تواند به آن خلوتگاهِ مقدس و یگانه راه یابد.

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر و تأکید بر شرط اصلی عرفان که همان فنایِ جان است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح یوسف

اشاره به داستان حضرت یوسف و زندان که استعاره از محدودیت‌های مادی است.

مبالغه به صحن صد بیابان درنگنجد

اغراق در بیان وسعتِ تجلی عشق که از ظرفیت دنیا فراتر است.

تضاد کفر و ایمان

برشمردن دو مفهوم متضاد برای نشان دادن فراتر بودن عشق از دایره قضاوت‌های معمول.

استعاره خورشید رخشان

خورشید به عنوان نماد ذات حق تعالی و حقیقت مطلق به کار رفته است.