دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۲۲

عطار
عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت
عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت
زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت
خواستم تا پیش جانان پیشکش جان آورم پیش دستی کرد عشق و جانم اندر بر بسوخت
نیست از خشک و ترم در دست جز خاکستری کاتش غیرت درآمد خشک و تر یکسر بسوخت
دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت
گفتم اکنون ذره ای دیگر بمانم گفت باش ذرهٔ دیگر چه باشد ذره ای دیگر بسوخت
چون رسید این جایگه عطار نه هست و نه نیست کفر و ایمانش نماند و مومن و کافر بسوخت

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، تصویرگرِ سوزناک و بی‌پرده‌یِ مسیرِ سلوکِ عارفانه‌ای است که در آن، عشقِ حقیقی، تمامِ هستیِ عاشق را به آتش می‌کشد. شاعر در این فضایِ مالامال از شور و رهایی، از فرآیندِ «فنا» سخن می‌گوید؛ فرآیندی که در آن، عاشق نه تنها از دلبستگی‌های مادی، بلکه از هویتِ خویش و حتی از مفاهیمِ ذهنی همچون ایمان و کفر نیز می‌گذرد تا در حضورِ معشوق، به نیست‌انگاریِ مقدس برسد.

در این مسیر، عشق همچون آتشیِ خانمان‌سوز عمل می‌کند که ذره‌ذره‌ی وجودِ عاشق را خاکستر می‌کند و آن خاکستر را نیز به بادِ نیستی می‌سپارد. هدفِ نهاییِ این سوز و گداز، رسیدن به مقامی است که در آن، دوگانگی‌های میانِ «من» و «او»، «بودن» و «نبودن» یا «کفر» و «ایمان» از میان برود و عاشق در بیکرانگیِ بی‌نشانِ معشوق ذوب شود.

معنای روان

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت

عشقِ آن معشوقِ بی‌همتا، مرا از سر تا پا همچون شمعی در شعله‌های سوزانِ خود فرو برد و پروبالِ جانِ من، که چون پروانه‌ای بی‌قرار بود، در این آتشِ عشق سوخت و از بین رفت.

نکته ادبی: تشبیه «شمع و پروانه» از پربسامدترین نمادهای ادبیات عرفانی برای نمایشِ فدایِ عاشق در راهِ معشوق است.

عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت

عشقِ او آتشی سوزان بود و من دلم را همچون مجمر (آتش‌دان) برای آن عود (چوبِ خوشبو) مهیا کردم؛ اما آن آتشِ عشق، چنان سهمگین بود که هم عودِ وجودِ مرا و هم مجمرِ دلم را با هم سوزاند.

نکته ادبی: مجمر به معنای آتش‌دان است و عود در اینجا نمادِ وجودِ عاشق است که در آتشِ عشق می‌سوزد تا رایحه‌یِ پاکی متصاعد شود.

زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد هر دو عالم همچو خاشاکی از آن اخگر بسوخت

هنگامی که یک جرقه از جمالِ درخشانِ چهره‌اش بر صحرایِ هستی افتاد، تمامِ دو جهان همچون خاشاک و گیاه خشک، در برابرِ آن جرقه تاب نیاورد و سوخت.

نکته ادبی: اشاره به غلبه‌یِ تجلیِ جمالِ الهی بر تمامِ عوالمِ هستی دارد.

خواستم تا پیش جانان پیشکش جان آورم پیش دستی کرد عشق و جانم اندر بر بسوخت

تصمیم داشتم جانم را به عنوانِ پیشکشی به درگاهِ معشوق ببرم، اما عشق پیش‌دستی کرد و پیش از آنکه من کاری کنم، جانم را در درونِ وجودم به آتش کشید.

نکته ادبی: فعلِ «پیش‌دستی کرد» کنایه از سبقتِ جذبه‌یِ عشق بر اراده‌یِ عاشق است.

نیست از خشک و ترم در دست جز خاکستری کاتش غیرت درآمد خشک و تر یکسر بسوخت

دیگر از تمامِ هستیِ من، چه خشک و چه تر، هیچ باقی نمانده و تنها خاکستری بر جای مانده است؛ زیرا آتشِ غیرتِ الهی شعله‌ور شد و همه‌یِ وجودِ مرا یک‌سره سوزاند.

نکته ادبی: «خشک و تر» اصطلاحی کنایی برای اشاره به کلِ وجود و تمامیِ دارایی‌هایِ انسان است.

دادم آن خاکستر آخر بر سر کویش به باد برق استغنا بجست از غیب و خاکستر بسوخت

در نهایت، آن خاکسترِ باقی‌مانده را بر سرِ کویِ او به دستِ باد سپردم، اما ناگهان برقِ استغنایِ الهی از عالمِ غیب درخشید و حتی آن خاکسترِ ناچیز را نیز نابود کرد.

نکته ادبی: «استغنا» به معنای بی‌نیازیِ مطلقِ خداوند است که نشان می‌دهد هیچ‌چیز، حتی خاکسترِ عاشق هم در برابرِ او وجودی ندارد.

گفتم اکنون ذره ای دیگر بمانم گفت باش ذرهٔ دیگر چه باشد ذره ای دیگر بسوخت

به معشوق گفتم: اکنون که همه چیز سوخت، اجازه بده ذره‌ای دیگر از من باقی بماند. او گفت: بمان (باش)! اما وقتی پرسیدم ذره‌یِ دیگر چه معنایی دارد، آن نیز در آتشِ عشق سوخت.

نکته ادبی: این بیت گفت‌وگویی عرفانی میان عاشق و معشوق است که در آن «باش» نمادِ بقایِ وجودی است که آن نیز در نهایت فانی می‌شود.

چون رسید این جایگه عطار نه هست و نه نیست کفر و ایمانش نماند و مومن و کافر بسوخت

وقتی عطار به این مرحله از سلوک رسید، دیگر نه بودن برایش معنا داشت و نه نبودن؛ تمامِ مرزهایِ اعتقادی و دینی فرو ریخت و هم مؤمن و هم کافر در این آتشِ فراگیر سوختند.

نکته ادبی: رسیدن به مقامِ «نه هست و نه نیست» اشاره به مرتبه‌یِ «فنایِ مطلق» در عرفان دارد.

آرایه‌های ادبی

تشبیه عشق جانان همچو شمعم

تشبیه عاشق به شمع که در حال سوختن و فنا شدن است.

استعاره و نماد مرغ جان و پروانه

اشاره به جانِ عاشق که در شعله‌ی عشق می‌سوزد.

کنایه خشک و تر

کنایه از همه چیز و تمامی هستی.

تضاد کفر و ایمان

نشان‌دهنده عبور از دوگانگی‌ها و رسیدن به وحدت در عشق.

اغراق (مبالغه) هر دو عالم ... خاشاکی ... سوخت

نمایش قدرت عظیم و ویرانگر عشق که تمام هستی را دربرمی‌گیرد.