دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵۱

عطار
مفشان سر زلف خویش سرمست دستی بر نه که رفتم از دست
دریاب مرا که طاقتم نیست انصاف بده که جای آن هست
تا نرگس مست تو بدیدم از نرگس مست تو شدم مست
ای ساقی ماه روی برخیز کان آتش تیز توبه بنشست
در ده می کهنه ای مسلمان کین کافر کهنه توبه بشکست
در بتکده رفت و دست بگشاد زنار چهار گوشه بربست
دردی بستد بخورد و بفتاد وز ننگ وجود خویشتن رست
عطار درو نظاره می کرد تا زین قفس فنا برون جست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده، تصویری از حالِ پریشانی و شیدایی سالک در برابر جمالِ بی‌کرانِ محبوب است. شاعر در این فضای عرفانی، توبه و زهدِ ظاهری را مانعی بر سرِ راهِ رسیدن به حقیقتِ مستیِ الهی می‌بیند و با بهره‌گیری از نمادهایِ کهنِ می و ساقی و بتکده، گریز از بندِ عقل و رسم و رسومِ خشک را لازمه‌ی رسیدن به رهایی و فنا می‌داند.

در این قطعه، تحولی درونی از توبه‌ی کاذب و پشیمانیِ عقل‌محور به سویِ تسلیمِ محض و رهاییِ عارفانه رخ می‌دهد. عطار در مقامِ ناظر، گام‌هایِ رسیدن به آزادی از قفسِ هستیِ مجازی را با زبانی نمادین ترسیم می‌کند تا نشان دهد چگونه عاشق با نوشیدن از جامِ حقیقت، از ننگِ منیّت و هستیِ خود رها می‌شود.

معنای روان

مفشان سر زلف خویش سرمست دستی بر نه که رفتم از دست

ای محبوب، گیسوانِ پر پیچ و تابِ خود را با بی‌خیالی و سرمستی میافشان؛ دستم را بگیر و یاری‌ام کن که از شدتِ اشتیاق، کنترلِ خود را از دست داده‌ام.

نکته ادبی: اشاره به گیسو (زلف) در ادبیات عرفانی نمادِ مظاهرِ جمالِ الهی است که باعثِ حیرت و بی‌خودیِ عاشق می‌شود.

دریاب مرا که طاقتم نیست انصاف بده که جای آن هست

به دادم برس که دیگر صبر و توانم به سر آمده است؛ انصاف را قضاوت کن که اکنون وقتِ دستگیری و توجهِ توست.

نکته ادبی: تکرارِ قافیه‌ی 'دست' و 'هست' در اینجا تأکیدی بر بی‌پناهیِ عاشق و انتظار برایِ مهرِ معشوق است.

تا نرگس مست تو بدیدم از نرگس مست تو شدم مست

از لحظه‌ای که چشمانِ خمار و گیرا (نرگس) تو را دیدم، من نیز از آن نگاهِ مست‌کننده، مست و بیخود شدم.

نکته ادبی: نرگس به دلیلِ شباهتِ ظاهری به چشم، در ادبِ فارسی استعاره از چشمانِ زیبایِ محبوب است که نگاهش در عینِ آرامش، فتنه‌انگیز است.

ای ساقی ماه روی برخیز کان آتش تیز توبه بنشست

ای ساقیِ نورانی و زیبا، برخیز و باده بیاور که دیگر آن حرارتِ تند و تصمیمِ سختِ توبه‌کردن در وجودم فروکش کرده است.

نکته ادبی: توبه در اینجا نمادِ زهدِ خشک و مانعِ نوشیدنِ باده‌ی حقیقت است که شاعر از آن عبور کرده است.

در ده می کهنه ای مسلمان کین کافر کهنه توبه بشکست

ای مسلمانی که از راهِ رسوم می‌روی، باده‌ی کهن برایم بیاور؛ چرا که این منِ کافرِ قدیمی، توبه‌ی خود را شکسته است.

نکته ادبی: کافرِ کهنه در اینجا نمادِ نفسِ اماره یا عقلی است که با توبه می‌خواست خود را مقید نگه دارد اما اکنون تسلیمِ عشق شده است.

در بتکده رفت و دست بگشاد زنار چهار گوشه بربست

عاشق به خانه‌ی بتان (محلِ پرستشِ معشوق) رفت، دست از همه چیز شست و زنارِ کفر (نشانه‌ی بریدن از ظواهرِ دین و پیوستن به عشق) را به کمر بست.

نکته ادبی: زنار در اینجا نمادِ بریدن از ریا و تظاهر به پارسایی و نمادِ تسلیمِ محض به آیینِ عشق است.

دردی بستد بخورد و بفتاد وز ننگ وجود خویشتن رست

دردی (ته‌مانده‌ی شراب) را گرفت و نوشید و بر زمین افتاد و با این کار از ننگِ وجودِ خود و گرفتاری‌هایِ هستی‌اش رهایی یافت.

نکته ادبی: مقصود از 'رستن از ننگ وجود'، رهایی از بندِ انیت و منیّت است که عارف آن را مانعِ وصال می‌داند.

عطار درو نظاره می کرد تا زین قفس فنا برون جست

عطار در این صحنه نظاره‌گرِ احوالِ او بود تا ببیند چگونه از این قفسِ تنگِ هستیِ مادی و فنا، به سویِ ابدیت گام برمی‌دارد.

نکته ادبی: قفسِ فنا استعاره‌ای از دنیایِ مادی و خودِ وجودیِ انسان است که روح را محدود کرده است.

آرایه‌های ادبی

استعاره نرگس

اشاره به چشمانِ خمار و زیبای معشوق

تضاد مسلمان / کافر

برای برجسته‌سازی تقابلِ زهدِ ظاهری با شیداییِ عاشقانه

نماد زنار

نشانه‌ی بریدن از رسم و رسومِ ظاهری و ورود به وادیِ عشق

تلمیح بتکده

اشاره به گذشتن از بت‌پرستیِ نفس و رسیدن به توحیدِ شهودی