دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۴۰

عطار
ای آفتاب طفلی در سایهٔ جمالت شیر و شکر مزیده از چشمهٔ زلالت
هم هر دو کون برقی از آفتاب رویت هم نه سپهر مرغی در دام زلف و خالت
بر باد داده دل را آوازهٔ فراقت در خواب کرده جان را افسانهٔ وصالت
عقلی که در حقیقت بیدار مطلق آمد تا حشر مست خفته در خلوت خیالت
خورشید کاسمان را سر رزمهٔ می گشاید یک تار می نسنجد در رزمه جمالت
ترک فلک که هست او در هندوی تو دایم سر پا برهنه گردان در وادی کمالت
سیمرغ مطلقی تو بر کوه قاف قربت پرورده هر دو گیتی در زیر پر و بالت
صف قتال مردان صف های مژه توست صد قلب برشکسته در هر صف قتالت
عطار شد چو مویی بی روی همچو روزت تا بو که راه یابد در زلف شب مثالت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه از اشعار عارفانه، در ستایش جمال مطلق و چیرگی بی‌رقیب آن بر تمامی کائنات سروده شده است. شاعر با بهره‌گیری از تصویرسازی‌های استعاری، معشوق را خورشیدِ حقیقی می‌داند که هستی، تنها سایه‌ای ناچیز از پرتو آن است و عقل و خرد در برابر عظمت این جمال، مبهوت و ناتوان باقی می‌مانند.

فضای کلی حاکم بر شعر، فضایی حماسی-عرفانی است که در آن، معشوق در جایگاه سلطانی بی‌همتا بر تخت کمال نشسته است و شاعر (عطار) در مقام عاشق و فناشده‌ای، به تصویر کشیده می‌شود که تمام وجودش در آرزوی وصال یا پیوند با آن حقیقت ناب، به باریکی یک مو گشته است.

معنای روان

ای آفتاب طفلی در سایهٔ جمالت شیر و شکر مزیده از چشمهٔ زلالت

ای کسی که خورشید در برابر زیبایی تو همچون کودکی در سایه قرار گرفته است؛ تمام لطافت و شیرینی عالم، جرعه‌ای از چشمه زلالِ جمال توست.

نکته ادبی: آفتاب طفلی استعاره از کوچکی و حقارت خورشید در برابر چهره معشوق است؛ مزیده به معنای چشیده شده و بهره‌مند شده است.

هم هر دو کون برقی از آفتاب رویت هم نه سپهر مرغی در دام زلف و خالت

هر دو جهان (دنیا و آخرت) تنها پرتوی ناچیز از خورشیدِ چهره تو هستند و نُه آسمانِ کیهان، همچون پرنده‌ای کوچک در دام زلف و خال تو گرفتارند.

نکته ادبی: نه سپهر کنایه از کل عالم هستی و افلاک نه‌گانه در هیئت بطلمیوسی است؛ کون اشاره به دو عالم هستی دارد.

بر باد داده دل را آوازهٔ فراقت در خواب کرده جان را افسانهٔ وصالت

خبرِ دوری از تو، قلبم را متلاشی کرده و افسانه وصالِ تو، جانم را به خوابی عمیق و رؤیاگونه فرو برده است.

نکته ادبی: بر باد دادن کنایه از نابود کردن و از میان بردن است؛ در خواب کردن جان، اشاره به حالت فنا و بی‌خودی عارفانه دارد.

عقلی که در حقیقت بیدار مطلق آمد تا حشر مست خفته در خلوت خیالت

عقلی که در عالم واقعیت، نماد هوشیاری و بیداری است، در خلوتِ اندیشه و خیالی که از تو دارد، تا ابد مست و مدهوش است.

نکته ادبی: بیدار مطلق اشاره به خرد جزوی یا عقل استدلالی دارد که در برابر عشق، به خفتگی و مستی تعبیر می‌شود.

خورشید کاسمان را سر رزمهٔ می گشاید یک تار می نسنجد در رزمه جمالت

حتی اگر خورشیدِ آسمان تمام پرتوهای خود را مانند طاقه‌های پارچه پهن کند و به نمایش بگذارد، باز هم ارزش یک تار مویِ جمالِ تو را ندارد.

نکته ادبی: رزمه به معنای طاقه یا بسته‌ای از پارچه است؛ در اینجا استعاره‌ای برای گستردن پرتوهای خورشید به کار رفته است.

ترک فلک که هست او در هندوی تو دایم سر پا برهنه گردان در وادی کمالت

فلک (آسمان) که همواره مانند غلامی در خدمتِ توست، در سرزمینِ کمالِ تو، با پای برهنه سرگردان و حیران است.

نکته ادبی: ترک و هندو در ادبیات کلاسیک نماد پادشاه و غلام هستند؛ فلک در اینجا شخصیت‌بخشی شده است.

سیمرغ مطلقی تو بر کوه قاف قربت پرورده هر دو گیتی در زیر پر و بالت

تو سیمرغِ بلندپرواز و بی‌همتایی هستی که بر کوه قافِ قربِ الهی آرمیده‌ای و تمامِ هستی، در زیر سایه لطف و حمایت تو پرورش می‌یابد.

نکته ادبی: سیمرغ و کوه قاف نمادهای اساطیری و عرفانی برای جایگاه متعالی معشوق و مقام قرب الهی هستند.

صف قتال مردان صف های مژه توست صد قلب برشکسته در هر صف قتالت

مژه‌های تو صفِ لشکرِ جنگجویان است که عاشقان را به کشتن می‌دهد و در هر صفِ حمله‌ی تو، صدها دل شکسته و تسلیم شده وجود دارد.

نکته ادبی: صف قتال و قلب، واژگان نظامی هستند که برای توصیف قدرتِ تخریب‌گرِ زیباییِ معشوق به کار رفته‌اند.

عطار شد چو مویی بی روی همچو روزت تا بو که راه یابد در زلف شب مثالت

عطار به دلیلِ دوری از چهره‌ی درخشانِ تو، از لاغری و اندوه همچون مو باریک شده است، به این امید که شاید بتواند راهی به زلفِ همچون شبِ تو بیابد.

نکته ادبی: زلف شب مثالت استعاره از گیسوی سیاه و بلند معشوق است؛ مو شدن کنایه از نهایتِ ناتوانی و لاغری عاشق است.

آرایه‌های ادبی

استعاره آفتاب طفلی در سایه جمالت

خورشید به کودکی تشبیه شده که در برابر شکوهِ معشوق، جایگاهی خُرد و ناچیز دارد.

تضاد زلف (شب) و روی (روز)

تقابل سیاهی زلف و روشنی چهره برای توصیف کمالِ زیبایی معشوق.

مراعات نظیر صف، قتال، قلب، لشکر

استفاده از واژگان حوزه جنگ برای توصیف اثرِ مژه‌ها بر دل عاشق.

تلمیح سیمرغ و کوه قاف

اشاره به داستان‌های اساطیری و عرفانی برای تبیین مقامِ والای معشوق.

تشخیص (جان‌بخشی) ترکِ فلک... سر پا برهنه گردان

انسان‌انگاریِ فلک که در برابر کمالِ معشوق به بندگی و حیرت درآمده است.