دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰

عطار
گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمی شک نبودی کان سخن بر خلق کمتر گویمی
راز عالم در دلم، گنگم ز نااهلی خلق گر تو را اهلیتی بودی تو را بر گویمی
چند گویی راز دل ناگفته مگذار و بگو خود نگویی تا کرابرگویمی گر گویمی
زیرکان هستند کز پالان جوابم آورند فی المثل در پیش ایشان گر من از خر گویمی
کو کسی کاسرار چون بشنود دریابد ز من پیش او هر ساعتی اسرار دیگر گویمی
کو کسی کز وهم پای عقل برتر می نهد تا سخن با او بسی از عرش برتر گویمی
کوکسی کو عبره خواهد کرد ازین دوزخ سرای تا من از صد نوع با او شرح معبر گویمی
کو کسی کو هرچه می بیند نه رای آرد به خود تا دلش را نسخهٔ عالم مقرر گویمی
کو کسی کز سینه کرسی کرد واز دل عرش ساخت تا مثال عالم صغریش از بر گویمی
کو کسی کو در میان زندگی یک ره بمرد تا میان زندگیش از سر محشر گویمی
کو کسی کز دین چو بومسلم تبر زد روز و شب تا ز صدق یار غار و حلم حیدر گویمی
کو دلی کز حلقهٔ گردون به همت بر گذشت تا بر آن دل هفت گردون حلقهٔ در گویمی
کو یکی مفلس که در ششدر فرومانده است سخت تا ره بگریختن زین هفت ششدر گویمی
کو یکی کز قعر صد ظلمت نهد یک گام پیش تا ز نور فیض دریای منور گویمی
کو یکی طوطی شکر چین که تا در پیش او هر زمانی صد سخن شیرین چو شکر گویمی
کو یکی گوهر شناس گوهر دریای عشق تا ز سر هفت در و چار گوهر گویمی
کو یکی غواص تیز اندیشهٔ بسیار دان تا عجایب های این دریای منکر گویمی
کو یکی سرگشته همچو گوی دریای طلب تا بدو اسرار این میدان اخضر گویمی
کو یکی طاقی که جفتش نیست در باب خرد تا ز دواری این طاق مدور گویمی
کو یکی صاحب مشامی کز یمن بویی شنید تا ز مشک تبتی وز عود و عنبر گویمی
کو یکی پاکیزه طبع راست فهم پاک دل تا به زیر هر سخن صد راز مضمر گویمی
کو سخن دانی که او را منطق الطیر آرزوست تا ز مرغ جان سخن از جانش خوشتر گویمی
کو سکندر حکمتی حکمت پژوه تشنه دل تا صفات آب خضر و حوض کوثر گویمی
کو فریدونی که گاوان را کند قربان عید تا من اندر عید گه الله اکبر گویمی
نی خطا گفتم خطا کو غازیی شمشیرزن تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی
تا کی از نفسم که هم ناگفته ماند شرح او گو هزاران شرح او را من ز هر در گویمی
گر من از مردان دین آگاهمی هرگز کجا با چنین نامردی از مردان رهبر گویمی
دامن اندر چینمی از خود اگر هر دم برون راز مردان جهان با دامن تر گویمی
جز سخن چیزی ندارم گر مرا چیزیستی با چنان چیزی کجا دیوان و دفتر گویمی
گر از آن دریای معنی قطره ای بودی مرا حاش لله گر من از اعراض و جوهر گویمی
در هوای حق اگر یک ذره نوری دارمی نیستی ممکن که از خورشید انور گویمی
کاشکی مستغرق آن نور بودی جان من زانکه گر مستغرقستی آن بهم در گویمی
گر من اندر ملک دین گنج قناعت دارمی خویشتن را ملکت عالم میسر گویمی
طفل را هم ماندهٔ حرفی و گرنه طفلمی من الف را گاه در بن گاه بر سر گویمی
ای خدا نقصان مده در جوهر ایمان من گر به جز تو در دو عالم بنده پرور گویمی
در بقا عزت تو را و در فنا لذت مرا مستمی گر با تو خود را من برابر گویمی
یارب از نفس پلیدم پاک کن تا خویش را همچو عیسی جاودان خود را مطهر گویمی
گر دل عطار پست نفس خاکی نیستی از بلندی شعر فوق هفت اختر گویمی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این غزل، گویای تنهایی و غربتِ جانِ عارف در میانِ نااهلان است؛ شاعری که لبریز از اسرارِ الهی است اما به دلیل فقدانِ مخاطبی که ظرفیتِ درکِ این حقایق را داشته باشد، ناچار به سکوت شده است. فضای کلی اثر، حاکی از یک اشتیاقِ درونی برای یافتنِ یاری هم‌دل و هم‌زبان است که بتواند از بندِ تعلقاتِ مادی و منطقِ محدودِ دنیوی رها شده و به عمقِ دریایِ معرفتِ شاعر وارد شود.

در پایان، این جست‌وجویِ بیرونی به نوعی خودشناسی و تواضعِ عارفانه بدل می‌شود. شاعر با تکرارِ پرسش‌هایِ مکرر و شرط‌گذاری‌هایِ سنگین برای یافتنِ مخاطب، گویی اعتراف می‌کند که خودش نیز هنوز در مسیرِ تکامل است. او در نهایت با فروتنی، خود را طفلی در مکتبِ عشق می‌داند که نیازمندِ عنایتِ پروردگار برای پاک‌سازیِ نفس و رسیدن به حقیقتی است که هنوز برایش آشکار نشده است.

معنای روان

گر سخن بر وفق عقل هر سخنور گویمی شک نبودی کان سخن بر خلق کمتر گویمی

اگر می‌خواستم متناسب با عقل و درکِ هر شنونده‌ای سخن بگویم، بدون شک برای مردمِ عادی و سطحی‌نگر، خیلی کم سخن می‌گفتم.

نکته ادبی: واژه 'گویمی' در اینجا به معنای 'می‌گفتم' و نشان‌دهنده سبکِ کهنِ فعلِ مضارعِ التزامی یا اخباری در گویش‌های قدیم است.

راز عالم در دلم، گنگم ز نااهلی خلق گر تو را اهلیتی بودی تو را بر گویمی

رازهای هستی در قلبِ من نهفته است، اما به خاطرِ شایستگی نداشتنِ مردم، به لکنت افتاده‌ام و سخن نمی‌گویم؛ اگر تو خودت اهلِ این راه بودی، رازها را برایت بازگو می‌کردم.

نکته ادبی: واژه 'گنگ' در اینجا استعاره از سکوتِ عمدی و ناتوانی در بیانِ مفاهیم برای غیرِمتخصص است.

چند گویی راز دل ناگفته مگذار و بگو خود نگویی تا کرابرگویمی گر گویمی

مدام به من می‌گویی که رازهایِ دلت را ناگفته نگذار و بیان کن؛ اما وقتی خودت اهلِ شنیدن نیستی، من این رازها را برای چه کسی بگویم؟

نکته ادبی: استفاده از عبارت 'ناگفته مگذار' به عنوانِ یک تکرارِ تأکیدی برای دعوت به سخن است.

زیرکان هستند کز پالان جوابم آورند فی المثل در پیش ایشان گر من از خر گویمی

عده‌ای زیرک‌نما هستند که وقتی با آنان از مفاهیمِ عالی سخن می‌گویم، همچون کسی که به زبانِ خر پاسخ می‌دهد، جواب‌های بیهوده و سخیف به من می‌دهند.

نکته ادبی: اشاره به ضرب‌المثلِ 'پالانِ خر' که کنایه از پاسخِ نامناسب و سطحی به سخنِ بلند است.

کو کسی کاسرار چون بشنود دریابد ز من پیش او هر ساعتی اسرار دیگر گویمی

کجاست آن کسی که وقتی اسرارِ معنوی را می‌شنود، آن را عمیقاً درک کند؟ تا برای او هر لحظه از حقیقتی تازه و رازی نو پرده‌برداری کنم.

نکته ادبی: استفاده از 'کو کسی' که در کلِ غزل به عنوانِ سرآغازِ پرسش‌هایِ بلاغی تکرار شده است.

کو کسی کز وهم پای عقل برتر می نهد تا سخن با او بسی از عرش برتر گویمی

کجاست آن کسی که با قدرتِ تخیل و اندیشه‌اش، از حصارِ عقلِ جزئیِ مادی عبور کرده باشد؟ تا با او از سخنانی فراتر از عرش الهی گفتگو کنم.

نکته ادبی: تضادِ میانِ 'عقل' (عقلِ معاش) و 'عرش' که نشان‌دهنده برتریِ شهود بر استدلال است.

کوکسی کو عبره خواهد کرد ازین دوزخ سرای تا من از صد نوع با او شرح معبر گویمی

کجاست آن کسی که قصدِ عبرت گرفتن از این دنیایِ جهنمی را داشته باشد؟ تا من صد نوع راه و رسمِ عبور از این دوزخ را برایش شرح دهم.

نکته ادبی: واژه 'معبر' به معنای راه و عبور است و در اینجا کنایه از طریقِ سلوکِ عرفانی دارد.

کو کسی کو هرچه می بیند نه رای آرد به خود تا دلش را نسخهٔ عالم مقرر گویمی

کجاست آن کسی که هرچه می‌بیند، آن را با تحلیل‌هایِ من‌درآوردی و رأیِ شخصیِ خود تفسیر نکند؟ تا دلش را چون آینه‌ای برای انعکاسِ حقیقتِ جهان آماده کنم.

نکته ادبی: تأکید بر پذیرشِ بی چون و چرا و کنار نهادنِ منیت در مواجهه با حق.

کو کسی کز سینه کرسی کرد واز دل عرش ساخت تا مثال عالم صغریش از بر گویمی

کجاست آن کسی که از قلبش جایگاهی رفیع (کرسی) و از جانش عرشی آسمانی ساخته باشد؟ تا حقیقتِ وجودِ انسان (عالمِ صغیر) را برایش شرح دهم.

نکته ادبی: اشاره به اصطلاح عرفانی 'انسانِ کامل' که عالمِ صغیر است و آینه‌ی عالمِ کبیر.

کو کسی کو در میان زندگی یک ره بمرد تا میان زندگیش از سر محشر گویمی

کجاست آن کسی که در زمانِ حیاتش، یک بار با مرگِ ارادی (میراندنِ نفس) مرده باشد؟ تا برایش از وقایعِ روزِ قیامت در همین دنیا سخن بگویم.

نکته ادبی: اشاره به حدیث 'موتوا قبل ان تموتوا' (بمیرید پیش از آنکه بمیرید).

کو کسی کز دین چو بومسلم تبر زد روز و شب تا ز صدق یار غار و حلم حیدر گویمی

کجاست آن کسی که مانند ابومسلم، با تعصب و غیرت به جنگِ بدی‌ها رفته باشد؟ تا برایش از راستیِ یارانِ پیامبر و بردباریِ حضرت علی (ع) بگویم.

نکته ادبی: ارجاعِ تاریخی به ابومسلم خراسانی و حضرت علی (ع) برای تبیینِ جایگاهِ جهاد و حلم.

کو دلی کز حلقهٔ گردون به همت بر گذشت تا بر آن دل هفت گردون حلقهٔ در گویمی

کجاست آن دلی که با همتِ بلند از آسمان‌ها (گردون) گذشته باشد؟ تا برای آن دل، هفت آسمان را همچون حلقهٔ دری ناچیز جلوه دهم.

نکته ادبی: تصویرسازیِ بزرگ‌انگاریِ دلِ عارف در برابرِ کوچکیِ کیهان.

کو یکی مفلس که در ششدر فرومانده است سخت تا ره بگریختن زین هفت ششدر گویمی

کجاست آن مسافری که در مشکلاتِ این جهان (شش‌در) گرفتار مانده باشد؟ تا راهِ نجات و فرار از این دنیای محدود را به او نشان دهم.

نکته ادبی: واژه 'شش‌در' هم به معنای صفحه نرد و هم کنایه از بن‌بست‌هایِ دنیوی است.

کو یکی کز قعر صد ظلمت نهد یک گام پیش تا ز نور فیض دریای منور گویمی

کجاست آن کسی که از اعماقِ تاریکی‌های جهل، قدمی به سوی روشنایی بردارد؟ تا از نورِ رحمت و فیضِ الهی برایش بگویم.

نکته ادبی: استعاره از ظلمت به معنایِ نادانی و نور به معنای هدایتِ الهی.

کو یکی طوطی شکر چین که تا در پیش او هر زمانی صد سخن شیرین چو شکر گویمی

کجاست آن انسانِ خوش‌سخن و شیرین‌کام (طوطی) که در حضورش، هر لحظه سخنانی شیرین‌تر از شکر بر زبان آورم؟

نکته ادبی: تشبیه شنونده به 'طوطیِ شکرچین' برای نشان دادنِ ذوقِ کلامیِ لازم برای درکِ سخنِ زیبا.

کو یکی گوهر شناس گوهر دریای عشق تا ز سر هفت در و چار گوهر گویمی

کجاست آن گوهرشناسِ دریایِ عشق؟ تا از رموزِ هفت آسمان و چهار عنصرِ طبیعت برایش سخن بگویم.

نکته ادبی: هفت در و چهار گوهر نمادِ ساختارِ کیهانی و عناصرِ اربعه در حکمتِ قدیم است.

کو یکی غواص تیز اندیشهٔ بسیار دان تا عجایب های این دریای منکر گویمی

کجاست آن غواصِ هوشیار و دانایی که بتواند به دریایِ ناآشنا و پیچیدهٔ عشق شیرجه بزند و عجایبِ آن را درک کند؟

نکته ادبی: دریایِ منکر کنایه از دریایِ ناآشنا یا دریایِ ناشناخته‌ای است که هرکس تابِ ورود به آن را ندارد.

کو یکی سرگشته همچو گوی دریای طلب تا بدو اسرار این میدان اخضر گویمی

کجاست آن کسی که همچون گوی در میدانِ طلبِ عشق سرگشته باشد؟ تا اسرارِ این میدانِ سبز و آسمانی را برایش فاش کنم.

نکته ادبی: میدانِ اخضر کنایه از آسمان یا فضایِ معنوی است که عارف در آن سیر می‌کند.

کو یکی طاقی که جفتش نیست در باب خرد تا ز دواری این طاق مدور گویمی

کجاست آن انسانِ یگانه‌ای که در خرد و دانش همتا ندارد؟ تا از چگونگیِ چرخشِ این گنبدِ گردون برایش بگویم.

نکته ادبی: طاقِ مدور کنایه از آسمان و جهانِ فانی است.

کو یکی صاحب مشامی کز یمن بویی شنید تا ز مشک تبتی وز عود و عنبر گویمی

کجاست آن صاحب‌ذوقی که بویِ خوشِ حقیقت را حس کرده باشد؟ تا برایش از عطرِ خوشِ اصالت و معرفت سخن بگویم.

نکته ادبی: استعاره از مشکِ تبتی و عود و عنبر برای نشان دادنِ لطافتِ معنوی.

کو یکی پاکیزه طبع راست فهم پاک دل تا به زیر هر سخن صد راز مضمر گویمی

کجاست آن انسانِ پاک‌نهاد و خوش‌فهم؟ تا در لایه‌هایِ عمیقِ هر سخنم، صدها رازِ نهفته را برایش آشکار کنم.

نکته ادبی: واژه 'مضمر' به معنای نهان و پوشیده است.

کو سخن دانی که او را منطق الطیر آرزوست تا ز مرغ جان سخن از جانش خوشتر گویمی

کجاست آن سخن‌دانی که شوقِ درکِ زبانِ پرندگان (منطق‌الطیر) را دارد؟ تا از زبانِ جان برایش سخن بگویم که از جانِ او نیز دلپذیرتر است.

نکته ادبی: اشاره به کتابِ معروفِ منطق‌الطیرِ عطار که زبانِ مرغان، زبانِ جان و عرفان است.

کو سکندر حکمتی حکمت پژوه تشنه دل تا صفات آب خضر و حوض کوثر گویمی

کجاست آن تشنه‌کامِ معرفت که دانشی به وسعتِ اسکندر دارد؟ تا صفاتِ آبِ حیات و کوثرِ الهی را برایش شرح دهم.

نکته ادبی: اسکندرِ حکمت نمادِ جستجوگری برای رسیدن به جاودانگی است.

کو فریدونی که گاوان را کند قربان عید تا من اندر عید گه الله اکبر گویمی

کجاست آن قهرمانِ معنوی (فریدون) که نفسِ حیوانیِ خود را قربانی کند؟ تا من در عیدِ وصلِ او، بانگِ الله‌اکبر سر دهم.

نکته ادبی: گاوان در اینجا کنایه از نفسِ اماره و خواهش‌هایِ حیوانی است.

نی خطا گفتم خطا کو غازیی شمشیرزن تا به پیش او صفات نفس کافر گویمی

نه، اشتباه گفتم؛ کجاست آن رزمنده و مبارزِ راهِ حق؟ تا در برابرش از صفاتِ نفسِ کافر و دشمنِ درونی سخن بگویم.

نکته ادبی: استفاده از 'غازی' به معنای رزمنده که در اینجا به مبارزه با نفس اشاره دارد.

تا کی از نفسم که هم ناگفته ماند شرح او گو هزاران شرح او را من ز هر در گویمی

تا کی می‌خواهی از نفسِ من بپرسی؟ هرچند شرحِ آن ناگفته می‌ماند، اما من می‌توانم هزاران شرحِ متفاوت برای آن از هر دری بازگو کنم.

نکته ادبی: تأکید بر بی‌نهایت بودنِ ابعادِ نفس و سختیِ بیانِ آن.

گر من از مردان دین آگاهمی هرگز کجا با چنین نامردی از مردان رهبر گویمی

اگر من مردانِ حقیقیِ راهِ دین را می‌شناختم، هرگز در محضرِ چنین افرادِ بی‌مایه و نامردی، از مردانِ راه سخن نمی‌گفتم.

نکته ادبی: توبیخِ مخاطبانِ حاضر و ابرازِ حسرت برایِ نبودِ مخاطبِ شایسته.

دامن اندر چینمی از خود اگر هر دم برون راز مردان جهان با دامن تر گویمی

اگر هر لحظه پرده از رویِ حقیقت برمی‌داشتم، اسرارِ بزرگانِ جهان را با دامنی آلوده و اشک‌بار (دامنی که از اشکِ شوق خیس است) برایتان می‌گفتم.

نکته ادبی: دامنِ تر کنایه از گریه و سوزِ درونی و غمِ دوری از حقیقت است.

جز سخن چیزی ندارم گر مرا چیزیستی با چنان چیزی کجا دیوان و دفتر گویمی

من چیزی جز سخن ندارم؛ اگر داراییِ دیگری می‌داشتم، هرگز برایِ آن دارایی، دیوانِ شعر و دفترِ نوشته فراهم نمی‌کردم.

نکته ادبی: بیانِ فقرِ عارفانه و ارزشِ والایِ کلام.

گر از آن دریای معنی قطره ای بودی مرا حاش لله گر من از اعراض و جوهر گویمی

اگر ذره‌ای از آن دریایِ حقیقت نصیبم شده بود، به خدا پناه می‌بردم که وقتم را صرفِ مباحثِ بی‌فایدهٔ فلسفی (اعراض و جوهر) کنم.

نکته ادبی: نقدِ مباحثِ خشکِ فلسفی در مقایسه با شهودِ عرفانی.

در هوای حق اگر یک ذره نوری دارمی نیستی ممکن که از خورشید انور گویمی

اگر در هوایِ عشقِ حق، ذره‌ای نور در دل داشتم، هرگز ممکن نبود که از خورشیدِ درخشان سخن بگویم (چرا که حقیقتِ خورشید برایم روشن می‌بود).

نکته ادبی: اشاره به اینکه سخن گفتن از حق، نشانه‌ی دوری از اوست.

کاشکی مستغرق آن نور بودی جان من زانکه گر مستغرقستی آن بهم در گویمی

ای کاش جانِ من در آن نورِ مطلق غرق می‌شد؛ چرا که اگر در آن غرق بودم، دیگر 'من' و 'او'یی وجود نداشت و یکی می‌شدیم.

نکته ادبی: مفهومِ وحدتِ وجود و از بین رفتنِ ثنویت.

گر من اندر ملک دین گنج قناعت دارمی خویشتن را ملکت عالم میسر گویمی

اگر در ملکِ دین، گنجِ قناعت را داشتم، آن‌گاه پادشاهیِ تمامِ جهان را در اختیارِ خود می‌دانستم.

نکته ادبی: تضادِ میانِ فقرِ ظاهری و غنایِ باطنی.

طفل را هم ماندهٔ حرفی و گرنه طفلمی من الف را گاه در بن گاه بر سر گویمی

من هنوز در الفبایِ عشق هستم و حتی در نوشتنِ حرفِ 'الف' هم مشکل دارم؛ اگر این‌طور نبود، ادعایِ استادی می‌کردم.

نکته ادبی: فروتنیِ شدیدِ شاعر و اعتراف به مبتدی بودن در راهِ حقیقت.

ای خدا نقصان مده در جوهر ایمان من گر به جز تو در دو عالم بنده پرور گویمی

خدایا! ایمانِ مرا ناقص مکن؛ اگر جز تو کسی را بنده پرور و پروردگار بنامم، ایمانم آسیب می‌بیند.

نکته ادبی: مناجات و استغاثه برای حفظِ توحید.

در بقا عزت تو را و در فنا لذت مرا مستمی گر با تو خود را من برابر گویمی

بقا و عزت از آنِ توست و لذت در فنا شدن برایِ تو برایِ من است؛ اگر خود را با تو برابر بدانم، مست و نادان هستم.

نکته ادبی: اشاره به تفاوتِ جایگاهِ خالق و مخلوق و ضرورتِ فنایِ مخلوق.

یارب از نفس پلیدم پاک کن تا خویش را همچو عیسی جاودان خود را مطهر گویمی

پروردگارا! مرا از آلودگی‌هایِ نفسِ پلید پاک کن تا همچون حضرت عیسی، همواره خود را پاک و مطهر بدانم.

نکته ادبی: اشاره به پاکی و طهارتِ حضرت عیسی در روایات.

گر دل عطار پست نفس خاکی نیستی از بلندی شعر فوق هفت اختر گویمی

اگر دلِ عطار گرفتارِ هوایِ نفسِ خاکی نبود، از بلندیِ اشعارش، فراتر از هفت آسمان (اختران) سخن می‌گفت.

نکته ادبی: تخلصِ شاعر و بیانِ اینکه محدودیت‌هایِ انسانی مانعِ بروزِ تمامِ قدرتِ کلامِ اوست.

آرایه‌های ادبی

استفهام انکاری کو کسی که...

تکرارِ سؤال‌هایِ بلاغی برای تأکید بر کمیاب بودن یا نبودنِ مخاطبِ شایسته.

استعاره دریای عشق، شش‌در، گاوان

استفاده از مفاهیمِ مادی برای بیانِ مفاهیمِ معنوی؛ دریا برای معرفت، شش‌در برای بن‌بستِ دنیا و گاوان برای نفسِ اماره.

تلمیح ابومسلم، حیدر، عیسی، اسکندر

ارجاع به شخصیت‌های تاریخی و اساطیری برای تقویتِ معنایِ سخن و ایجادِ تصویرسازی‌های ذهنی.

اغراق صد سخن شیرین چو شکر

بزرگ‌نمایی برای نشان دادنِ عمقِ علاقه و شایستگیِ مخاطبِ فرضی.

تضاد بقا و عزت و فنا

قرار دادن مفاهیمِ متضاد در کنار هم برای تبیینِ رابطهٔ عاشق و معشوقِ ازلی.