دیوان اشعار - غزلیات

عطار

غزل شمارهٔ ۵

عطار
سوختی جانم چه می سازی مرا بر سر افتادم چه می تازی مرا
در رهت افتاده ام بر بوی آنک بوک بر گیری و بنوازی مرا
لیک می ترسم که هرگز تا ابد بر نخیزم گر بیندازی مرا
بندهٔ بیچاره گر می بایدت آمدم تا چاره ای سازی مرا
چون شدم پروانهٔ شمع رخت همچو شمعی چند بگدازی مرا
گرچه با جان نیست بازی درپذیر همچو پروانه به جانبازی مرا
تو تمامی من نمی خواهم وجود وین نمی باید به انبازی مرا
سر چو شمعم بازبر یکبارگی تا کی از ننگ سرافرازی مرا
دوش وصلت نیم شب در خواب خوش کرد هم خلوت به دمسازی مرا
تا که بر هم زد وصالت غمزه ای کرد صبح آغاز غمازی مرا
چو ز تو آواز می ندهد فرید تا دهی قرب هم آوازی مرا

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این قطعه شعری است در ستایش و گله‌مندی از معشوقی که تمامی هستی عاشق را در بر گرفته است. سراینده در فضایی آکنده از شور و اشتیاق و در عین حال درد و سوز، از فنا شدن خویش در برابر محبوب سخن می‌گوید و تمامیِ طلبش، یکی شدن و محو گشتن در وجود اوست.

شاعر با بهره‌گیری از نمادهای کلاسیک عرفانی و عاشقانه همچون «پروانه» و «شمع»، بر تضاد میان طلبِ وصال و سوختن در آتشِ دوری تأکید می‌ورزد. لحن شعر تضرع‌آمیز و مملو از التماس است که در نهایت به دعوتی برای نابودیِ منیت و رسیدن به یگانگی ختم می‌شود.

معنای روان

سوختی جانم چه می سازی مرا بر سر افتادم چه می تازی مرا

ای محبوب، تو که با عشقت جان مرا به آتش کشیدی، دیگر چرا مرا با این همه رنج و سختی آزار می‌دهی؟ من که در برابر تو به خاک افتاده‌ام و تسلیم شده‌ام، دیگر چه جای تاختن و ستم کردن است؟

نکته ادبی: تاختن در اینجا استعاره از حمله و ستم‌ورزی معشوق است.

در رهت افتاده ام بر بوی آنک بوک بر گیری و بنوازی مرا

من به امید اینکه شاید مرا دریابی و با من مهربانی کنی، در مسیر تو افتاده‌ام.

نکته ادبی: «بوی» در اینجا به معنای امید و استشمام عطرِ وصال است. «بوک» به معنای «باشد که» و برای بیان امید و آرزو به کار می‌رود.

لیک می ترسم که هرگز تا ابد بر نخیزم گر بیندازی مرا

اما بیم آن دارم که اگر مرا به حال خود رها کنی و از نگاه بیندازی، دیگر تا ابد نتوانم کمر راست کنم و از این وضعیت رهایی یابم.

نکته ادبی: «برنخیزم» کنایه از شکست خوردنِ کامل و عدم توانایی در بازیابیِ خویشتن است.

بندهٔ بیچاره گر می بایدت آمدم تا چاره ای سازی مرا

اگر به دنبال بنده‌ای افتاده و بی‌چاره‌ای می‌گردی، من اکنون نزد تو آمده‌ام تا برای درد من چاره‌ای بیاندیشی.

نکته ادبی: «می بایدت» یعنی «اگر تو را باید» یا «اگر تو نیاز داری»، که ساختاری کهن و صمیمی دارد.

چون شدم پروانهٔ شمع رخت همچو شمعی چند بگدازی مرا

حال که من همانند پروانه‌ای دورِ شمع چهره‌ی تو گشته‌ام، چرا مرا همچون شمعی در آتشِ عشق خود گدازان و ذوب می‌کنی؟

نکته ادبی: تضاد ظریفی میان «پروانه شدن» و «شمع بودن» دیده می‌شود؛ عاشق هم پروانه است (مشتاق سوختن) و هم شمع (در حال ذوب شدن از فراق).

گرچه با جان نیست بازی درپذیر همچو پروانه به جانبازی مرا

هرچند که بازی کردن با جان (به خطر انداختن زندگی) کار عاقلانه‌ای نیست، اما مرا همچون پروانه برای جانبازی و فدا شدن در راه خود بپذیر.

نکته ادبی: «جانبازی» به معنای فدا کردن جان است که در عرفان به معنای از میان برداشتن منیت است.

تو تمامی من نمی خواهم وجود وین نمی باید به انبازی مرا

تو همه چیز هستی و من وجودی برای خود نمی‌خواهم؛ هیچ‌گونه شریک یا دوتایی بودن را در کنار تو برنمی‌تابم.

نکته ادبی: «انبازی» به معنای شراکت و دوتایی بودن است؛ اشاره به توحید و نفی وجود مستقل عاشق در برابر معشوق.

سر چو شمعم بازبر یکبارگی تا کی از ننگ سرافرازی مرا

مانند شمع، یک بار برای همیشه سرم را از تن جدا کن (مرا بکش)، تا کی باید ننگِ این سر داشتن و خودنمایی را تحمل کنم؟

نکته ادبی: «سر» کنایه از منیت و غرور است؛ بریدن سر شمع یعنی پایان دادن به هستیِ ظاهریِ عاشق.

دوش وصلت نیم شب در خواب خوش کرد هم خلوت به دمسازی مرا

دیشب در خوابی خوش، وصل تو در تنهایی و خلوت به سراغم آمد و با من هم‌سخن شد.

نکته ادبی: «دم‌سازی» به معنای هم‌نفس شدن، هم‌دمی و همدلی است.

تا که بر هم زد وصالت غمزه ای کرد صبح آغاز غمازی مرا

اما به محض اینکه نگاهِ پرناز و غمزه تو بر من افتاد، صبحِ روشن آمد و رازِ عشقِ پنهانیِ مرا برملا کرد.

نکته ادبی: «غمزه» به معنای اشاره با چشم و «غمازی» به معنای سخن‌چینی و فاش‌کردن راز است.

چو ز تو آواز می ندهد فرید تا دهی قرب هم آوازی مرا

ای فرید! چون از جانب تو آوازی (پاسخی) شنیده نمی‌شود، تا زمانی که تو مرا به قرب و نزدیکیِ خود برسانی و همنوا شوی، همچنان در انتظار خواهم ماند.

نکته ادبی: تخلص شاعر «فرید» است. «آواز» در اینجا استعاره از ندا و پاسخِ معشوق است.

آرایه‌های ادبی

تضاد پروانه و شمع

شاعر خود را هم‌زمان به پروانه (مشتاق سوختن) و شمع (گدازنده و ذوب‌شونده) تشبیه کرده تا اوج درد و فنا را نشان دهد.

کنایه سر بریدن شمع

کنایه از پایان دادن به غرور، منیت و وجودِ دنیوی عاشق برای رسیدن به معشوق.

استعاره غمزه و غمازی صبح

صبح به عنوان خبرچین و رازدانی معرفی شده که رازِ خوشیِ دیشبِ عاشق را فاش می‌کند.