دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۱۸

عطار
کیست که از عشق تو پردهٔ او پاره نیست وز قفس قالبش مرغ دل آواره نیست
وزن کجا آورد خاصه به میزان عشق گر زر عشاق را سکهٔ رخساره نیست
هر نفسم همچو شمع زاربکش پیش خویش گر دل پر خون من کشتهٔ صد پاره نیست
گر تو ز من فارغی من ز تو فارغ نیم چارهٔ کارم بکن کز تو مرا چاره نیست
هر که درین راه یافت بوی می عشق تو مست شود تا ابد گر دلش از خاره نیست
هست همه گفتگو با می عشقش چه کار هرکه درین میکده مفلس و این کاره نیست
درد ره و درد دیر هست محک مرد را دلق بیفکن که زرق لایق میخواره نیست
در بن این دیر اگر هست میت آرزو درد خور اینجا که دیر موضع نظاره نیست
گشت هویدا چو روز بر دل عطار از آنک عهد ندارد درست هر که درین پاره نیست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تجسمی از شوریدگی و بی‌‌‌خویشتنی در طریق عشق الهی است. شاعر با زبانی صریح و بی‌پرده، از ناتوانی انسان در پنهان کردن عشق سخن می‌گوید و تأکید می‌کند که جان آدمی، مرغی گرفتار در قفسِ تن است که تنها با نوشیدن شراب عشق، راه رهایی می‌یابد. در نظر شاعر، عشق نه یک ادعای زبانی، بلکه تجربه‌ای است که با درد و رنج گره خورده و تنها کسانی که از خودیت و تعلقات دنیوی دست شسته و در وادی فقر و نیاز گام نهاده‌اند، شایستگی ورود به این خلوت‌خانه را دارند.

درونمایه اصلی این سروده، تضاد میان عاشقان حقیقی و مدعیان است. از دیدگاه شاعر، محک سنجش عیار انسانی در این راه، نه دانش و فضل، که میزانِ تحمل رنج و درکِ مفهومِ درد است. او هشدار می‌دهد که این میکده، جایِ نظاره‌گری و تماشایِ دیگران نیست، بلکه جایِ نوشیدنِ باده‌‌ای است که جز با گذشتن از جان و آبرو به دست نمی‌آید و هر کس که در این مسیر، صادقانه گام برندارد، پیوندی سست و ناپایدار با حقیقت دارد.

معنای روان

کیست که از عشق تو پردهٔ او پاره نیست وز قفس قالبش مرغ دل آواره نیست

چه کسی هست که از شدت عشقِ تو، پرده‌اش دریده نشود و رازش برملا نگردد؟ و چه کسی هست که جانش در کالبدِ تن مانند مرغی اسیر، گرفتار و بی‌قرار نباشد؟

نکته ادبی: قالب در اینجا به معنای جسم و بدن است که به قفس تشبیه شده است.

وزن کجا آورد خاصه به میزان عشق گر زر عشاق را سکهٔ رخساره نیست

ترازو و معیار سنجش کجاست؟ در راه عشق، معیار اصلی خودِ عشق است؛ اگر چهره عاشق از غمِ عشق زرد و رنگ‌پریده نباشد (مانند سکه‌ای که اصالت ندارد)، ارزشی در این بازار ندارد.

نکته ادبی: اشاره به زرِ خالص که سکه زده می‌شود تا اعتبار یابد؛ رخساره‌ی زردِ عاشق به زر تشبیه شده است.

هر نفسم همچو شمع زاربکش پیش خویش گر دل پر خون من کشتهٔ صد پاره نیست

اگر دل پرخون من به خاطر فراق تو هزار پاره نشده باشد، هر نفسِ من مانند شمعی که در حال سوختن و جان دادن است، در پیشگاه تو در حال ذوب شدن و از بین رفتن است.

نکته ادبی: شمع نماد سوختن و فانی شدن است و شمعِ زار کنایه از کسی است که در حال جان دادن از شدت غم است.

گر تو ز من فارغی من ز تو فارغ نیم چارهٔ کارم بکن کز تو مرا چاره نیست

اگر تو نسبت به من بی‌اعتنایی، من هرگز نمی‌توانم نسبت به تو بی‌اعتنا باشم. راه چاره‌ای برای کارِ من پیدا کن، چرا که من جز تو هیچ پناه و راهِ دیگری ندارم.

نکته ادبی: فارغ بودن در اینجا به معنای بی‌نیازی و بی‌اعتنایی است که تضاد میان عاشق و معشوق را نشان می‌دهد.

هر که درین راه یافت بوی می عشق تو مست شود تا ابد گر دلش از خاره نیست

هر کس که در این راه، بویِ شرابِ عشقِ تو را استشمام کند، تا ابد مست خواهد شد، مگر آنکه قلبش از سنگ سخت و نفوذناپذیر ساخته شده باشد.

نکته ادبی: خاره به معنای سنگ خارا است که نماد قساوت قلب و پذیرنده نبودنِ نور عشق است.

هست همه گفتگو با می عشقش چه کار هرکه درین میکده مفلس و این کاره نیست

کسی که در این میکده، فقیر و تهیدست (از تعلقات دنیوی) نیست و اهلِ این کار (عشق‌ورزی واقعی) نمی‌باشد، حرف زدنش بیهوده است و با شراب عشقِ الهی هیچ سنخیتی ندارد.

نکته ادبی: مفلس در اصطلاح عرفانی، کسی است که از خودیت و منیّت خالی شده و تنها فقرِ الی‌الله دارد.

درد ره و درد دیر هست محک مرد را دلق بیفکن که زرق لایق میخواره نیست

دردِ کشیدن در راهِ حق و دردِ دیر (صومعه/خانقاه)، معیار سنجش مردانِ راه است. این لباسِ زهد و دلقِ ظاهر‌فریب را دور بینداز، چرا که تزویر و دورویی، شایسته‌یِ کسی که مستِ باده‌ی الهی است، نیست.

نکته ادبی: دلق در اینجا نماد لباسِ صوفیانه است که اگر بدون باطنِ عرفانی باشد، نشان‌دهنده‌ی زرق (ریا) است.

در بن این دیر اگر هست میت آرزو درد خور اینجا که دیر موضع نظاره نیست

اگر در اعماقِ این دیر (میخانه/خانقاه) به دنبالِ باده‌ی حقیقت هستی، باید دردش را به جان بخری؛ چرا که اینجا جایگاهِ تماشایِ دیگران نیست، بلکه جایگاهِ نوشیدنِ باده است.

نکته ادبی: دیر در اینجا به معنی جایگاهِ خلوتِ سالکان است و تضاد میان نظاره (تماشا) و نوشیدن (تجربه) برای نشان دادن عمقِ کار است.

گشت هویدا چو روز بر دل عطار از آنک عهد ندارد درست هر که درین پاره نیست

برای عطار همچون روز روشن شد که هر کسی که بخشی از این گروه و راهِ عشق نیست، هیچ عهد و پیمانِ پایداری با حقیقت (خداوند) ندارد.

نکته ادبی: پاره در اینجا استعاره از تکه‌ای از پارچه‌یِ عشق یا عضوی از پیکره‌یِ اهلِ دل است.

آرایه‌های ادبی

استعاره مرغ دل

دل به مرغی تشبیه شده که در قفسِ تن اسیر است.

تشبیه نفسم همچو شمع زاربکش

شاعر نفس‌های خود را به شمعی که در حال سوختن و خاموش شدن است تشبیه کرده است.

تضاد و پارادوکس دردِ ره و دردِ دیر

استفاده از مفاهیمِ رنج‌آور برای رسیدن به کمال و شرابِ معرفت که تضاد میانِ سختیِ مسیر و لذتِ مقصد است.

کنایه مفلس

کنایه از درویشی و بی‌تعلق بودن به مال و جاه دنیا برای ورود به عالم عرفان.

نماد می/شراب

نمادِ عشق الهی و معرفتِ حضوری که مستی و بی‌خویشتنی می‌آورد.