دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۱۱

عطار
ای عجب دردی است دل را بس عجب مانده در اندیشهٔ آن روز و شب
اوفتاده در رهی بی پای و سر همچو مرغی نیم بسمل زین سبب
چند باشم آخر اندر راه عشق در میان خاک و خون در تاب و تب
پرده برگیرند از پیشان کار هر که دارند از نسیم او نسب
ای دل شوریده عهدی کرده ای تازه گردان چند داری در تعب
برگشادی بر دلم اسرار عشق گر نبودی در میان ترک ادب
پر سخن دارم دلی لیکن چه سود چون زبانم کارگر نی ای عجب
آشکارایی و پنهانی نگر دوست با ما، ما فتاده در طلب
زین عجب تر کار نبود در جهان بر لب دریا بمانده خشک لب
اینت کاری مشکل و راهی دراز اینت رنجی سخت و دردی بوالعجب
دایم ای عطار با اندوه ساز تا ز حضرت امرت آید کالطرب

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گویای یکی از عمیق‌ترین و بنیادی‌ترین بن‌مایه‌های عرفانی در ادبیات فارسی، یعنی سرگردانی و اشتیاق جانکاه سالک در طریقِ عشق است. شاعر، احوالِ دلِ شوریده و گرفتارِ خویش را در راهی بی‌کران به تصویر می‌کشد که در آن، تضاد میانِ نزدیکیِ بی‌پایانِ معبود و ناتوانیِ عاشق برای رسیدن به او، کانونِ اصلیِ رنج و حیرت است.

درونمایه کلی شعر، گذار از رنجِ ظاهری به آگاهیِ درونی است. عطار با بهره‌گیری از نمادهایی چون «مرغ نیم‌بسمل» و «لبِ دریا»، پارادوکسِ حضورِ همیشگیِ دوست و غفلتِ عاشق را بیان می‌کند. پیام نهایی شاعر، پذیرشِ صبورانه این غم و اندوهِ مقدس است، چرا که این رنج، نه یک بن‌بست، بلکه مقدمه‌ای است برای رسیدن به وصال و دریافتِ ندای حق‌تعالی.

معنای روان

ای عجب دردی است دل را بس عجب مانده در اندیشهٔ آن روز و شب

درد عشق چه درد عجیب و شگفت‌آوری است که دل را گرفتار کرده است؛ به گونه‌ای که دل، شب و روز تنها در اندیشه و فکر آن درد غوطه‌ور است.

نکته ادبی: «ای عجب» در اینجا نه به معنای پرسش، بلکه اصطلاحی برای بیانِ شگفتی و تعجب از شدتِ یک واقعه است.

اوفتاده در رهی بی پای و سر همچو مرغی نیم بسمل زین سبب

عاشق در این راهِ بی‌پایان، سرگشته و حیران است؛ درست مانند مرغی که سرش را بریده‌اند و هنوز در تکاپویِ نیم‌جانی برای زنده ماندن است، به همین دلیل چنین دردمند و بی‌قرارم.

نکته ادبی: «نیم بسمل» استعاره‌ای از حالتِ میانِ مرگ و زندگیِ سالک است که در طریقِ عشق، توانِ حرکتِ آگاهانه را از دست داده است.

چند باشم آخر اندر راه عشق در میان خاک و خون در تاب و تب

تا کی باید در این مسیرِ عاشقی، در میان گرد و غبارِ سختی‌ها و خون‌دل خوردن، چنین در تب و تاب و بی‌قراری باشم؟

نکته ادبی: «خاک و خون» کنایه از رنج و زحماتِ طاقت‌فرسایِ مسیرِ عرفان است.

پرده برگیرند از پیشان کار هر که دارند از نسیم او نسب

زمانی که نقاب از حقیقتِ امور برداشته شود، تنها کسانی که از نسیمِ الهی بهره‌مند و با آن هم‌نسبت هستند، می‌توانند آن حقیقت را مشاهده کنند.

نکته ادبی: «نسیم» در متون عرفانی اغلب نمادِ لطف، عنایت و الهامِ الهی است.

ای دل شوریده عهدی کرده ای تازه گردان چند داری در تعب

ای دلِ بی‌قرار و آشفتۀ من، تو پیمانی (ازلی) بسته‌ای؛ پس آن را تازه کن و به آن وفادار باش؛ چرا مدام خود را در این رنج و سختی گرفتار می‌کنی؟

نکته ادبی: «عهد» اشاره‌ای است به پیمانِ الست (قالوا بلی) که در ادبیاتِ عرفانی، میثاقِ میانِ روح و خداوند است.

برگشادی بر دلم اسرار عشق گر نبودی در میان ترک ادب

اسرارِ عشق را بر دلِ من گشودی؛ اگر در این میان، بی‌ادبیِ نفسم مانع نمی‌شد، این پیوند کامل‌تر بود.

نکته ادبی: «ترک ادب» در اینجا به معنای غفلتِ نفسانی یا نقصِ درونیِ سالک است که مانعِ دریافتِ کاملِ انوارِ الهی می‌شود.

پر سخن دارم دلی لیکن چه سود چون زبانم کارگر نی ای عجب

دلم سرشار از سخن و معناست، اما چه فایده که زبانم ناتوان است و نمی‌تواند آن حقایق را بازگو کند؛ این وضعیتِ عجیبی است!

نکته ادبی: «کارگر نبودن زبان» به معنایِ قاصر بودنِ زبانِ مادی و بشری از توصیفِ حقایقِ معنوی است.

آشکارایی و پنهانی نگر دوست با ما، ما فتاده در طلب

به این تضادِ آشکار و پنهان بنگر: دوست و محبوب در کنار ماست و با ماست، اما ما همچنان در حالِ جست‌وجو و طلب هستیم.

نکته ادبی: اشاره به پارادوکسِ عرفانی: محبوب، از رگ گردن به انسان نزدیک‌تر است اما انسان به دلیل حجابِ خود، او را نمی‌بیند.

زین عجب تر کار نبود در جهان بر لب دریا بمانده خشک لب

هیچ کاری در جهان عجیب‌تر از این نیست که کسی لبِ دریا ایستاده باشد، اما همچنان با لبی خشک و تشنه باقی مانده باشد.

نکته ادبی: «لبِ دریا» نمادِ نزدیکی به فیضِ مطلق و «خشک‌لب» نمادِ محرومیتِ خودخواستۀ سالک است.

اینت کاری مشکل و راهی دراز اینت رنجی سخت و دردی بوالعجب

این کاری بسیار دشوار و مسیری طولانی است؛ این رنجی سخت و دردی بسیار شگفت‌انگیز و دور از تصور است.

نکته ادبی: «بوالعجب» از ترکیب «ابو» و «عجب» به معنایِ بسیار عجیب و خارق‌العاده است.

دایم ای عطار با اندوه ساز تا ز حضرت امرت آید کالطرب

ای عطار، همواره با این اندوه بساز و آن را تحمل کن، تا زمانی که فرمان و ندایِ شادی‌بخش از جانبِ پیشگاهِ الهی به تو برسد.

نکته ادبی: «حضرت» در این بیت به معنای پیشگاه و بارگاهِ قدسیِ خداوند است و «کالطرب» به معنای سرور و شادیِ ناشی از وصال است.

آرایه‌های ادبی

تشبیه همچو مرغی نیم بسمل

تشبیه عاشقِ سرگشته به مرغی که سرش بریده شده و در حالِ جان‌دادن است، برای نشان دادنِ اوجِ استیصال.

تضاد و پارادوکس بر لب دریا بمانده خشک لب

کنار هم قرار دادنِ دریا (کثرتِ آب) و لبِ خشک (تشنگی) برای نشان دادنِ پارادوکسِ نادانیِ عاشق در عینِ حضورِ معشوق.

ایهام و استعاره نسیم

اشاره به عنایت و فیضِ الهی که همچون بادِ ملایمی بر جانِ سالک می‌وزد.

کنایه خاک و خون

کنایه از سختی‌ها، مصائب و رنج‌های بی‌شمارِ طریقِ سیر و سلوک.