دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۶۰

عطار
هر آن دردی که دلدارم فرستد شفای جان بیمارم فرستد
چو درمان است درد او دلم را سزد گر درد بسیارم فرستد
اگر بی او دمی از دل برآرم که داند تا چه تیمارم فرستد
وگر در عشق او از جان برآیم هزاران جان به ایثارم فرستد
وگر در جویم از دریای وصلش به دریا در نگونسارم فرستد
وگر از راز او رمزی بگویم ز غیرت بر سر دارم فرستد
چو در دیرم دمی حاضر نبیند ز مسجد سوی خمارم فرستد
چو دام زرق بیند در برم دلق بسوزد دلق و زنارم فرستد
چو گبر نفس بیند در نهادم به آتشگاه کفارم فرستد
به دیرم درکشد تا مست گردم به صد عبرت به بازارم فرستد
چو بی کارم کند از کار عالم پس آنگه از پی کارم فرستد
چو در خدمت چنان گردم که باید به خلوت پیش عطارم فرستد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار ترسیم‌گر رابطه عاشقانه و عارفانه‌ای میان سالک و معشوق ازلی است. در این دیدگاه، تمامی رنج‌ها و سختی‌هایی که بر عاشق وارد می‌شود، نه تنبیه، بلکه نسخه‌ای شفابخش برای کمالِ روح و رسیدن به قرب الهی است. شاعر با رویکردی رندانه، مفاهیمِ ظاهریِ دین و دنیا را به چالش می‌کشد تا نشان دهد حقیقتِ بندگی نه در مناسکِ خشک، بلکه در تسلیم محض در برابر اراده‌ی معشوق نهفته است.

در این مسیرِ تعالی، عاشق با پذیرشِ مرگِ نفس و رهایی از بندِ ریا و خودپرستی، به مرتبه‌ای می‌رسد که گویی از قالبِ خویش خارج شده و به دستِ معشوق صیقل می‌خورد. این غزل بیانی است از گذارِ دشوارِ انسان از خویشتنِ خویش به حقیقتی که تنها در سایه‌یِ عنایتِ همیشگیِ معشوق صورت می‌پذیرد.

معنای روان

هر آن دردی که دلدارم فرستد شفای جان بیمارم فرستد

هر دردی که معشوق من برایم می‌فرستد، در حقیقت داروی شفابخش جانِ بیمار من است.

نکته ادبی: دلدار استعاره از خداوند یا مرشد کامل است.

چو درمان است درد او دلم را سزد گر درد بسیارم فرستد

چون دردِ ناشی از معشوق، برای دلم حکم درمان دارد، شایسته است که او درد فراوانی برایم بفرستد.

نکته ادبی: سزد به معنای شایسته و سزاوار بودن است.

اگر بی او دمی از دل برآرم که داند تا چه تیمارم فرستد

اگر حتی یک لحظه بدون یاد و حضور معشوق نفس بکشم، چه کسی می‌داند که چه گرفتاری و مصیبتی گریبان‌گیرم خواهد شد.

نکته ادبی: تیمار در اینجا به معنای اندوه، تیماردار کردن و در مفهومِ مغلوب به معنای رنج و بلا آمده است.

وگر در عشق او از جان برآیم هزاران جان به ایثارم فرستد

و اگر در راه عشق او از جانِ خود بگذرم و فانی شوم، او هزاران جانِ تازه‌ی معنوی به من عطا خواهد کرد.

نکته ادبی: ایثار جان به معنای گذشتن از خود و رسیدن به حیاتِ جاویدِ معنوی است.

وگر در جویم از دریای وصلش به دریا در نگونسارم فرستد

اگر بخواهم در دریایِ وصلِ او شنا کنم، او مرا در آن دریا غرق می‌کند و از خود بی‌خود می‌سازد.

نکته ادبی: نگونسار به معنای واژگون و غرق‌شده است که کنایه از فرو رفتن در دریای حقیقت است.

وگر از راز او رمزی بگویم ز غیرت بر سر دارم فرستد

اگر از اسرارِ نهانی او سخنی بگویم، او از سرِ غیرت و حمیتِ الهی، مرا به دار می‌کشد.

نکته ادبی: غیرت در اینجا اشاره به قداست و پنهان‌بودنِ اسرار الهی دارد که تابِ افشایِ نااهلان را ندارد.

چو در دیرم دمی حاضر نبیند ز مسجد سوی خمارم فرستد

هرگاه معشوق مرا در حالِ عبادتِ ظاهری (مسجد) و بدونِ حضورِ قلب ببیند، مرا از آنجا به دیرِ مغان (محلِ مستی و عشق) می‌فرستد تا به حقیقت برسم.

نکته ادبی: دیر و مسجد تقابلِ میان ظاهرگرایی و حقیقت‌گراییِ عرفانی است.

چو دام زرق بیند در برم دلق بسوزد دلق و زنارم فرستد

هرگاه معشوق، لباسِ ریا و تزویر را بر تنِ من ببیند، آن لباس را به آتش می‌کشد و مرا به نشانه‌یِ رهایی از دین‌داریِ ظاهری، به زنّار می‌آراید.

نکته ادبی: زرق به معنای ریا و دورویی است؛ زنار نمادِ گسستن از تعلقاتِ مذهبیِ ظاهری است.

چو گبر نفس بیند در نهادم به آتشگاه کفارم فرستد

اگر معشوق، نشانه‌ای از کفر و بت‌پرستیِ نفس را در وجودم ببیند، مرا به آتشگاهِ کافران می‌فرستد تا آن نفسِ کافر را در آتشِ عشق بسوزانم.

نکته ادبی: گبر به معنای زرتشتی یا کافر است که در اینجا نمادِ ناپاکی‌های نفسانی است.

به دیرم درکشد تا مست گردم به صد عبرت به بازارم فرستد

مرا به دیرِ عشق می‌کشاند تا با شرابِ معرفت مست شوم و سپس با درس‌هایی که از طریقِ حیرت و سرگردانیِ مقدس آموخته‌ام، به میانِ مردم (بازار) می‌فرستد.

نکته ادبی: عبرت در اینجا به معنای پند و اندرز و آموختنِ حکمت از طریقِ تماشای جهان است.

چو بی کارم کند از کار عالم پس آنگه از پی کارم فرستد

هرگاه معشوق مرا از کارهای بیهوده‌یِ دنیایی بی‌کار و فارغ کند، تازه در آن زمان است که مرا برای انجامِ کارِ اصلی و الهیِ خود آماده می‌کند.

نکته ادبی: کارِ عالم کنایه از مشغولیاتِ دنیوی است که مانعِ سیرِ الی‌الله است.

چو در خدمت چنان گردم که باید به خلوت پیش عطارم فرستد

هنگامی که به مقامِ بندگی و شایستگی در خدمتِ او برسم، مرا نزدِ عطار (مرشدِ کامل و معطرکننده‌یِ روح) می‌فرستد تا به کمالِ نهایی برسم.

نکته ادبی: عطار استعاره از پیر و مرشدی است که روحِ انسان را با معارفِ الهی معطر می‌کند.

آرایه‌های ادبی

تناقض (پارادوکس) مسجد و دیر / درد و درمان

استفاده از مفاهیمِ متضاد برای نشان دادن این نکته که حقیقت در جایی فراتر از ظاهرِ مناسکِ دینی نهفته است.

استعاره دریایِ وصل

دریایِ بی‌پایانِ حضورِ خداوند که عاشق در آن غرق و فانی می‌شود.

کنایه زّنار

نمادِ ترکِ علایق و عبور از ظواهرِ شرعی به سویِ حقیقتِ باطنی.

تمثیل آتشگاه کفار

تمثیلی برای ریاضت‌های دشوارِ عرفانی که باعثِ سوزاندنِ بت‌هایِ درونی (هوی و هوس) می‌شود.