دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۳

عطار
آه های آتشینم پرده های شب بسوخت بر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت
دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دل در زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت
جان پر خونم که مشتی خاک دامن گیر اوست گاه اندر تاب ماند و گاه اندر تب بسوخت
پردهٔ پندار کان چون سد اسکندر قوی است آه خون آلود من هر شب به یک یارب بسوخت
روز دیگر پردهٔ دیگر برون آمد ز غیب پردهٔ دیگر به یارب های دیگرشب بسوخت
هر که او خام است گو در مذهب ما نه قدم زانکه دعوی خام شد هر کو درین مذهب بسوخت
باز عشقش چون دل عطار در مخلب گرفت از دل گرمش عجب نبود اگر مخلب بسوخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، ترسیمی از آتشِ سوزانِ عشق الهی و قدرتِ ناله‌های برخاسته از قلبی است که در مسیر طریقت، به دنبالِ وصالِ معشوق ازلی است. شاعر با زبانی حماسی و عرفانی، از فرآیندِ مداومِ سوختن و پالایشِ جان سخن می‌گوید؛ فرآیندی که در آن، حجاب‌هایِ ضخیمِ منیت و پندار، یکی پس از دیگری به دستِ دعایِ خالصانه و آهِ سحرگاهیِ عاشق، به آتش کشیده و خاکستر می‌شوند.

در این مسیر، سالک با حقیقتی روبرو است که در آن، با هر پرده‌ای که می‌سوزد، حجابی نو از دنیای غیب نمایان می‌گردد؛ بنابراین، سلوکِ الی‌الله، جریانی مستمر و پایان‌ناپذیر از زوالِ خودِ مجازی و ظهورِ حقیقت است. عطار در اینجا هشدار می‌دهد که این راه، جایگاهِ ناپختگان نیست، چرا که در این مذهبِ عشق، خامیِ وجود با حرارتِ جان‌سوزِ سلوک، تابِ مقاومت ندارد و نابود می‌شود.

معنای روان

آه های آتشینم پرده های شب بسوخت بر دل آمد وز تف دل هم زبان هم لب بسوخت

آه‌هایِ مملو از سوز و گداز من، پرده‌های تاریکِ شب را به آتش کشید؛ این آه از جانِ من برآمد و چنان حرارتی داشت که هم زبان و هم لب‌هایم را سوزاند.

نکته ادبی: واژه تف به معنای حرارتِ شدید و گرمای سوزان است که با سوزِ دل تناسب دارد.

دوش در وقت سحر آهی برآوردم ز دل در زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت

دیشب هنگام سحرگاه، چنان ناله‌ای از عمقِ جان برکشیدم که گویی زمین را به آتش کشید و شعله‌اش تا آسمان رفت و ستارگانِ فلک را نیز سوزاند.

نکته ادبی: شاعر از آرایه اغراق (مبالغه) برای نشان دادن شدتِ اثرِ آهِ عارفانه استفاده کرده است.

جان پر خونم که مشتی خاک دامن گیر اوست گاه اندر تاب ماند و گاه اندر تب بسوخت

جانِ پر از خونِ من که در بندِ این کالبدِ خاکی (مشت خاک) گرفتار است، پیوسته در میانِ اضطراب و تبِ سوزانِ عشق در نوسان است.

نکته ادبی: مشت خاک استعاره‌ای از جسمِ مادی انسان است که جان را در قفسِ خود اسیر کرده است.

پردهٔ پندار کان چون سد اسکندر قوی است آه خون آلود من هر شب به یک یارب بسوخت

آن حجابِ خیال و پندار که مانندِ سدِ مستحکمِ اسکندر نفوذناپذیر است، با یک ناله و ذکر «یا رب»ِ من، به راحتی ویران می‌شود.

نکته ادبی: سد اسکندر تلمیحی است به سدی افسانه‌ای که در ادبیات کهن نمادِ استحکام و نفوذناپذیری است.

روز دیگر پردهٔ دیگر برون آمد ز غیب پردهٔ دیگر به یارب های دیگرشب بسوخت

هر روز که می‌گذرد، حجابِ تازه‌ای از جانبِ عالمِ غیب در برابرِ من ظاهر می‌شود و من با ناله‌ها و دعاهایِ مداومِ شبانه‌ام، آن پرده‌های جدید را نیز از میان می‌برم.

نکته ادبی: اشاره به سیرِ بی‌نهایتِ کمال و لایه‌های گوناگونِ حجاب که عارف باید از آن‌ها بگذرد.

هر که او خام است گو در مذهب ما نه قدم زانکه دعوی خام شد هر کو درین مذهب بسوخت

به هر کسی که هنوز خام است و پختگیِ سلوک را ندارد بگو که وارد این راه نشود؛ زیرا در طریقتِ ما، هر ادعایی که برخاسته از خامی باشد، با آتشِ این راه به نابودی می‌رسد.

نکته ادبی: خامی و پختگی تضادِ عرفانیِ رایجی است که اولی به معنایِ بی‌تجربگی و دومی به معنایِ کمال است.

باز عشقش چون دل عطار در مخلب گرفت از دل گرمش عجب نبود اگر مخلب بسوخت

دوباره عشقِ الهی، قلبِ عطار را در چنگالِ خود اسیر کرد. تعجبی ندارد که قلبِ پرشور و گرمِ عطار، چنگالِ عشق را نیز بسوزاند.

نکته ادبی: مخلب به معنای چنگالِ حیوان است و در اینجا استعاره‌ای برای سلطه و قدرتِ عشق است.

آرایه‌های ادبی

مبالغه (Hyperbole) در زمین آتش فتاد و بر فلک کوکب بسوخت

شاعر برای نشان دادن قدرت نفوذ آه، سوختن ستارگان آسمان را به آن نسبت می‌دهد.

تلمیح (Allusion) سد اسکندر

اشاره به سد افسانه‌ای اسکندر که نمادِ استحکام است.

استعاره (Metaphor) مشت خاک

استعاره از جسم و تنِ مادی انسان که جان را در بر گرفته است.

تناقض (Paradox) از دل گرمش عجب نبود اگر مخلب بسوخت

آتش زدن چنگالی که قلب را گرفته است، نوعی پارادوکسِ عرفانی است که نشان‌دهنده غلبه قدرت عشقِ عاشق بر خودِ معشوق است.