دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۸۲

عطار
تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است
در عشق درد خود را هرگز کران نبینی زیرا که عشق جانان دریای بی کران است
تا چند جویی آخر از جان نشان جانان در باز جان و دل را کین راه بی نشان است
تا کی ز هستی تو کز هستی تو باقی گر نیست بیش مویی صد کوه در میان است
هر جان که در ره آمد لاف یقین بسی زد لیکن نصیب جان زان پندار یا گمان است
اندیشه کن تو با خود تا در دو کون هرگز یک قطره آب تیره دریا کجا بدان است
رند شراب خواره، چون مست مست گردد گوید که هر دو عالم در حکم من روان است
لیکن چو باهش آید در خود کند نگاهی حالی خجل بماند داند که نه چنان است
عطار مست عشقی از عشق چند لافی گر طالبی فنا شو مطلوب بس عیان است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اشعار بر مبنای آموزه‌های اصیل عرفانی سروده شده است و بر ضرورت نفی خودیت، منیت و وابستگی‌های دنیوی برای رسیدن به حق تأکید دارد. شاعر معتقد است تا زمانی که حجاب «هستیِ خود» و نگاه به تعلقات مادی بر چشمان جان سایه افکنده است، حقیقتِ بی‌کرانِ الهی درک نخواهد شد.

در بخش دوم، شاعر به نقد خودبزرگ‌بینی‌های کاذب در مسیر عرفان می‌پردازد و هشدار می‌دهد که آنچه بسیاری از سالکان آن را «یقین» می‌پندارند، تنها گمانی است که از سرِ جهل برخاسته است. تنها راه رستگاری در نظر عطار، فنای کامل و پشت پا زدن به هستیِ موهومِ خویشتن است تا آنگاه که حقیقت خود را آشکار سازد.

معنای روان

تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است

تا زمانی که چشم از تعلقات دنیوی و دیدنی‌های ظاهری برنداری، دیدگان باطن تو نمی‌تواند حقیقتی را که جان‌مایه هستی است، ببیند.

نکته ادبی: برندوزی کنایه از نادیده گرفتن، نگریستن به چیزی و قطع وابستگی بصری است.

در عشق درد خود را هرگز کران نبینی زیرا که عشق جانان دریای بی کران است

در عشق، هیچ پایان و مرزی وجود ندارد؛ زیرا وجود معشوقِ حقیقی همچون دریایی بی‌انتهاست که نمی‌توان برای آن حد و ساحلی متصور شد.

نکته ادبی: کران در زبان کهن به معنای کناره، ساحل و مرز است.

تا چند جویی آخر از جان نشان جانان در باز جان و دل را کین راه بی نشان است

چقدر به دنبال نشانه‌ای از معشوق می‌گردی؟ جان و دل خود را فدا کن، چرا که این مسیر بی‌‌نشان است و با عقل و نشانه‌های ظاهری پیدا نمی‌شود.

نکته ادبی: در باز در اینجا به معنای بذل و بخشش و نثار کردن جان و دل است.

تا کی ز هستی تو کز هستی تو باقی گر نیست بیش مویی صد کوه در میان است

تا کی به هستی و خودخواهی خود می‌بالی؟ حتی اگر یک مو از این هستیِ دنیوی باقی مانده باشد، همانند کوهی بزرگ میان تو و حقیقت فاصله می‌اندازد.

نکته ادبی: مویی استعاره از کوچک‌ترین مقدار باقی‌مانده از نفسانیت که مانع دیدار است.

هر جان که در ره آمد لاف یقین بسی زد لیکن نصیب جان زان پندار یا گمان است

هر کسی که در این راه قدم گذاشت، ادعای یقین کرد؛ اما آنچه نصیبش شد، چیزی جز تصورات ذهنی و گمان‌های باطل نبود.

نکته ادبی: لاف زدن به معنای ادعای بزرگ و بی‌اساس کردن است.

اندیشه کن تو با خود تا در دو کون هرگز یک قطره آب تیره دریا کجا بدان است

با خود بیندیش که در میان هستیِ کل (دو عالم)، انسان چگونه می‌تواند با وجود ناچیز خود (مانند قطره‌ای آب)، ادعای شناخت دریای حقیقت را داشته باشد؟

نکته ادبی: دو کون در ادبیات عرفانی به معنای دنیا و آخرت است.

رند شراب خواره، چون مست مست گردد گوید که هر دو عالم در حکم من روان است

شخصی که در راه عرفان به مستیِ عشق رسیده است، در حالت بی‌خودی ادعا می‌کند که تمام دنیا و آخرت تحت فرمان اوست.

نکته ادبی: رند در اینجا به سالکِ مستِ عشق اشاره دارد که از قید عقل مصلحت‌اندیش رها شده است.

لیکن چو باهش آید در خود کند نگاهی حالی خجل بماند داند که نه چنان است

اما وقتی به حالت هوشیاری بازمی‌گردد و در خود می‌نگرد، از ادعای خود شرمگین می‌شود و می‌فهمد که حقیقت غیر از آن چیزی بوده که می‌پنداشته است.

نکته ادبی: باهش آید یعنی به هوش بیاید یا به حالت عادی و هوشیاری بازگردد.

عطار مست عشقی از عشق چند لافی گر طالبی فنا شو مطلوب بس عیان است

ای عطار، تو هم که مدام از عشق دم می‌زنی، اگر حقیقتاً طالب وصال هستی، باید از «خود» فانی شوی تا معشوق برایت آشکار گردد.

نکته ادبی: فنا شدن در عرفان اصطلاحی است به معنای از بین رفتن خودخواهی و انانیت در برابر حق.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریای بی‌کران

تشبیه ذات معشوق به دریایی وسیع که احاطه بر آن ممکن نیست.

مبالغه صد کوه در میان است

بزرگ‌نماییِ مانع بودنِ نفسانیت (هستی) برای دیدن حقیقت.

نمادپردازی رند

نماد سالکی که در اوج شوریدگی از عقل ظاهری رها شده است.

تضاد قطره و دریا

مقایسه ناچیزی وجود سالک در برابر عظمت هستی مطلق.