دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۰۰

عطار
شمع رویت را دلم پروانه ای است لیک عقل از عشق چون بیگانه ای است
پر زنان در پیش شمع روی تو جان ناپروای من پروانه ای است
بر سر موی است جان کز دیرگاه یک سر موی توام در شانه ای است
زلف تو زنار خواهم کرد از آنک هر شکن از زلف تو بتخانه ای است
واندران بتخانه درد عشق را جان خون آلود من پیمانه ای است
وصل تو گنجی است پنهان از همه هر که گوید یافتم دیوانه ای است
در خرابات خرابی می روم زانکه گر گنجی است در ویرانه ای است
مرغ آدم دانهٔ وصل تو جست لاجرم در بند دام از دانه ای است
خفته ای کز وصل تو گوید سخن خواب خوش بادش که خوش افسانه ای است
وصلت آن کس یافت کز خود شد فنا هر که فانی شد ز خود مردانه ای است
گر مرا در عشق خود فانی کنی باقیت بر جان من شکرانه ای است
بیدقی عطار در عشق تو راند گر به فرزینی رسد فرزانه ای است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل به بیان یکی از بنیادی‌ترین مفاهیم عرفانی، یعنی «فنای فی‌الله» یا نابودی خودخواهی برای رسیدن به معشوق ازلی می‌پردازد. شاعر در فضایی آکنده از شور و بی‌قراری، عقلِ استدلالی را در برابر عشقِ شهودی ناتوان می‌داند و با استفاده از تمثیل‌های کلاسیکِ عرفانی، مسیر پرخطرِ عاشقی را ترسیم می‌کند.

محتوای اثر بر محورِ «تضاد» میان ظواهرِ شرعی و باطنِ عرفانی می‌چرخد. شاعر با به‌کارگیری نمادهایی چون خرابات، بتخانه و شطرنج، نشان می‌دهد که وصالِ حقیقت نه از طریقِ ادعاهای کلامی، بلکه از طریقِ از میان برداشتنِ «منِ خویشتن» و قربانی کردنِ تعلقات دنیوی به دست می‌آید؛ جایی که در آن، خرابیِ ظاهرِ انسان، شرطِ آبادانیِ درون است.

معنای روان

شمع رویت را دلم پروانه ای است لیک عقل از عشق چون بیگانه ای است

دلم مانند پروانه‌ای است که به سوی شمعِ جمال تو کشیده می‌شود، اما عقلِ من به خاطرِ شدتِ عشق، نسبت به این حال و هوا کاملاً غریبه و بیگانه است.

نکته ادبی: شمع رویت: اضافه تشبیهی (چهره به شمع تشبیه شده است). در اینجا عقل نماد استدلال و پروانه نماد بی‌پروا بودن در عشق است.

پر زنان در پیش شمع روی تو جان ناپروای من پروانه ای است

جانِ بی‌قرار و شجاع من، در حالی که پرهایش را به شوق می‌زند، در مقابلِ شمعِ وجودِ تو، همچون پروانه‌ای بی‌پرواست که از سوختن هراسی ندارد.

نکته ادبی: ناپروا: در اینجا به معنای کسی است که از خطرات عشق ترسی ندارد و با جرئت به پیش می‌رود.

بر سر موی است جان کز دیرگاه یک سر موی توام در شانه ای است

جانِ من مدت‌هاست که به مویی بند است؛ گویی من آن‌قدر در عشقِ تو غرق شده‌ام که همچون تاری از موی تو بر شانه مانده‌ام.

نکته ادبی: بر سر موی بودن: کنایه از نازکی و شکنندگیِ جان و وابستگیِ شدیدِ حیاتِ عاشق به معشوق.

زلف تو زنار خواهم کرد از آنک هر شکن از زلف تو بتخانه ای است

زلف تو را به عنوان «زنار» (کمر‌بند مخصوص غیرمسلمانان در قدیم) به کمر می‌بندم و به آن افتخار می‌کنم؛ زیرا هر پیچ و خمِ موی تو برای من حکمِ معبد و بتخانه‌ای مقدس را دارد.

نکته ادبی: زنار: نمادِ کفر در ظاهر و ایمان در باطن (در ادبیات عرفانی). شاعر با این کار، عشقِ خود را برتر از تعصبات مذهبیِ ظاهری نشان می‌دهد.

واندران بتخانه درد عشق را جان خون آلود من پیمانه ای است

و در آن بتخانه‌ای که از پیچِ زلف تو ساخته‌ام، جانِ خون‌بار و رنجورِ من، ظرف و پیمانه‌ای است برای نوشیدنِ دردِ عشق.

نکته ادبی: پیمانه: استعاره از جانِ عاشق که ظرفیت پذیرشِ درد و بلا را دارد.

وصل تو گنجی است پنهان از همه هر که گوید یافتم دیوانه ای است

وصالِ تو گنجی است که از نگاهِ همگان پنهان مانده است؛ هر کس که ادعا کند به آن دست یافته، از خرد تهی و دیوانه است.

نکته ادبی: اشاره به نایافتنی بودنِ حقیقتِ مطلق برای مدعیانِ عقل‌گرا.

در خرابات خرابی می روم زانکه گر گنجی است در ویرانه ای است

من به سوی خرابات (محلِ ویرانیِ خودی و غرور) می‌روم؛ زیرا اگر گنجِ وصلِ الهی جایی وجود داشته باشد، در ویرانه‌یِ نفسِ انسان نهفته است.

نکته ادبی: خرابات: نمادِ محلِ بی‌نام‌ونشانی و شکستنِ غرورِ نفسانی.

مرغ آدم دانهٔ وصل تو جست لاجرم در بند دام از دانه ای است

انسان (مرغِ جانِ آدمی) به دنبالِ دانه‌یِ وصالِ تو بود، اما چون این دانه دامِ هستی بود، ناچار گرفتارِ بندِ این دنیا شد.

نکته ادبی: دانه و دام: اشاره به داستان‌های تمثیلی شکار و تضادِ لذتِ اولیه با گرفتاریِ نهایی.

خفته ای کز وصل تو گوید سخن خواب خوش بادش که خوش افسانه ای است

کسی که هنوز در خوابِ غفلت است و ادعای وصال می‌کند، بگذار در همان خوابِ خوش باقی بماند؛ چون سخنان او فقط افسانه‌ای زیبا و خیالی است.

نکته ادبی: خفته: استعاره از انسانی که هنوز به بیداریِ عرفانی و فنا نرسیده است.

وصلت آن کس یافت کز خود شد فنا هر که فانی شد ز خود مردانه ای است

به وصالِ تو تنها کسی رسید که از «خود» و هستیِ خویش گذشت؛ هر کس که از بندِ خودیت رها شود، مردِ میدانِ حقیقت است.

نکته ادبی: از خود شد فنا: اشاره به مقام فنا که در آن صفاتِ بشری در صفاتِ الهی ذوب می‌شود.

گر مرا در عشق خود فانی کنی باقیت بر جان من شکرانه ای است

اگر مرا در آتشِ عشقِ خود نابود کنی، وجودِ ابدیِ تو به عنوانِ پاداش، در جانِ من باقی خواهد ماند.

نکته ادبی: باقی: اشاره به «بقا بالله» که مرتبه‌ای بالاتر از فناست.

بیدقی عطار در عشق تو راند گر به فرزینی رسد فرزانه ای است

عطار در بازیِ عشقِ تو، مهره‌یِ جانش را به حرکت درآورد؛ اگر این مهره بتواند به مقامِ فرزین (وزیر/ملکه در شطرنج) برسد، او انسانی دانا و فرزانه است.

نکته ادبی: بیدق: پیاده‌نظام در شطرنج. فرزینی: رسیدن به جایگاهِ عالی. شاعر خود را به مهره‌ای در دستِ تقدیرِ عشق تشبیه کرده است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه شمع رویت را دلم پروانه ای است

دلِ عاشق به پروانه و زیباییِ معشوق به شمع تشبیه شده است که نشان‌دهنده یِ اشتیاقِ سوزان است.

تلمیح بیدقی عطار در عشق تو راند

اشاره به بازی شطرنج و حرکت مهره‌های پیاده که استعاره‌ای از حرکتِ سالک در مسیرِ دشوارِ عرفان است.

متناقض‌نما (پارادوکس) گر گنجی است در ویرانه ای است

جمع بستنِ ویرانی و گنج؛ به این معنا که رسیدن به کمال (گنج)، مستلزمِ خرابیِ خویشتن (ویرانه) است.

نمادگرایی زنار

استفاده از نمادی مذهبی (کمربند کافران) برای بیانِ خلوصِ باطنی و بی‌اعتنایی به قشری‌گری.