دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۲۲

عطار
زهی زیبا جمالی این چه روی است زهی مشکین کمندی این چه موی است
ز عشق روی و موی تو به یکبار همه کون مکان پر گفت و گوی است
از آن بر خاک کویت سر نهادم که زلفت را سری بر خاک کوی است
چو زلفت گر نشینم بر سر خاک نمیرم نیز و اینم آرزوی است
چه جای زلف چون چوگانت آنجا که آنجا صد هزاران سر چو گوی است
برو ای عاشق دستار بگریز که اینجا رستخیز از چار سوی است
تو مرد نازکی آگه نه کاینجا هزارن مرد را زه در گلوی است
نبینی روی او یک ذره هرگز تو را یک ذره گر در خلق روی است
دلا، کی آید او در جست و جویت که او دایم ورای جست و جوی است
اگرچه ذره هم جوینده باشد نه چون خورشید رنگش بر رکوی است
گرت او در کشد کاری بود این که گر کار تو کار شست و شوی است
بسی گر تو به جویی آب ندهد که هرچه آن از تو آید آب جوی است
ز کار تو چه آید یا چه خیزد که اینجا بی نیازی سد اوی است
تو کار خویش می کن لیک می دان که کار او برون از رنگ و بوی است
به خود هرگز کجا داند رسیدن اگر عطار را عزم علوی است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از آثار عارفانه و شورانگیز قرن ششم و هفتم است که با زبانی رمزگونه و کنایی، عظمت و شکوهِ مطلقِ حضرت حق را در برابر حقارتِ وجودیِ انسانِ عاشق به تصویر می‌کشد. شاعر در این فضایِ مملو از حیرت، به سالک هشدار می‌دهد که در این طریق، کوشش‌های فردی و غرورِ انسانی راه به جایی نمی‌برد و تنها جذبه‌ی الهی است که کارساز است.

شعر با ستایشِ زیباییِ ازلی آغاز شده و به تدریج به وادیِ فنا و نفیِ خودی می‌رسد. در این فضا، هرگونه تلاشِ ذهنی و جست‌وجویِ عقلانی برای درکِ حقیقت، عبث شمرده می‌شود و شاعر تأکید دارد که رهایی و وصال، نه از طریقِ کنش‌های بشری، بلکه در گروِ پاکسازیِ درون و تسلیمِ مطلق در برابرِ بی نیازیِ پروردگار است.

معنای روان

زهی زیبا جمالی این چه روی است زهی مشکین کمندی این چه موی است

عجب زیبایی خیره‌کننده‌ای! این چه چهره‌ی دلربایی است؟ و این چه زلفِ سیاهِ بلند و پیچانی است که دل را به بند می‌کشد؟

نکته ادبی: زهی صوت تعجب و تحسین است و مشکین‌کمند استعاره از مویِ سیاه و بلندی است که همچون کمند، عاشق را اسیر می‌کند.

ز عشق روی و موی تو به یکبار همه کون مکان پر گفت و گوی است

به خاطر عشق به صورت و موی تو، تمام عالم هستی پر از گفت‌وگو و هیاهو درباره‌ی تو شده است.

نکته ادبی: کون و مکان اصطلاحی عرفانی به معنای کل هستی و جهان آفرینش است.

از آن بر خاک کویت سر نهادم که زلفت را سری بر خاک کوی است

من از آن جهت سرم را بر خاکِ کوی تو نهادم که می‌دانم زلف تو نیز در مقامِ بندگی، بر خاکِ آن کوی افتاده است.

نکته ادبی: اشاره به تواضعِ معشوق که زلفِ بلندش بر زمین افتاده و عاشق با اقتدا به او سر بر خاک می‌نهد.

چو زلفت گر نشینم بر سر خاک نمیرم نیز و اینم آرزوی است

اگر من هم مانند زلفِ تو بر خاک بنشینم و به خاکساری بگرایم، دیگر از مرگ و نیستی هراسی ندارم و این تنها آرزوی من است.

نکته ادبی: نشستن بر سر خاک کنایه از فروتنی و فنای وجود است که راه رسیدن به جاودانگی است.

چه جای زلف چون چوگانت آنجا که آنجا صد هزاران سر چو گوی است

مقامِ زلفِ خمیده‌ی تو که همچون چوگان است، جایی برای سرِ عاشق باقی نمی‌گذارد، چرا که در آنجا هزاران سرِ عاشق، مانند گوی، در زیرِ آن در غلطیدن است.

نکته ادبی: تشبیه زلف به چوگان و سرِ عاشق به گوی از مضامینِ رایج در شعر کلاسیک برای نمایش بازیِ تقدیر با عاشق است.

برو ای عاشق دستار بگریز که اینجا رستخیز از چار سوی است

ای عاشقِ مغرور و صاحب‌منصب (دستار‌به‌سر)، از اینجا فرار کن، چرا که در این وادی، از هر چهار سو، قیامت و شورشِ عشق به پا است.

نکته ادبی: دستار کنایه از تعلقات دنیوی و غرورِ ظاهری است و رستخیز به معنای قیامت و دگرگونیِ بنیادین است.

تو مرد نازکی آگه نه کاینجا هزارن مرد را زه در گلوی است

تو که انسانی نازک‌طبع و ضعیفی هستی، آگاه نیستی که در این مقام، عشق گلوی هزاران مردِ راه را فشرده و کارشان را تمام کرده است.

نکته ادبی: زه در گلو کنایه از کشته شدن و از پا درآمدن در راه عشق است.

نبینی روی او یک ذره هرگز تو را یک ذره گر در خلق روی است

اگر در وجودِ تو حتی ذره‌ای از خودپسندی و منیت باشد، هرگز رویِ آن محبوبِ ازلی را نخواهی دید.

نکته ادبی: تکرار واژه ذره برای تأکید بر نفیِ مطلقِ خودخواهی در برابرِ عظمتِ حق است.

دلا، کی آید او در جست و جویت که او دایم ورای جست و جوی است

ای دل! چگونه او در دامِ جست‌وجوی تو می‌افتد؟ حال آنکه او همیشه فراتر از هرگونه تلاش و جست‌وجویِ توست.

نکته ادبی: ورایِ جست‌وجو بودن به معنایِ دست‌نیافتنی بودنِ ذاتِ حق با ابزارهای عقلانی است.

اگرچه ذره هم جوینده باشد نه چون خورشید رنگش بر رکوی است

اگرچه ذره هم تلاش می‌کند که خود را بیابد، اما جایگاه و ارزشِ آن، همچون خورشیدِ بلندمرتبه نیست که بر همه‌چیز مسلط است.

نکته ادبی: خورشید نمادِ ذاتِ حق و ذره نمادِ سالکِ راه است که هرگز با اصلِ خود یکی نمی‌شود.

گرت او در کشد کاری بود این که گر کار تو کار شست و شوی است

اگر او تو را به سوی خود بکشد، این یک موفقیت بزرگ است، به شرطی که کارِ تو در این میانه، تنها پاکسازیِ درون (شست‌وشو) باشد.

نکته ادبی: جذبه الهی شرطِ اصلیِ رسیدن است و کوششِ بنده تنها در حدِ طهارت و آمادگیِ درونی است.

بسی گر تو به جویی آب ندهد که هرچه آن از تو آید آب جوی است

هرچقدر هم در جویبارِ دنیویِ خود جست‌وجو کنی، او آبی (فیض) به تو نمی‌دهد، زیرا هر حرکتی که از جانبِ تو باشد، بی‌ثبات و ناپایدار است.

نکته ادبی: آب جوی نمادِ چیزی است که جاری است و ماندگار نیست و به کوشش‌های انسانی تشبیه شده است.

ز کار تو چه آید یا چه خیزد که اینجا بی نیازی سد اوی است

از کوشش‌های تو چه نتیجه‌ای حاصل می‌شود؟ وقتی که در اینجا، بی نیازیِ مطلقِ خداوند همچون سدّی بزرگ در برابرِ تو ایستاده است.

نکته ادبی: سدِ اوی، استعاره از مانعی است که به دلیلِ غنایِ ذاتیِ خداوند در برابرِ نیازِ بنده وجود دارد.

تو کار خویش می کن لیک می دان که کار او برون از رنگ و بوی است

تو به وظیفه‌ی بندگیِ خود عمل کن، اما بدان که کارِ حضرتِ حق فراتر از تصوراتِ رنگ‌دار و مادیِ توست.

نکته ادبی: رنگ و بو کنایه از تعلّقات و ویژگی‌های دنیوی است که عالمِ حقیقت از آن منزه است.

به خود هرگز کجا داند رسیدن اگر عطار را عزم علوی است

عطار چگونه می‌تواند با تکیه بر خود به مقامِ وصل برسد، حتی اگر عزم و نیتِ او بسیار بلند و والا باشد؟

نکته ادبی: اشاره به تخلص شاعر و بیانِ این نکته که رسیدن به حق، نیازمندِ عنایتِ اوست نه صرفاً همتِ آدمی.

آرایه‌های ادبی

استعاره زلف چون چوگان

زلف به چوگان تشبیه شده که سرِ عاشق را بازی می‌دهد و او را در میدانِ عشق سرگردان می‌کند.

اغراق صد هزاران سر چو گوی

بزرگ‌نماییِ کثرتِ جان‌باختگانِ راهِ عشق که در برابرِ جذبه‌ی الهی از میان رفته‌اند.

پارادوکس (تناقض) ورای جست و جوی است

بیانِ این حقیقت که هرچقدر برای یافتنِ حق تلاش کنی، او از دسترسِ مستقیمِ جست‌وجوگری خارج است.