دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۹

عطار
دوش کان شمع نیکوان برخاست ناله از پیر و از جوان برخاست
گل سرخ رخش چو عکس انداخت جوش آتش ز ارغوان برخاست
آفتابی که خواجه تاش مه است به غلامیش مدح خوان برخاست
از غم جام خسروی لبش شور از جان خسروان برخاست
روی بگشاد تا ز هر مویم صد نگهبان و دیده بان برخاست
یارب از تاب زلف هندوی او چه قیامت ز هندوان برخاست
مشک از چین زلف می افشاند آه از ناف آهوان برخاست
چشم جادوش آتشی در زد دود از مغز جادوان برخاست
فتنه ای کان نشسته بود تمام باز از آن ماه مهربان برخاست
پیش من آمد و زبان بگشاد گفت یوسف ز کاروان برخاست
دل به من ده که گر به حق گویی در غم من ز جان توان برخاست
دل چو رویش بدید دزدیده بگریخت از من و دوان برخاست
آتش روی او بدید و بسوخت به تجلی چو آن شبان برخاست
او چو سلطان به زیر پرده نشست دل تنها چو پاسبان برخاست
چون همه عمر خویش یک مژه زد همه مغزش ز استخوان برخاست
نتوان کرد شرح کز چه صفت دل عطار ناتوان برخاست

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل از عطار، تصویری تابان و پرشور از لحظه ظهور و تجلی ناگهانی معشوق است. شاعر با بهره‌گیری از استعارات آتشین و درخشان، حالتی را ترسیم می‌کند که حضور معشوق، کل هستی عاشق و اطرافیان را در تلاطم و آشوب می‌افکند. این شعر، فراتر از یک توصیف ظاهری، به تبیین تجربه عرفانیِ 'حیرت' می‌پردازد؛ جایی که زیبایی معشوق آن‌چنان سهمگین است که خرد و جان عاشق را از جای برمی‌کند و او را در وضعیت شیدایی و از خود بی‌خودی قرار می‌دهد.

درونمایه اصلی اثر، رابطه میان جمال ازلی و تأثیر آن بر روح انسان است. نویسنده با استفاده از نمادهایی همچون یوسف، شبان و آتش، سیری را از ظاهر به باطن ترسیم می‌کند که در نهایت به ناتوانی شاعر در وصف این احوال ختم می‌شود. فضای حاکم بر شعر، فضایی حماسی-عرفانی است که در آن آرامش جای خود را به اضطرابِ مقدس و اشتیاقِ سوزان می‌دهد.

معنای روان

دوش کان شمع نیکوان برخاست ناله از پیر و از جوان برخاست

دیشب که آن محبوبِ زیباروی که همانند شمعی در میان خوبان می‌درخشید، ظاهر شد، شور و غوغایی از پیر و جوان برخاست.

نکته ادبی: شمع استعاره از معشوق است که در محفل ظاهر شده و همه را متوجه خود کرده است.

گل سرخ رخش چو عکس انداخت جوش آتش ز ارغوان برخاست

وقتی چهره سرخ‌فام و درخشانش بازتاب یافت، آتشِ عشق چنان زبانه کشید که گویی شعله‌ای از میان گل‌های ارغوانی سر برآورد.

نکته ادبی: تشبیه چهره به گل سرخ و آتش، اغراق زیبایی و حرارت عشق را می‌رساند.

آفتابی که خواجه تاش مه است به غلامیش مدح خوان برخاست

او چنان خورشیدی است که حتی ماه نیز در برابرش چون غلامی است؛ او چنان صاحب‌مقام است که حتی ماه برای غلامی‌اش به مدح‌خوانی برخاسته است.

نکته ادبی: خواجه‌تاش به معنای هم‌خدمت یا کسی است که با دیگری در درگاه یک پادشاه خدمت می‌کند.

از غم جام خسروی لبش شور از جان خسروان برخاست

از اندوهِ دوری از لب‌های شراب‌گونه‌اش، فریاد و فغان از جان پادشاهان و بزرگان بلند شد.

نکته ادبی: جام خسروی استعاره از لب معشوق است که مستی‌آور و قیمتی است.

روی بگشاد تا ز هر مویم صد نگهبان و دیده بان برخاست

او چهره‌اش را نمایان کرد، به گونه‌ای که از هر مویِ سرش، صدها نگهبان و ناظر (عاشق) برای تماشا به پا خاستند.

نکته ادبی: اشاره به کثرتِ دل‌بستگان و مفتونانِ زیبایی او دارد.

یارب از تاب زلف هندوی او چه قیامت ز هندوان برخاست

خداوندا! از گرمایِ تابنده زلفِ سیاهش، چه قیامت و شوری در دلِ سیاه‌مویان (هندوان) به پا شده است.

نکته ادبی: زلفِ هندو نماد سیاهی و آشوب‌گری است.

مشک از چین زلف می افشاند آه از ناف آهوان برخاست

او چنان عطرِ مشک‌سایی از زلفش افشاند که آهوانِ مشکین از شرم و حسرت، ناله‌شان بلند شد.

نکته ادبی: اغراق در خوش‌بویی زلف که از بوی ناف آهو برتر است.

چشم جادوش آتشی در زد دود از مغز جادوان برخاست

چشمانِ جادوگرش آتشی در دل‌ها افکند که حتی عقلِ ساحران و حیله‌گران از درکِ آن به دود و تاریکی نشست.

نکته ادبی: چشم جادو اشاره به افسون‌گری نگاه معشوق دارد.

فتنه ای کان نشسته بود تمام باز از آن ماه مهربان برخاست

آن فتنه‌ای که آرام گرفته بود، دوباره با ظهورِ آن ماهِ مهربان، سر برآورد و جهان را به آشوب کشید.

نکته ادبی: فتنه استعاره از شورِ عشق و آشوبِ زیبایی است.

پیش من آمد و زبان بگشاد گفت یوسف ز کاروان برخاست

نزدیک من آمد و زبان به سخن گشود و گفت: یوسف از کاروانِ تعلقاتِ دنیوی جدا شد و به سوی حقیقت رفت.

نکته ادبی: اشاره تلمیحی به داستان یوسف و جدایی او از کاروان؛ کنایه از سفرِ عرفانی است.

دل به من ده که گر به حق گویی در غم من ز جان توان برخاست

دل به من بسپار، چرا که اگر راست‌گو و صادق باشی، می‌توانی در راه عشق من، از جانت بگذری.

نکته ادبی: برخاستن از جان به معنای گذشتن از زندگی و فداکاری است.

دل چو رویش بدید دزدیده بگریخت از من و دوان برخاست

دلِ من وقتی چهره‌اش را دزدانه دید، از دستم گریخت و دوان‌دوان به سوی او رفت.

نکته ادبی: دزدیده دیدن کنایه از نگاهی یواشکی و عاشقانه است.

آتش روی او بدید و بسوخت به تجلی چو آن شبان برخاست

دل آتشِ روی او را دید و سوخت؛ همان‌طور که آن شبان (موسی) در کوه طور با تجلیِ نور حق سوخت و متحول شد.

نکته ادبی: تلمیح به داستان موسی و مشاهده نور در کوه طور.

او چو سلطان به زیر پرده نشست دل تنها چو پاسبان برخاست

او چون پادشاهی در پسِ پرده نشست و دلِ من، تنها و بی‌کس، همچون پاسبانِ کوی او ایستاده است.

نکته ادبی: تضاد میان سلطان و پاسبان، دوری و نزدیکیِ عاشق و معشوق را نشان می‌دهد.

چون همه عمر خویش یک مژه زد همه مغزش ز استخوان برخاست

در همان لحظه که او نگاهی کرد (یک مژه زد)، لرزه‌ای چنان بر وجودم افتاد که گویی مغز از استخوانم جدا شد.

نکته ادبی: توصیفِ شدتِ تاثیرِ نگاهِ معشوق بر جسم و جان عاشق.

نتوان کرد شرح کز چه صفت دل عطار ناتوان برخاست

نمی‌توان شرح داد که از چه صفتی، دلِ ناتوانِ عطار این‌چنین بی‌قرار و از پا افتاده شد.

نکته ادبی: پایان‌بندی با اعتراف به عجز در بیانِ احوالِ عشق.

آرایه‌های ادبی

تلمیح گفت یوسف ز کاروان برخاست

اشاره به داستان یوسف پیامبر و کوچ او از میان کاروانیان که نمادی از سلوک عرفانی است.

تلمیح به تجلی چو آن شبان برخاست

اشاره به داستان حضرت موسی و مشاهده تجلی خداوند در کوه طور.

استعاره شمع نیکوان

معشوق به شمع تشبیه شده که کانون توجه و زیبایی است.

اغراق همه مغزش ز استخوان برخاست

شدت حیرت و لرزشِ درونی عاشق را به تصویر می‌کشد.