دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۹۶

عطار
خراباتی است پر رندان سرمست ز سر مستی همه نه نیست و نه هست
فرو رفته همه در آب تاریک برآورده همه در کافری دست
همه فارغ ز امروز و ز فردا همه آزاد از هشیار و از مست
مگر افتاد پیر ما بر آن قوم مرقع چاک زد زنار در بست
یقینش گشت کار و بی گمان شد درستش گشت فقر و توبه بشکست
سیاهیی که در هر دو جهان بود فرود آمد به جان او و بنشست
نقاب جان او شد آن سیاهی سیاهی آمد و در کفر پیوست
چو آب خضر در تاریکی افتاد کنون هم او ز خلق و خلق ازو رست
دل عطار خون گشت و حق اوست که تیری آنچنان ناگه ازو جست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

شعر پیش‌رو توصیف‌گرِ فضایی عرفانی است که در آن سالکانِ حقیقت، از دایره‌ عقل جزوی و دوگانگی‌هایِ رایج همچون هست و نیست یا امروز و فردا فراتر رفته‌اند. این مکان که از آن به «خرابات» تعبیر شده، جایگاهِ رهایی از قیدوبندهای ظاهریِ دین‌داری و رسیدن به مرتبه‌ای از بی‌خودی است که در آن، مرزهایِ عقل و شرعِ رسمی رنگ می‌بازد.

در بخشِ روایی، داستانِ پیری را می‌خوانیم که در مواجهه با این حقیقت، خرقه زهد و توبه خود را می‌شکند و با آغوش باز، «کفرِ» عاشقانه‌ای را که همان فنا در حق است، می‌پذیرد. این «سیاهی» یا «آبِ تاریک»، کنایه از حیاتِ جاویدانی است که تنها در پسِ پرده‌ی‌ فنا و دوری از تظاهر به دست می‌آید؛ جایی که سالک از وابستگی به خلق جدا و به حق واصل می‌شود.

معنای روان

خراباتی است پر رندان سرمست ز سر مستی همه نه نیست و نه هست

اینجا جایگاهِ اهلِ معرفت است که پر از انسان‌هایِ مستِ عشق الهی است؛ آن‌چنان که از شدتِ این بیخودی، برای آنان هیچ تفاوتی میان مفهومِ هستی و نیستی وجود ندارد و از دایره‌یِ این دوگانگی‌ها رها شده‌اند.

نکته ادبی: خرابات در عرفان نمادِ رهایی از زهدِ ریایی است. تضاد میان هست و نیست، بیانگرِ مقامِ فناست که در آن متعلّقاتِ دنیوی معنای خود را از دست می‌دهند.

فرو رفته همه در آب تاریک برآورده همه در کافری دست

همه این عارفان در دریایِ عمیق و تاریکِ حقایقِ غیبی فرو رفته‌اند و در ظاهر، به وادیِ بی‌دینی و کفرِ مقدس گام نهاده‌اند تا از بندِ ظاهرگرایی رها شوند.

نکته ادبی: آب تاریک تلمیحی به تاریکی‌هایِ مسیرِ رسیدن به چشمه حیات است. کفر در اینجا به معنایِ خروج از تعصبات و دین‌داریِ عوامانه است.

همه فارغ ز امروز و ز فردا همه آزاد از هشیار و از مست

این سالکان، از دغدغه‌هایِ زمان حال و آینده فارغ هستند و از بندِ هرگونه هوشیاریِ عقلانی و مستیِ ظاهری آزاد شده‌اند و به مرتبه‌ای فراتر از این حالات دست یافته‌اند.

نکته ادبی: فارغ شدن از امروز و فردا، کنایه از رسیدن به حالتی است که زمان در آن بی‌معناست (حضورِ دائم در حق).

مگر افتاد پیر ما بر آن قوم مرقع چاک زد زنار در بست

زمانی که پیرِ ما با این گروه از عارفان مواجه شد، از مرتبه‌یِ زهدِ خود پایین آمد، ردای زهد و تقوای ظاهری (مرقع) را پاره کرد و برای نشان دادنِ بریدن از تعلقات، زنار (کمربندِ غیرمسلمانان) را به کمر بست.

نکته ادبی: پاره کردن مرقع و بستن زنار، نمادِ گسستن از باورهایِ تقلیدی و پیوستن به وادیِ حیرت و عشق است که ممکن است در نظرِ ظاهرپرستان، کفر جلوه کند.

یقینش گشت کار و بی گمان شد درستش گشت فقر و توبه بشکست

او به یقینِ قلبی رسید و تردیدها از دلش کنار رفت؛ حقیقتِ فقرِ عرفانی برایش روشن شد و توبه‌یِ پیشینِ خود را که آمیخته به خودبینی بود، شکست.

نکته ادبی: شکستن توبه در اینجا به معنایِ نفیِ انانیت و خودپسندیِ ناشی از زهد است، نه توبه از گناهانِ شرعی.

سیاهیی که در هر دو جهان بود فرود آمد به جان او و بنشست

آن سیاهیِ معنوی که در هر دو عالم (دنیا و آخرت) حضور داشت، بر جانِ او فرود آمد و در وجودش استقرار یافت.

نکته ادبی: سیاهی در اینجا کنایه از عالمِ غیب و ستر (پوشیدگی) است که در آن، رنگ‌ها و تظاهراتِ دنیوی در سیاهیِ مطلقِ فنا محو می‌شوند.

نقاب جان او شد آن سیاهی سیاهی آمد و در کفر پیوست

آن سیاهیِ غیبی، نقاب و حجابِ جانِ او شد؛ او با این سیاهی یگانه گشت و در وادیِ کفرِ عرفانی که همان نفیِ خویشتن است، قرار گرفت.

نکته ادبی: نقابِ جان شدنِ سیاهی، استعاره‌ای است از اینکه او وجودِ خود را در سیاهیِ مطلقِ حقیقت پنهان کرده است.

چو آب خضر در تاریکی افتاد کنون هم او ز خلق و خلق ازو رست

همان‌طور که حضرت خضر در تاریکی به آب حیات رسید، او نیز در این سیاهی و کفرِ عرفانی به حقیقت دست یافت؛ اکنون او از مردم بریده و مردم نیز از حالِ او بی‌خبرند.

نکته ادبی: تلمیح به داستانِ خضر نبی در جستجوی آبِ حیات در ظلمات. رستن از خلق و خلق از او، کنایه از انقطاعِ کامل از ماسوی‌الله است.

دل عطار خون گشت و حق اوست که تیری آنچنان ناگه ازو جست

جانِ عطار از این مشاهده و درکِ عمیق به درد آمد و خون شد؛ و این رنجِ او برحق است، زیرا حقیقتی این‌چنین عمیق و ناگهانی بر او آشکار شده است.

نکته ادبی: خون شدنِ دل، استعاره از شدتِ تأثر و حیرت است. تیر جستن از او، استعاره از پرتاب شدنِ حقیقت به سویِ سالک است.

آرایه‌های ادبی

تلمیح آب خضر

اشاره به داستانِ سفر خضر به ظلمات برای یافتن آب حیات.

تضاد و پارادوکس مرقع چاک زد زنار در بست

نشان‌دهنده گذر از زهدِ ظاهری به کفرِ طریقت؛ نمادی از تناقض‌گویی عارفانه برای بیانِ حقیقت.

استعاره سیاهی

استعاره از غیب‌الغیوب و مقامِ فنا که در آن وجودِ سالک ناپدید می‌شود.

کنایه نه نیست و نه هست

کنایه از عبور از دوگانگی‌هایِ ذهنی و رسیدن به مقامِ یگانگی.

نماد خرابات

جایگاهی نمادین برای رسیدن به بی‌خودی و رهایی از بندِ ریا و خودبینی.