دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۵۳

عطار
شرح لب لعلت به زبان می نتوان داد وز میم دهان تو نشان می نتوان داد
میم است دهان تو و مویی است میانت کی را خبر موی میان می نتوان داد
دل خواسته ای و رقم کفر کشم من بر هر که گمان برد که جان می نتوان داد
گر پیش رخت جان ندهم آن نه ز بخل است در خورد رخت نیست از آن می نتوان داد
یک جان چه بود کافرم ار پیش تو صد جان انگشت زنان رقص کنان می نتوان داد
سگ به بود از من اگر از بهر سگت جان آزاد به یک پارهٔ نان می نتوان داد
داد ره عشق تو چنان کرزویم هست عمرم شد و یک لحظه چنان می نتوان داد
جانا چو بلای تو به ارزد به جهانی خود را ز بلای تو امان می نتوان داد
گفتم که ز من جان بستان یک شکرم ده گفتی شکر من به زبان می نتوان داد
چون نیست دهانم که شکر زو به در آید کس را به شکر هیچ دهان می نتوان داد
خود طالع عطار چه چیز است که او را یک بوسه نه پیدا و نه نهان می نتوان داد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، بازتاب‌دهنده یکی از مضامین متعالی و کلیدی در ادب عرفانی و عاشقانه است؛ که در آن شاعر به توصیف زیبایی‌های فرازمینی و بی‌مانند محبوب می‌پردازد. فضای حاکم بر شعر، آمیزه‌ای از عجز و ناتوانیِ عاشق در برابر عظمتِ معشوق و تمنایِ بی‌پایانِ او برای فنا شدن در این عشق است.

شاعر با استفاده از تکرارِ یک عبارتِ پایانی (ردیف: می نتوان داد)، بر این حقیقت تأکید می‌ورزد که در طریقتِ عشق، هیچ پاداش یا ایثاری هرچند عظیم، هم‌ترازِ مقامِ رفیعِ معشوق نیست و این ناتوانی در جبرانِ فیضِ حضور، مایه اصلیِ اندوه و در عین حال، کمالِ روحیِ عاشق است.

معنای روان

شرح لب لعلت به زبان می نتوان داد وز میم دهان تو نشان می نتوان داد

توصیف لب‌های سرخ و فریبنده تو با زبان ممکن نیست و دهان کوچک تو که به شکل حرف «میم» است، هیچ نشانه‌ای از خود به جای نمی‌گذارد و قابل شناسایی نیست.

نکته ادبی: «لب لعل» استعاره از لب سرخ و ارزشمند است و «میم دهان» اشاره به زیبایی‌شناسیِ قدیم در ترسیم دهان کوچک محبوب به شکل حرف میم دارد.

میم است دهان تو و مویی است میانت کی را خبر موی میان می نتوان داد

دهان تو به باریکیِ حرف «میم» و کمرت به نازکی یک مو است؛ کسی که چنین ویژگی‌های ظریفی دارد، چگونه می‌توان از باریکی کمرش سخن گفت و دیگری را از آن آگاه کرد؟

نکته ادبی: «موی میان» کنایه از کمر بسیار باریک است که در اشعار کلاسیک، اوج ظرافت و زیبایی در اندام محبوب محسوب می‌شود.

دل خواسته ای و رقم کفر کشم من بر هر که گمان برد که جان می نتوان داد

تو جانِ مرا طلب کردی و من در راه عشق تو به کفر (متهم شدن به بی‌دینی) متهم شده‌ام؛ من به هر کسی که گمان می‌برد نمی‌توان در راه تو جان داد، پاسخ می‌دهم و اثبات می‌کنم که این کار شدنی است.

نکته ادبی: «رقم کفر» اشاره به بدنامیِ عاشق در نزد زاهدان به دلیل افراط در عشق‌ورزی دارد.

گر پیش رخت جان ندهم آن نه ز بخل است در خورد رخت نیست از آن می نتوان داد

اگر پیشِ روی تو جان نمی‌سپارم، نه به دلیل خسیسی و دریغ داشتنِ جان است؛ بلکه جانِ من در شأن و اندازه زیبایی بی‌نظیرِ تو نیست و شایستگیِ آن را ندارد که پیشکش شود.

نکته ادبی: «در خورد رخت نیست» به معنایِ نالایق بودنِ روحِ انسانی در برابرِ شکوهِ جمالِ الهی یا معشوق است.

یک جان چه بود کافرم ار پیش تو صد جان انگشت زنان رقص کنان می نتوان داد

یک جان که ارزشی ندارد؛ کافر هستم اگر در پیشگاه تو صد جان را با شادی و رقص نثار نکنم؛ هرچند که در واقع، این جان‌ها در برابر شکوه تو ناچیزند و نمی‌توان آن‌ها را چنان که شایسته است، اهدا کرد.

نکته ادبی: «انگشت زنان رقص کنان» تصویری از نهایتِ سرسپردگی و شورِ عارفانه است.

سگ به بود از من اگر از بهر سگت جان آزاد به یک پارهٔ نان می نتوان داد

اگر به خاطر سگِ درگاه تو جان ندهم و آن را آزادانه در برابر یک تکه نان نثار نکنم، از یک سگ هم پست‌تر هستم.

نکته ادبی: «سگ به بود از من» نوعی فروتنیِ مبالغه‌آمیز است که عاشق خود را در برابر وفاداریِ سگِ کویِ معشوق، بی‌مقدار می‌شمارد.

داد ره عشق تو چنان کرزویم هست عمرم شد و یک لحظه چنان می نتوان داد

آن‌گونه که آرزو دارم حقِ راه عشق تو را ادا کنم، عمرم در این راه سپری شد، اما حتی یک لحظه هم نتوانستم آن‌چنان که بایسته است، این حق را به جا آورم.

نکته ادبی: «دادِ راه عشق» به معنای حقِ خدمت و وفاداری است که شاعر معتقد است هیچ‌گاه به کمال نمی‌رسد.

جانا چو بلای تو به ارزد به جهانی خود را ز بلای تو امان می نتوان داد

ای محبوب، از آنجا که رنج و بلایِ عشقِ تو از تمام جهان باارزش‌تر است، من خود را از این رنج معاف نمی‌کنم و نمی‌توانم از آن در امان باشم.

نکته ادبی: «بلای تو» در اینجا به معنایِ سختی‌ها و رنج‌هایِ راهِ عشق است که عاشق آن را بر نعمت‌های دنیا ترجیح می‌دهد.

گفتم که ز من جان بستان یک شکرم ده گفتی شکر من به زبان می نتوان داد

به تو گفتم: جانِ مرا بگیر و در عوض کمی از شهدِ لبانت (شکر) به من ببخش؛ گفتی: شکرِ لبِ من، به زبان نمی‌آید و قابل وصف یا انتقال نیست.

نکته ادبی: «شکر» استعاره از بوسه یا سخنِ شیرینِ محبوب است.

چون نیست دهانم که شکر زو به در آید کس را به شکر هیچ دهان می نتوان داد

از آنجا که من دهانی ندارم که از آن شکر (کلام شیرین) بیرون آید، پس طبیعتاً نمی‌توان از این دهان به کسی بهره‌ای رساند.

نکته ادبی: این بیت دارای ایهامی است که به ناتوانیِ عاشق در برخورداری از صفاتِ محبوب اشاره دارد.

خود طالع عطار چه چیز است که او را یک بوسه نه پیدا و نه نهان می نتوان داد

عاقبت و بختِ عطار چه بد است که به او حتی یک بوسه، چه آشکار و چه پنهان، داده نمی‌شود.

نکته ادبی: شاعر با استفاده از تخلص خود، بر بیچارگی و محرومیتِ خویش در پیشگاهِ معشوق تأکید می‌کند.

آرایه‌های ادبی

ردیف می نتوان داد

تکرار این عبارت در پایان تمام ابیات، علاوه بر ایجاد موسیقی، بر ناتوانی عاشق و عدم کفایت ایثارِ او تأکید دارد.

استعاره لب لعل، شکر

لبِ سرخ به لعل تشبیه شده و بوسه یا کلامِ شیرینِ محبوب به شکر.

مبالغه (اغراق) صد جان، انگشت زنان رقص کنان

شاعر با اغراق در بذلِ جان و تحقیرِ خویش در برابر سگِ معشوق، شدتِ اشتیاق خود را نشان می‌دهد.

ایهام میم

اشاره به حرف «م» که هم نشان‌دهنده دهان کوچک است و هم واژه‌ای از حروف الفبا.