دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۶

عطار
ره عشاق راهی بی کنار است ازین ره دور اگر جانت به کار است
وگر سیری ز جان در باز جان را که یک جان را عوض آنجا هزار است
تو هر وقتی که جانی برفشانی هزاران جان نو بر تو نثار است
وگر در یک قدم صد جان دهندت نثارش کن که جان ها بی شمار است
چه خواهی کرد خود را نیم جانی چو دایم زندگی تو بیاراست
کسی کز جان بود زنده درین راه ز جرم خود همیشه شرمسار است
درآمد دوش در دل عشق جانان خطابم کرد کامشب روز بار است
کنون بی خود بیا تا بار یابی که شاخ وصل بی باران به بار است
چو شد فانی دلت در راه معشوق قرار عشق جانان بی قرار است
تو را اول قدم در وادی عشق به زارش کشتن است آنگاه دار است
وزان پس سوختن تا هم بوینی که نور عاشقان در مغز نار است
چو خاکستر شوی و ذره گردی به رقص آیی که خورشید آشکار است
تو را از کشتن و وز سوختن هم چه غم چون آفتابت غمگسار است
کسی سازد رسن از نور خورشید که اندر هستی خود ذره وار است
کسی کو در وجود خویش ماندست مده پندش که بندش استوار است
درین مجلس کسی باید که چون شمع بریده سر نهاده بر کنار است
شبانروزی درین اندیشه عطار چو گل پر خون و چون نرگس نزار است

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویری ژرف و عارفانه از مسیر دشوار و بی‌انتهای عشق حقیقی است که در آن، عاشق برای رسیدن به معشوق ازلی، ناچار است از «خویشتن» و تعلقات مادی خود بگذرد. شاعر با زبانی تمثیلی بر این نکته تأکید می‌ورزد که فدا کردن جان در راه دوست، به معنای مرگِ مطلق نیست، بلکه مقدمه‌ای است برای رسیدن به حیاتی ابدی و والاتر که در آن، عاشق خود را ذره‌ای ناچیز در برابر خورشید حقیقت می‌یابد.

پیمودن این طریقت، نیازمند دلی است که از قید «منِ» خویش رها شده باشد؛ چرا که تا زمانی که انسان به خودیت خویش دلبسته است، در بندِ زنجیرهای مادی گرفتار است. در نهایت، این ابیات دعوتی است به رهایی از خودخواهی و فنا شدن در محبوب، تا جایی که عاشق، سوختن و نابودی را نه یک مصیبت، بلکه مایه تعالی و رقصِ روحانی می‌یابد.

معنای روان

ره عشاق راهی بی کنار است ازین ره دور اگر جانت به کار است

طریقت عاشقان، راهی است بی‌انتها و پایان‌ناپذیر. اگر برای جان و زندگیِ دنیوی خود ارزش قائل هستی و به آن دلبسته‌ای، در ورود به این مسیرِ طولانی و دشوار، تأمل کن.

نکته ادبی: بی‌کنار کنایه از بی‌کرانه و بی‌انتها بودن است.

وگر سیری ز جان در باز جان را که یک جان را عوض آنجا هزار است

اگر از جانِ خود سیر شده‌ای و دیگر به آن دلبستگی نداری، آن را در راه عشق فدا کن؛ چرا که در این مسیر، در برابر از دست دادنِ یک جان، هزاران جانِ معنوی به تو عطا می‌شود.

نکته ادبی: در باز جان را به معنای جان را فدا کن و ببخش است.

تو هر وقتی که جانی برفشانی هزاران جان نو بر تو نثار است

تو هر لحظه که جانِ خویش را در راه محبوب فدا کنی، هزاران جانِ تازه‌ و حیاتِ معنوی جدید به تو بخشیده می‌شود.

نکته ادبی: نثار است یعنی پیشکش و هدیه می‌شود.

وگر در یک قدم صد جان دهندت نثارش کن که جان ها بی شمار است

حتی اگر در همان قدمِ اول از تو صدها جان طلب کردند، همگی را بی درنگ ببخش و نثار کن، زیرا در این وادی، جان‌ها بسیار است و محدودیت ندارد.

نکته ادبی: بی شمار بودن جان‌ها اشاره به فیض لایزال الهی دارد.

چه خواهی کرد خود را نیم جانی چو دایم زندگی تو بیاراست

چرا این نیم‌جانی (حیات ناچیز دنیوی) را این‌قدر عزیز می‌داری و به آن چسبیده‌ای؟ در حالی که حقیقتِ زندگیِ ابدی تو آماده است و تو را به سوی خود می‌خواند.

نکته ادبی: بیاراست در اینجا به معنای مهیا و آماده شدن برایِ جلوه است.

کسی کز جان بود زنده درین راه ز جرم خود همیشه شرمسار است

کسی که همچنان به جانِ فانیِ خود دلبسته و با آن زنده است، در این راهِ متعالی، همواره از تقصیر و کوتاهیِ خود شرمگین خواهد بود.

نکته ادبی: جرم در اینجا به معنای قصور و کوتاهی در درکِ حقیقت است.

درآمد دوش در دل عشق جانان خطابم کرد کامشب روز بار است

دیشب عشقِ معشوق در دلم وارد شد و مرا ندا در داد که امشب، شبِ دیدار و واصل شدن است.

نکته ادبی: روزِ بار به معنایِ زمانِ یافتنِ اذنِ ورود و دیدار است.

کنون بی خود بیا تا بار یابی که شاخ وصل بی باران به بار است

اکنون بدونِ خودیت و منیتِ خود به سویش بیا تا اجازه ورود بیابی؛ چرا که در وادی عشق، شاخه‌ی وصلِ محبوب، بدون بارانِ مادی هم ثمر می‌دهد.

نکته ادبی: بی باران به بار است، کنایه از بی‌نیازیِ فیضِ الهی به اسبابِ مادی است.

چو شد فانی دلت در راه معشوق قرار عشق جانان بی قرار است

هنگامی که دلت در راهِ معشوق فانی شد و از خود بیخود گشتی، آنگاه درک می‌کنی که ثبات و قرارِ عشقِ الهی در بی‌قراری و شور و التهاب است.

نکته ادبی: این بیت دارای آرایه پارادوکس (متناقض‌نما) است.

تو را اول قدم در وادی عشق به زارش کشتن است آنگاه دار است

اولین قدم در وادی عشق، کشته شدنِ تو (از بین رفتنِ منیت) است و پس از آن، به دار آویخته شدن و فنای کاملِ در برابرِ محبوب.

نکته ادبی: دار نمادِ فنایِ مطلق و آویخته شدن به عشق است.

وزان پس سوختن تا هم بوینی که نور عاشقان در مغز نار است

و پس از آن باید در آتشِ عشق بسوزی تا ببینی که حقیقت و نورِ عاشقان، در دلِ همین آتش و بلا نهفته است.

نکته ادبی: نار و نور تقابل زیبایی برای نشان دادنِ خیر در شرِ ظاهری دارند.

چو خاکستر شوی و ذره گردی به رقص آیی که خورشید آشکار است

زمانی که همچون خاکستر شدی و به ذره‌ای تبدیل گشتی، آنگاه به رقصِ روحانی در می‌آیی، زیرا خورشیدِ حقیقت بر تو آشکار شده است.

نکته ادبی: ذره و خورشید استعاره از عاشقِ فانی و معشوقِ مطلق است.

تو را از کشتن و وز سوختن هم چه غم چون آفتابت غمگسار است

تو را از کشتن و سوختن چه باک؟ وقتی که آفتابِ وجودِ محبوب، غمخوار و مونسِ توست، دیگر جایی برای اندوه باقی نمی‌ماند.

نکته ادبی: آفتاب استعاره از ذاتِ پروردگار است.

کسی سازد رسن از نور خورشید که اندر هستی خود ذره وار است

فقط کسی می‌تواند از نورِ خورشید برای خود طناب بسازد که در هستیِ خود، همچون ذره‌ای ناچیز باشد و ادعایی نداشته باشد.

نکته ادبی: ذره‌وار بودن مقدمه عروج است.

کسی کو در وجود خویش ماندست مده پندش که بندش استوار است

کسی که همچنان به وجودِ خویش دلبسته و در خودِ خاکی‌اش مانده است، او را نصیحت مکن، زیرا زنجیرهایِ نفس بر او بسیار محکم است.

نکته ادبی: بند استعاره از دلبستگی‌های مادی است.

درین مجلس کسی باید که چون شمع بریده سر نهاده بر کنار است

در این مجلسِ انس، کسی شایسته است که همچون شمع، سرِ خود را بریده (از سرِ هوای نفس گذشته) و در گوشه‌ای افتاده باشد.

نکته ادبی: بریده سر کنایه از تضادِ عقلِ جزئی با عشقِ کلی است.

شبانروزی درین اندیشه عطار چو گل پر خون و چون نرگس نزار است

عطار شب و روز در این اندیشه غرق است و همچون گل از غمِ دوری خون‌جگر و همچون نرگس، نزار و دردمند است.

نکته ادبی: نزار به معنای نحیف و رنجور است.

آرایه‌های ادبی

استعاره خورشید

استعاره از ذات اقدس الهی و معشوق حقیقی که به عاشقِ ذره‌وار تجلی می‌کند.

پارادوکس قرار عشق جانان بی‌قرار است

کنار هم قرار دادن دو مفهوم متضاد (قرار و بی‌قراری) برای نشان دادن ماهیت متناقض و عمیق عشق.

تشبیه چو گل پر خون و چون نرگس نزار

تشبیه حالات خود به گل و نرگس برای بیان شدت غم و دردِ هجران.

کنایه سر بریدن

کنایه از رها کردنِ عقلِ جزئی و تسلیمِ محض در برابر معشوق شدن.