دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۷۰

عطار
دوش ناگه آمد و در جان نشست خانه ویران کرد و در پیشان نشست
عالمی بر منظر معمور بود او چرا در خانهٔ ویران نشست
گنج در جای خراب اولیتر است گنج بود او در خرابی زان نشست
هیچ یوسف دیده ای کز تخت و تاج چون دلش بگرفت در زندان نشست
گرچه پیدا برد دل از دست من آمد و بر جان من پنهان نشست
چون مرا تنها بدید آن ماه روی گفت تنها بیش ازین نتوان نشست
جان بده وانگه نشست ما طلب که توان با جان بر جانان نشست
از سر جان چون تو برخیزی تمام من کنم آن ساعتت در جان نشست
چون ز جانان این سخن بشنید جان خویش را درباخت و سرگردان نشست
خویشتن را خویشتن آن وقت دید کو چو گویی در خم چوگان نشست
دایما در نیستی سرگشته بود زان چنین عطار زان حیران نشست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر عرفانی، روایتی از هبوط ناگهانی عشق الهی در قلب سالک است. در نگاه شاعر، این ورود نه یک اتفاق آرام، بلکه یک ویرانگریِ سازنده است؛ چرا که قلب باید از تعلقات دنیوی و خودخواهی‌ها (خانهٔ آباد) تهی شود تا شایستهٔ حضور محبوب گردد. مضمون اصلی، تناقضِ میانِ آبادانیِ ظاهر و ویرانیِ باطن است و این باور که گنجِ حقیقت تنها در ویرانه‌های دلِ شکسته و دور از تفاخر یافت می‌شود.

در نهایت، شاعر به لزومِ فنای کامل اشاره دارد. برای رسیدن به وصال و نشستن در کنار جانان، سالک باید از جانِ خود (هستیِ مجازی و منیت) بگذرد. این سرسپردگی که در تمثیلِ گوی و چوگان تجلی یافته، نشان‌دهندهٔ تسلیمِ محض در برابر ارادهٔ معشوق است که سرانجام به حیرتی عمیق و همیشگی در مقام نیستی ختم می‌شود.

معنای روان

دوش ناگه آمد و در جان نشست خانه ویران کرد و در پیشان نشست

دیشب آن محبوبِ ازلی ناگهان در جان من وارد شد و با تخریب تمام تعلقاتِ دنیوی و خودخواهی‌های من، در جایگاهِ برترِ وجودم مستقر شد.

نکته ادبی: در پیشان به معنای در پیشانی یا در جایگاهِ اعلای وجود است و به معنای استقرارِ کامل و مسلط است.

عالمی بر منظر معمور بود او چرا در خانهٔ ویران نشست

اگر دنیا آباد و پر از تعلقات است، پس چرا آن محبوب، خانهٔ آبادِ دنیا را رها کرد و در این خانهٔ ویرانِ دلِ من سکنی گزید؟

نکته ادبی: منظر معمور استعاره از دنیای پر زرق و برق و آراسته به تعلقات است.

گنج در جای خراب اولیتر است گنج بود او در خرابی زان نشست

گنج در جای خراب مناسب‌تر است و چون محبوبِ من خودِ آن گنجِ حقیقت است، برای همین در دلِ ویران و تهی از خودخواهی من نشست.

نکته ادبی: اولیتر به معنای شایسته‌تر است و اشاره به حدیث «الکِبریاءُ رِدائی» و جایگاهِ قلبِ شکسته در عرفان دارد.

هیچ یوسف دیده ای کز تخت و تاج چون دلش بگرفت در زندان نشست

آیا هرگز یوسف‌جمالی را دیده‌ای که به خاطرِ دلسوزی برای دلِ عاشقش، تخت و تاجِ پادشاهی را رها کند و به زندانِ تنِ او بیاید؟

نکته ادبی: یوسف نمادِ محبوبِ زیبا و زندان استعاره از کالبدِ انسانی است که روحِ الهی در آن محبوس شده است.

گرچه پیدا برد دل از دست من آمد و بر جان من پنهان نشست

اگرچه او به آشکارا دل مرا از چنگم درآورد و ربود، اما به گونه‌ای دیگر آمد و در پنهان‌ترین جایِ جانِ من آرام گرفت.

نکته ادبی: پیدا و پنهان تضادِ زیبایی است که وضعیتِ دوگانهٔ عشق را بیان می‌کند.

چون مرا تنها بدید آن ماه روی گفت تنها بیش ازین نتوان نشست

وقتی آن محبوبِ زیباروی، مرا در این تنهاییِ عارفانه دید، گفت: دیگر جایز نیست که تو در این حد از تنهایی باقی بمانی (باید به وصال برسی).

نکته ادبی: ماه روی استعاره از معشوقِ کامل و نورانی است.

جان بده وانگه نشست ما طلب که توان با جان بر جانان نشست

از جان و هستیِ خود بگذر و سپس تقاضای وصالِ ما را داشته باش، چرا که با وجودِ دلبستگی به جانِ خویش، نمی‌توان در کنارِ محبوب نشست.

نکته ادبی: جان دادن کنایه از فنایِ نفس و گذشتن از هستیِ مادی است.

از سر جان چون تو برخیزی تمام من کنم آن ساعتت در جان نشست

هنگامی که تو کاملاً از وجودِ خویش (منیت) برخاستی و آن را ترک کردی، من همان لحظه تو را در مقامِ جان (حقیقت) جای می‌دهم.

نکته ادبی: برخاستن در اینجا استعاره از گذشتن از مقامِ نفسِ اماره است.

چون ز جانان این سخن بشنید جان خویش را درباخت و سرگردان نشست

وقتی جانِ من این سخن را از محبوب شنید، خود را باخت و از شدتِ این کشش، سرگردان و حیران ماند.

نکته ادبی: خویش را درباختن کنایه از از دست دادنِ اختیار و تعلقاتِ دنیوی است.

خویشتن را خویشتن آن وقت دید کو چو گویی در خم چوگان نشست

آنگاه خود را حقیقتاً شناخت که دریافت همانندِ گویی در انحنایِ چوگانِ تقدیرِ محبوب افتاده است (کاملاً تسلیمِ ارادهٔ اوست).

نکته ادبی: گوی و چوگان تمثیلِ مشهورِ تسلیمِ محضِ عاشق در برابر ارادهٔ معشوق است.

دایما در نیستی سرگشته بود زان چنین عطار زان حیران نشست

عطار همیشه در این حالِ نیستی و فنا سرگشته و حیران بود، برای همین است که چنین با حیرت و سرگشتگی در این مقام باقی ماند.

نکته ادبی: نیستی در اصطلاح عرفانی همان فنایِ فی‌الله و نفیِ خودیت است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خانه ویران

اشاره به دلی که از تعلقات دنیوی پاک شده و آمادگی پذیرش حق را یافته است.

تلمیح یوسف

اشاره به داستان حضرت یوسف و زندان که نماد ورود حقیقت در کالبد انسانی است.

تمثیل گوی و چوگان

نماد تسلیم مطلق عاشق در برابر اراده و تدبیر معشوق الهی.

تضاد پیدا / پنهان

بیانِ جنبه‌های متناقضِ تجلیِ عشق که هم آشکار است و هم در نهانِ جان جای دارد.