دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۵۰

عطار
گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد زنگی بچهٔ خال تو بر جایگه افتاد
در آرزوی زلف چو زنجیر تو عقلم دیوانگی آورد و به یک ره ز ره افتاد
چون باد بسی داشت سر زلف تو در سر از فرق همه تخت نشینان کله افتاد
سرسبزی گلگون رخت را که بدیدم چون طرهٔ شبرنگ تو روزم سیه افتاد
که کرد ز عشق رخ تو توبه زمانی کز شومی آن توبه نه در صد گنه افتاد
حقا که اگر تا که جهان بود به خوبیت بر جملهٔ خوبان جهان پادشه افتاد
تا پادشاه جملهٔ خوبان شده ای تو بس آتش سوزان که ز تو در سپه افتاد
چون بوسه ستانم ز لبت چون مترصد با تیر و کمان چشم تو در پیشگه افتاد
از عمد سر چاه زنخدان بنپوشید تا یوسف گم گشته درآمد به چه افتاد
شهباز دلم زان چه سیمین نرهد زانک در خانهٔ مات است که این بار شه افتاد
جانا دل عطار که دور از تو فتادست هرگز که بداند که چگونه تبه افتاد

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از عطار نیشابوری، در ستایش زیبایی بی‌بدیل معشوق و حیرانی و درماندگی عاشق در برابر این جلال و جبروت سروده شده است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های کلاسیک فارسی، دل‌بستگی عمیق خود را به زلف، رخ، و چشمان معشوق بیان می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه عشق، عقل و منطق را از سر می‌برد و عاشق را در بندِ این زیبایی گرفتار می‌سازد.

فضای کلی شعر، آمیزه‌ای از شیداییِ عاشق و شکوهِ بی‌همتای معشوق است که در جایگاه فرمانروای مطلقِ زیبایی‌های جهان نشسته و دل‌های بسیاری را در کمند خویش اسیر کرده است.

معنای روان

گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد زنگی بچهٔ خال تو بر جایگه افتاد

زلف‌های بلند و سیاه‌رنگ تو که همچون هندو تیره و دراز است، مسیر آرامش را بر من بسته است و خال سیاه چهره‌ات نیز همانند کودکی از تبار زنگیان، بر آن جایگاه خاص نشسته و حکمرانی می‌کند.

نکته ادبی: هندو در ادبیات کلاسیک نماد سیاهی و دوری است؛ زنگی نیز به دلیل رنگ پوست، کنایه از سیاهی مطلق خال صورت است.

در آرزوی زلف چو زنجیر تو عقلم دیوانگی آورد و به یک ره ز ره افتاد

عقل من در آرزوی رسیدن به زلف‌های تو که همچون زنجیر تابدار است، دیوانه شده و یک‌باره از راه راست و تعادل خارج گشت.

نکته ادبی: زلف به زنجیر تشبیه شده تا بیانگر خاصیت اسارت‌آور و گره‌خوردگیِ آن باشد.

چون باد بسی داشت سر زلف تو در سر از فرق همه تخت نشینان کله افتاد

آن‌قدر باد در گیسوان تو پیچید و خودنمایی کرد که کلاه از سرِ تمام پادشاهانِ بلندمرتبه افتاد و در برابر شکوه تو، پادشاهی‌شان ناچیز گشت.

نکته ادبی: تخت‌نشینان استعاره از قدرتمندان و پادشاهان است که در برابر زیبایی معشوق حقیر می‌شوند.

سرسبزی گلگون رخت را که بدیدم چون طرهٔ شبرنگ تو روزم سیه افتاد

وقتی شادابی و سرخی چهره تو را دیدم، در مقابل، سیاهی و تاریکیِ زلف‌های تو باعث شد تا روزگارم تیره و تار شود.

نکته ادبی: تضاد میان گلگون بودن رخ و شبرنگ (سیاه) بودن طره برای نشان دادن آشفتگی احوال عاشق به کار رفته است.

که کرد ز عشق رخ تو توبه زمانی کز شومی آن توبه نه در صد گنه افتاد

چه کسی توانست در راه عشق تو توبه کند؟ چرا که از شومی و بی‌فایدگیِ آن توبه، صد گناه بزرگ‌تر به جانش افتاد.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکس عشق است که هرچه عاشق تلاش کند از آن دوری کند، بیشتر در دامِ عواطف و گناهانِ ناشی از آن گرفتار می‌شود.

حقا که اگر تا که جهان بود به خوبیت بر جملهٔ خوبان جهان پادشه افتاد

به حقیقت سوگند که اگر از ابتدای خلقت جهان تا انتها، همه خوبان را بسنجند، تو پادشاه تمام آنان هستی.

نکته ادبی: حقا از ادات قسم و تاکید است که بر یقینِ شاعر نسبت به برتری معشوق دلالت دارد.

تا پادشاه جملهٔ خوبان شده ای تو بس آتش سوزان که ز تو در سپه افتاد

از وقتی تو به عنوان پادشاهِ همه زیبارویان انتخاب شدی، آتش‌های سوزانی در دلِ لشکریانِ تو (عاشقان) افتاده است.

نکته ادبی: سپاه در اینجا استعاره از انبوه عاشقانی است که جان خود را در راه معشوق فدا کرده‌اند.

چون بوسه ستانم ز لبت چون مترصد با تیر و کمان چشم تو در پیشگه افتاد

هنگامی که می‌خواهم از لب‌های تو بوسه بگیرم و در کمین هستم، بلافاصله تیر و کمانِ چشمان تو، من را نشانه می‌گیرد و در میدان نبرد از پا درمی‌آورد.

نکته ادبی: چشم به کمان و نگاه به تیر تشبیه شده که استعاره‌ای رایج برای قدرت تخریبی و جذب‌کننده نگاه معشوق است.

از عمد سر چاه زنخدان بنپوشید تا یوسف گم گشته درآمد به چه افتاد

تو گودیِ چانه (چاه زنخدان) خود را عمدی نپوشاندی تا یوسفِ گم‌گشته‌ی دلِ من، به آن چاه بیفتد و گرفتار شود.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی دارد به داستان یوسف پیامبر و چاه، که در اینجا چانه معشوق به چاه و عاشق به یوسف تشبیه شده است.

شهباز دلم زان چه سیمین نرهد زانک در خانهٔ مات است که این بار شه افتاد

شاه‌بازِ دلِ من از چاه زنخدانِ تو رهایی نمی‌یابد؛ چرا که این دلِ من اکنون مانند شاهِ در بازی شطرنج است که در خانه «مات» گرفتار شده است.

نکته ادبی: استفاده از اصطلاحات شطرنج (شاه، مات) برای نشان دادن بن‌بست عاشق در برابر زیبایی معشوق.

جانا دل عطار که دور از تو فتادست هرگز که بداند که چگونه تبه افتاد

ای جانِ من، دلِ عطار که از تو دور افتاده است، دیگر چه کسی می‌داند که به چه روزگارِ تباه و آشفته‌ای دچار شده است؟

نکته ادبی: تخلص شاعر در بیت پایانی که بیانگر حال نزار و دردمندی او در فراق است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه زلف به هندو و خال به زنگی بچه

تشبیه موی سیاه به هندو و خال سیاه به کودک زنگی برای توصیف رنگ و موقعیت آن‌ها.

تلمیح یوسف گم گشته

اشاره به داستان قرآنی یوسف و افتادن او در چاه؛ در اینجا گودی چانه معشوق به چاه تشبیه شده است.

تناسب (مراعات نظیر) شاه، مات، خانه

استفاده از واژگان مرتبط با بازی شطرنج برای توصیف درماندگی دل.

استعاره تیر و کمان چشم

چشم معشوق به کمان و نگاه او به تیر تشبیه شده که عاشق را هدف قرار می‌دهد.

متناقض‌نما (پارادوکس) از شومی آن توبه نه در صد گنه افتاد

تلاش برای دوری از عشق که خود منجر به غرق شدن بیشتر در گناه و عشق می‌شود.