دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۳۴

عطار
راه عشق او که اکسیر بلاست محو در محو و فنا اندر فناست
فانی مطلق شود از خویشتن هر دلی که کو طالب این کیمیاست
گر بقا خواهی فنا شو کز فنا کمترین چیزی که می زاید بقاست
گم شود در نقطهٔ فای فنا هر چه در هر دو جهان شد از تو راست
در چنین دریا که عالم ذره ای است ذره ای هست آمدن یارا کراست
گر ازین دریا بگیری قطره ای زیر او پوشیده صد دریا بلاست
برنیاری جان و ایمان گم کنی گر درین دریا بری یک ذره خواست
گرد این دریا مگرد و لب بدوز کین نه کار ما و نه کار شماست
گر گدایی را رسد بویی ازین تا ابد بر هرچه باشد پادشاست
از خودی خود قدم برگیر زود تا ز پیشان بانگت آید کان ماست
دم نیارد زد ازین سیر شگرف هر که را یک دم سر این ماجراست
زهد و علم و زیرکی بسیار هست آن نمی خواهند درویشی جداست
آنچه من گفتم زبور پارسی است فهم آن نه کار مرد پارساست
سلطنت باید که گردد آشکار تا بدانی تو که این معنی کجاست
در دل عشاق از تعظیم او کبریایی خالی از کبر و ریاست
محو کن عطار را زین جایگاه کین نه کسب اوست بل عین عطاست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این سروده با نگاهی عمیق به مقوله «فنا» در عرفان اسلامی، بیانگر این حقیقت است که رسیدن به حقیقتِ الهی نیازمندِ عبور از سدِ ضخیمِ «خویشتن» و خودپرستی است. در این دیدگاه، هستیِ آدمی در برابرِ دریای بی‌پایانِ حقیقت، همچون ذره‌ای ناچیز است و هرگونه ادعای «من بودن» یا دلبستگی به تعلقات دنیوی و حتی زهدِ خشک، حجابی بر این راه محسوب می‌شود.

شاعر تأکید می‌کند که عشق، کیمیایی است که مسِ وجود آدمی را به طلا بدل می‌کند، اما این دگرگونی جز با از میان رفتنِ هستیِ مجازیِ انسان ممکن نیست. در نهایت، این مقام نه با علم و زیرکی، بلکه با تسلیم محض و بخششِ الهی به دست می‌آید و سالک واقعی کسی است که در این راه، نام و نشانِ خود را نیز به فراموشی می‌سپارد.

معنای روان

راه عشق او که اکسیر بلاست محو در محو و فنا اندر فناست

راه عشقِ او، کیمیایی است که بلا و سختی به بار می‌آورد و لازمه‌ی پیمودن آن، محو شدنِ کامل در حق و فانی شدنِ پیاپی در این مسیر است.

نکته ادبی: «اکسیر بلا» اضافه تشبیهی است و اشاره به این دارد که رنج، همان عنصرِ دگرگون‌سازِ وجودِ سالک است.

فانی مطلق شود از خویشتن هر دلی که کو طالب این کیمیاست

هر دلی که خواهان این کیمیای عشق باشد، ناگزیر باید از وجودِ خویشتن دست بشوید و به فنایِ کامل برسد.

نکته ادبی: «کیمیا» استعاره از عشقِ الهی است که ذاتِ انسان را دگرگون می‌کند.

گر بقا خواهی فنا شو کز فنا کمترین چیزی که می زاید بقاست

اگر به دنبال بقا و جاودانگی هستی، باید فانی شوی؛ چرا که در منطقِ عرفان، بقای حقیقی تنها از دلِ فنا و نیستی زاده می‌شود.

نکته ادبی: این بیت بر پارادوکسِ «بقا در فنا» تأکید دارد که از مفاهیم کلیدی عرفان نظری است.

گم شود در نقطهٔ فای فنا هر چه در هر دو جهان شد از تو راست

هر آنچه در این دو جهان به عنوان «حق» یا «مایملک» به خود نسبت داده‌ای، در نقطه آغازینِ فنا و نیستی گم می‌شود و رنگ می‌بازد.

نکته ادبی: «فای فنا» اشاره به حرف «ف» در ابتدای واژه فنا دارد که نمادِ ورود به ساحتِ نیستی است.

در چنین دریا که عالم ذره ای است ذره ای هست آمدن یارا کراست

در چنین دریای عظیمی که کلِ عالم در برابر آن همچون ذره‌ای ناچیز است، چه کسی جرأتِ ادعایِ رسیدن و نزدیک شدن دارد؟

نکته ادبی: «دریا» استعاره از ذاتِ پروردگار یا هستیِ مطلق است.

گر ازین دریا بگیری قطره ای زیر او پوشیده صد دریا بلاست

اگر حتی جرعه یا قطره‌ای از این دریای حقیقت را بچشی، می‌بینی که زیرِ آن ظاهرِ فریبنده، صدها بلا و آزمونِ دشوار نهفته است.

نکته ادبی: اشاره به این که چشیدنِ حقیقت، هزینه‌ و سختی‌های خاصِ خود را دارد.

برنیاری جان و ایمان گم کنی گر درین دریا بری یک ذره خواست

اگر ذره‌ای از خواسته‌ها و اراده‌ی شخصی خود را به این دریا ببری، نه تنها جان بلکه ایمانِ خود را نیز بر باد خواهی داد و همه چیز را از دست می‌دهی.

نکته ادبی: «خواست» در اینجا به معنای اراده‌ و میلِ نفسانی است.

گرد این دریا مگرد و لب بدوز کین نه کار ما و نه کار شماست

گردِ این دریای عمیق مگرد و دهان از سخن ببند؛ چرا که این مسیر و فهمِ آن، در توانِ من و شما نیست.

نکته ادبی: اشاره به این است که اسرارِ الهی با عقل و زبانِ معمولی قابل بیان نیست.

گر گدایی را رسد بویی ازین تا ابد بر هرچه باشد پادشاست

اگر یک گدایِ بی‌چیز، نسیمی از این حقیقت را استشمام کند، تا ابد بر تمامیِ هستی پادشاهی خواهد کرد.

نکته ادبی: تضاد میان «گدایی» و «پادشاهی» برای نشان دادنِ عظمتِ روحانیِ عشق.

از خودی خود قدم برگیر زود تا ز پیشان بانگت آید کان ماست

به سرعت از خودبینی و خودیِ خود دست بردار و آن را کنار بگذار، تا از جانبِ حق ندایی بیاید که تو از آنِ مایی.

نکته ادبی: «قدم برگیر» کنایه از نادیده گرفتنِ نفس و کنار نهادنِ منیت است.

دم نیارد زد ازین سیر شگرف هر که را یک دم سر این ماجراست

کسی که اندک آگاهی و چششی از این ماجرایِ بزرگ و شگفت‌انگیز داشته باشد، دیگر یارای سخن گفتن از آن را نخواهد داشت.

نکته ادبی: اشاره به سکوتِ عارفانه در برابرِ حقایقی که در قالبِ کلمات نمی‌گنجد.

زهد و علم و زیرکی بسیار هست آن نمی خواهند درویشی جداست

زهد، دانش و زیرکی‌های بسیار وجود دارد، اما حق به دنبال این‌ها نیست؛ چرا که راه درویشی و طریقِ عاشقی، از این‌ها جدا و متمایز است.

نکته ادبی: نقدِ زهدِ خشک و دانشِ نظری در برابرِ سلوکِ قلبی.

آنچه من گفتم زبور پارسی است فهم آن نه کار مرد پارساست

آنچه من در اینجا بیان کردم، همچون زبوری به زبانِ پارسی است که فهمِ عمیقِ آن، کارِ مردِ پارسایِ متشرعِ معمولی نیست.

نکته ادبی: «زبور» استعاره از کتابِ آسمانی و کلامِ الهی است.

سلطنت باید که گردد آشکار تا بدانی تو که این معنی کجاست

باید به مقامِ سلطنتِ روحانی برسی تا حقیقت بر تو آشکار شود و بفهمی که این معنای بلند کجاست.

نکته ادبی: «سلطنت» در اینجا به قدرتِ روحیِ حاصل از فنا اشاره دارد.

در دل عشاق از تعظیم او کبریایی خالی از کبر و ریاست

در قلبِ عاشقان به دلیلِ تعظیم و بزرگداشتِ او، نوعی کبریایی و بزرگی وجود دارد که کاملاً از کبر و غرورِ انسانی تهی است.

نکته ادبی: تفاوت میانِ «کبریایی» (صفتِ حق) و «کبر» (صفتِ مذمومِ انسانی).

محو کن عطار را زین جایگاه کین نه کسب اوست بل عین عطاست

نام و عنوانِ عطار را نیز از این جایگاه حذف کن؛ چرا که این سخنان نه دستاوردِ او، بلکه عینِ بخشش و موهبتِ الهی است.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و فروتنیِ عرفانی در انتسابِ سخن به منبعِ حقیقیِ الهام.

آرایه‌های ادبی

استعاره دریا

نمادِ هستیِ مطلق و ذاتِ پروردگار که در برابرِ آن، عالمِ هستی تنها ذره‌ای ناچیز است.

متناقض‌نما (پارادوکس) بقا در فنا

بیانِ این مفهومِ عمیقِ عرفانی که جاودانگی تنها با از بین رفتنِ هستیِ مجازیِ انسان محقق می‌شود.

کیمیاگری اکسیر بلا

تمثیلِ عشق به اکسیر که با ایجادِ سختی و آزمون، وجودِ انسان را دگرگون می‌کند.

ایهام نقطه فای فنا

اشاره به حرف «ف» در ابتدای واژه فنا که همزمان به نقطه آغازِ نیستی و پوچیِ عالم دلالت دارد.