دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۳۵

عطار
هر دل که ز عشق بی نشان رفت در پردهٔ نیستی نهان رفت
از هستی خویش پاک بگریز کین راه به نیستی توان رفت
تا تو نکنی ز خود کرانه کی بتوانی ازین میان رفت
صد گنج میان جان کسی یافت کین بادیه از میان جان رفت
راهی که به عمرها توان رفت مرد ره او به یک زمان رفت
هان ای دل خفته عمر بگذشت تا کی خسبی که کاروان رفت
ای جان و جهان چه می نشینی برخیز که جان شد و جهان رفت
از جملهٔ نیستان این راه آن برد سبق که بی نشان رفت
چون نیستی از زمین توان برد کی هست توان بر آسمان رفت
محتاج به دانهٔ زمین بود مرغی که ز شاخ لامکان رفت
عطار چو ذوق نیستی یافت از هستی خویش بر کران رفت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، دعوتی است عارفانه به سفرِ درون و رهایی از بندِ وجودِ خویشتن. شاعر بر این باور است که حقیقتِ مطلق و گنجینه‌هایِ روحانی تنها زمانی کشف می‌شوند که سالک از خودِ کاذب و دلبستگی‌های دنیوی دست بشوید و در وادیِ فنا گام بگذارد.

فضا و اتمسفرِ حاکم بر این ابیات، سرشار از هشدار نسبت به گذرِ عمر و شتاب در مسیرِ کمال است. شاعر، این جهان را پلی می‌داند که باید با سرعت و بی‌آلایشی از آن گذشت تا به مقامِ رفیعِ لامکان و لقای دوست رسید.

معنای روان

هر دل که ز عشق بی نشان رفت در پردهٔ نیستی نهان رفت

هر دلی که از عشق حقیقی بی‌بهره ماند و نشانی از آن در خود نیافت، در واقع در حجابِ غفلت و نیستیِ حقیقی گرفتار شد.

نکته ادبی: نیستی در اینجا به معنای عدمِ بهره‌مندی از حقیقت و یا حجابِ میانِ عاشق و معشوق است.

از هستی خویش پاک بگریز کین راه به نیستی توان رفت

از وجود و منیّتِ خود به‌کلی رها شو و بگریز، چراکه رسیدن به این جایگاهِ والای روحانی تنها از طریقِ محو کردنِ خود و رسیدن به فنا میسر است.

نکته ادبی: استفاده از امرِ منفی برای تاکید بر ضرورتِ رهایی از خود.

تا تو نکنی ز خود کرانه کی بتوانی ازین میان رفت

تا زمانی که از حصارِ «منِ» خویشتن فاصله نگیری و به آن پشت نکنی، چگونه می‌توانی از این جهانِ مادی و دلبستگی‌های آن عبور کنی؟

نکته ادبی: کرانه کردن کنایه از فاصله گرفتن و دوری جستن است.

صد گنج میان جان کسی یافت کین بادیه از میان جان رفت

کسی که از دلبستگی‌های دنیوی گذشت و در وادیِ جان و درونِ خود سفر کرد، به گنجینه‌های عظیمِ معنوی دست یافت.

نکته ادبی: بادیه در اینجا استعاره از مسیرِ پرخطر و بیابانِ راهِ حقیقت است.

راهی که به عمرها توان رفت مرد ره او به یک زمان رفت

راهی که پیمودنِ آن برای رهروانِ عادی، عمری به درازا می‌کشد، عارفِ واصل و مردِ حقیقیِ این راه، آن را در یک لحظه کوتاه طی می‌کند.

نکته ادبی: تضاد میان عمرها و یک زمان برای تاکید بر قدرتِ سیر و سلوکِ عرفانی.

هان ای دل خفته عمر بگذشت تا کی خسبی که کاروان رفت

ای دلِ غافل و خواب‌آلوده، عمرت به پایان رسید؛ تا کی می‌خواهی در خوابِ غفلت بمانی؟ کاروانِ زندگی در حالِ کوچ است و فرصت باقی نیست.

نکته ادبی: استعارهٔ کاروان برای اشاره به ناپایداریِ عمر.

ای جان و جهان چه می نشینی برخیز که جان شد و جهان رفت

ای که هم جان داری و هم در این جهان نشسته‌ای، چرا دست روی دست گذاشته‌ای؟ برخیز و حرکت کن که عمر و جان و جهان همگی در حالِ زوال و رفتن‌اند.

نکته ادبی: جان و جهان در اینجا مخاطبِ نهیبِ عارفانه هستند.

از جملهٔ نیستان این راه آن برد سبق که بی نشان رفت

از میان تمام کسانی که در این مسیرِ نیستی گام نهادند، تنها آن کسی برنده شد که از خود هیچ نشان و ادعایی باقی نگذاشت و کاملاً محو شد.

نکته ادبی: سبق بردن کنایه از پیشی گرفتن و موفق شدن در مسابقهٔ سلوک است.

چون نیستی از زمین توان برد کی هست توان بر آسمان رفت

چون تنها با مرکبِ نیستی می‌توان از زمینِ مادی پرکشید و به عالمِ بالا رفت، چگونه می‌توان با بارِ سنگینِ هستی و منیّت به آسمانِ حقیقت راه یافت؟

نکته ادبی: پرسشِ انکاری برای تاکید بر ضرورتِ فنای از خود.

محتاج به دانهٔ زمین بود مرغی که ز شاخ لامکان رفت

آن مرغِ جان که اصالتاً از جایگاهِ والای لامکان به این دنیا هبوط کرده بود، افسوس که گرفتارِ دانه‌هایِ ناچیزِ دنیوی و دلبستگی‌هایِ زمینی شد.

نکته ادبی: لامکان استعاره از عالمِ معنا و قربِ الهی است.

عطار چو ذوق نیستی یافت از هستی خویش بر کران رفت

عطار هنگامی که لذتِ واقعیِ فنا از خود را چشید، از قیدِ وجودِ خویش و وابستگی‌هایش فاصله گرفت و به سوی حقیقت پر کشید.

نکته ادبی: بر کران رفتن کنایه از فاصله گرفتن و رهایی از ساحلِ منیّت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره کاروان

اشاره به عمر و گذشتِ زمان که مانند کاروانی در حال حرکت است و منتظرِ کسی نمی‌ماند.

تضاد (طباق) هستی و نیستی

به کارگیری این دو واژه برای نشان دادنِ تقابلِ میانِ منیّت و فنا که هستهٔ مرکزیِ عرفانِ عطار است.

تمثیل مرغی که ز شاخ لامکان رفت

اشاره به روحِ انسان که از عالمِ بالا آمده و در دامِ دلبستگی‌هایِ دنیوی (دانه) گرفتار شده است.

پرسش انکاری کی هست توان بر آسمان رفت

برای تأکید بر اینکه با وجودِ دلبستگی به خویشتن، پروازِ معنوی غیرممکن است.