دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۳۰

عطار
تا دل ز کمال تو نشان یافت جان عشق تو در میان جان یافت
پروانهٔ شمع عشق شد جان چون سوخته شد ز تو نشان یافت
جان بود نگین عشق و مهرت چون نقش نگین در آن میان یافت
جان بارگه تورا طلب کرد در مغز جهان لامکان یافت
جان را به درت نگاهی افتاد صد حلقه برو چو آسمان یافت
هر جان که به کوی تو فرو شد از بوی تو جان جاودان یافت
فریاد و خروش عاشقانت در کون و مکان نمی توان یافت
از درد تو جان ما بنالید درمان تو درد بی کران یافت
چون درد تو یافت زیر هر درد درمان همه جهان نهان یافت
هرچیز که جان ما همی جست چون در تو نگاه کرد آن یافت
هر مقصودی که عقل را بود در شعلهٔ روی تو عیان یافت
عطار چو این سخن بیان کرد بیرون ز جهان بسی جهان یافت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزلِ شورانگیز، بازتابِ سفرِ روحِ سالک به سویِ بی‌نهایتِ وجودِ حضرتِ حق است. در این ساحت، جانِ آدمی با مشاهده‌یِ کمالِ مطلق، از خود بی‌خود شده و در شعله‌یِ عشق، هستیِ مجازیِ خویش را فدا می‌کند تا به حقیقتِ ناب دست یابد.

شاعر به زیبایی ترسیم می‌کند که دردِ فراق و طلبِ یار، خود عینِ درمان است؛ چرا که سالک در این جستجو درمی‌یابد که مقصد، نه در دوری، بلکه در جانِ جان و نهانِ عالمِ بی‌مکانی است. همه‌چیز در پرتوِ جمالِ حق، معنا می‌یابد و عقل و جان، گم‌گشته‌یِ خویش را در آن شعله‌یِ فروزان می‌بینند.

معنای روان

تا دل ز کمال تو نشان یافت جان عشق تو در میان جان یافت

زمانی که دل به نشانه‌ای از کمالِ تو دست یافت، جانِ من نیز در میانِ عمقِ وجودش، شوق و عشقِ تو را پیدا کرد.

نکته ادبی: کلمه «کمال» در عرفان به معنای مطلقِ هستی و زیباییِ بی‌عیب‌ونقصِ خداوند است.

پروانهٔ شمع عشق شد جان چون سوخته شد ز تو نشان یافت

جانِ من همچون پروانه‌ای گردِ شمعِ عشقِ تو چرخید و وقتی در این مسیر سوخت و از بین رفت، حقیقتِ وجودِ تو را درک کرد.

نکته ادبی: استعاره از پروانه و شمع، نمادِ فنایِ عاشق در معشوق است.

جان بود نگین عشق و مهرت چون نقش نگین در آن میان یافت

جانِ آدمی همچون نگینِ انگشتری برای عشق و محبتِ تو بود و وقتی نقشِ مهرِ تو بر آن خورد، ارزشِ حقیقیِ خود را در میانِ هستی یافت.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح «نقشِ نگین» که کنایه از تثبیتِ جایگاه یا هویتِ چیزی است.

جان بارگه تورا طلب کرد در مغز جهان لامکان یافت

جانِ من در جستجویِ بارگاهِ تو برآمد و سرانجام تو را در مرکزِ عالمِ بی‌مکانی (فراسویِ جهانِ مادی) یافت.

نکته ادبی: «لامکان» اصطلاحی عرفانی است که به عالمِ مجردات و ساحتِ الهی اشاره دارد که در قیدِ مکان نیست.

جان را به درت نگاهی افتاد صد حلقه برو چو آسمان یافت

وقتی چشمِ جانِ من به درگاهِ تو افتاد، آن‌قدر لایه‌هایِ بلند و تودرتو دید که گویی با هفت آسمان روبه‌رو شده است.

نکته ادبی: «حلقه» در اینجا استعاره از درگاه و نشانِ بزرگی و ابهتِ درگاهِ الهی است.

هر جان که به کوی تو فرو شد از بوی تو جان جاودان یافت

هر جانی که به کویِ تو وارد شد و به تو رسید، از عطرِ حضورِ تو، حیاتی ابدی و جاویدان یافت.

نکته ادبی: «بوی» در متونِ عرفانی اغلب به معنایِ نشانه، اثر و رایحه‌یِ حضورِ معشوق است.

فریاد و خروش عاشقانت در کون و مکان نمی توان یافت

فریاد و ناله‌یِ عاشقانِ تو چنان عمیق و پهناور است که در تمامِ عالمِ هستی و مکان‌هایِ موجود، نمی‌توان گنجایش و نهایتی برای آن یافت.

نکته ادبی: «کون و مکان» مجموعه‌یِ هستی و جهانِ آفرینش را در بر می‌گیرد.

از درد تو جان ما بنالید درمان تو درد بی کران یافت

جانِ ما از دردِ دوریِ تو نالید، اما در نهایت دریافت که درمانِ واقعیِ این درد، خودِ همین دردِ بی‌پایان است.

نکته ادبی: یک پارادوکس (متناقض‌نما) عرفانی که دردِ عشق را عینِ درمان می‌داند.

چون درد تو یافت زیر هر درد درمان همه جهان نهان یافت

از آنجا که در زیرِ هر دردی، دردِ تو را یافت، پی برد که درمانِ تمامِ دردهایِ عالم در همان دردِ تو نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به اینکه رنجِ عشق، کلیدِ گشایشِ تمامِ مشکلاتِ روحی است.

هرچیز که جان ما همی جست چون در تو نگاه کرد آن یافت

هر چیزی که جانِ ما در جستجویِ آن بود، هنگامی که به تو نگریست، یک‌جا در وجودِ تو پیدا کرد.

نکته ادبی: مفهومِ وحدتِ وجود؛ اینکه تمامِ خواسته‌ها در معشوقِ یگانه خلاصه می‌شود.

هر مقصودی که عقل را بود در شعلهٔ روی تو عیان یافت

هر مقصود و هدفی که عقلِ انسان در جستجویِ آن بود، همگی را در درخششِ چهره‌یِ تو آشکارا دید.

نکته ادبی: «شعله‌یِ روی» استعاره از تجلیِ انوارِ الهی است که عقل را خیره می‌کند.

عطار چو این سخن بیان کرد بیرون ز جهان بسی جهان یافت

عطار وقتی این سخنان را بیان کرد، از مرزهایِ این جهانِ مادی گذشت و دنیاهایِ بسیارِ دیگری را فراتر از آن کشف کرد.

نکته ادبی: اشاره به شهودِ عرفانی که به شاعر دیدگاهی فراتر از عالمِ محسوس می‌بخشد.

آرایه‌های ادبی

استعاره پروانهٔ شمع عشق

جانِ عاشق به پروانه‌ای تشبیه شده که در شعله‌یِ عشقِ معشوق، وجودش را فدا می‌کند.

متناقض‌نما (پارادوکس) درمان تو درد بی کران یافت

دردِ عشق به عنوانِ دارویِ نهایی معرفی شده که خود، دردی بی‌کران است.

تلمیح عرفانی مغز جهان لامکان

اشاره به ساحتِ غیرمادیِ هستی که از قیدِ زمان و مکان رهاست.

ایهام حلقه

می‌تواند هم به حلقه‌یِ در (درگاه) اشاره داشته باشد و هم به حلقه‌هایِ تو در تویِ آسمان‌ها (افلاک).