دیوان اشعار - قصاید

عطار

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹

عطار
الا ای یوسف قدسی برآی از چاه ظلمانی به مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی
به کنعان بی تو واشوقاه می گویند پیوسته تو گه دل بستهٔ چاهی و گه در بند زندانی
تو خوش بنشسته با گرگی و خون آلوده پیراهن برادر برده از تهمت به پیش پیر کنعانی
برو پیراهنی بفرست از معنی سوی کنعان که تا صد دیده در یک دم شود زان نور نورانی
برو بند قفس بشکن که بازان را قفس نبود تو در بند قفس ماندی چه باز دست سلطانی
تو بازی و کله داری نمی بینی جهان اکنون ولی چون بی کله گردی به بینی آنچه می دانی
چو شد ناگاه چشمت باز و دیدی آنچه دانستی ز خوشی گه به جوش آیی ز شادی گه پر افشانی
بدانی کاسمانها و زمین ها با چنان قدری نباشد قطره ای در جنب آن دریای روحانی
تو آخر در چنین چاهی چرا بنشینی از غفلت زهی حسرت که خواهد دید جانت زین تن آسانی
هزاران چشم می باید که بر کار تو خون گرید تو خود را با دو روزه عمر همچون گل چه خندانی
شدند انباز چار ارکان که تا تو آمدی پیدا نه ای تو هیچ کس خود را متاع چار ارکانی
چو ارکان باز بخشندت به انبازی یکدیگر از آن ترسم که جان تو نیارد تاب عریانی
طریق توست راه شرع و تن در زیر تو مرکب به مرکب باز استادی چرا مرکب نمی رانی
بران مرکب مگر زینجا به مقصد افکنی خود را که مرکب چون فروماند تو بی مرکب فرومانی
تو را در راه یک یک دم چو معراجی است سوی حق ز یک یک پایه ای برتر گذر می کن چو بتوانی
گرفتم در بهشت نسیه نتوانی رسیدن تو سزد خود را ازین دوزخ که نقد توست برهانی
چه خواهی کرد زندانی بمانده پای در غفلت گهی در آتش حرص و گهی در آب شهوانی
زمانی آز دنیاوی زمانی حرص افزونی زمانی رسم سگ طبعی زمانی شر شیطانی
گرفتار بلا ماندی میان این همه دشمن نه یک همدرد صاحبدل نه یک همراز ربانی
میان خلط و خون مانده چه می کوشی درین گلخن بگو تا چون کنیم آخر درین گلخن نگهبانی
همه کروبیان عرش دایم در شکر خوردن دهان ما پر آب گرم و کار ما مگس رانی
برو چون مرد ره بگذر ز دنیا و ز عقبی هم که تا جانت شود پر نور از انوار یزدانی
از آن بفروختند اصحاب دل دنیا به ملک دین که خود را سود می دیدند در بازار ارزانی
درین عالم برستند از غم بیهودهٔ دنیا در آن عالم شدند آزاد از درد و پشیمانی
چو زین بیع و شری رستند برستند از غم دو جهان شری و بیع زین سان کن اگر تو هم از ایشانی
چنان بی خود شدند از خود که اندر وادی وحدت یکی مست اناالحق گشت و دیگر غرق سبحانی
اگر خواهی که تو بی خود همه چیزی یکی بینی تویی آن پرده اندر ره مگر کین پرده بدرانی
اگر در بند این رازی به کلی پی ببر از خود که نتوانی سوی این راز پی بردن به آسانی
چو تو در بند صد چیزی خدا را بنده چون باشی که تو در بند هرچیزی که هستی بندهٔ آنی
چو تو چیزی نمی دانی که باشد دستگیر تو چرا بس ناخوشت آید گرت گویند نادانی
چو می دانی که هر ساعت توانی یافت ملکی نو اگر مشتاق آن ملکی چرا بر خود نمی خوانی
اگر کوهی و گر کاهی نخواهی ماند در دنیا پس از اندیشه های بد دل و جان را چه رنجانی
اگر چه هیچ باقی نیست از خوشی این عالم ولی خون خور که باقی نیست کار عالم فانی
چو مرگ از راه جان آید نه از راه حواس تو ز خوف مرگ نتوان رست اگر در جوف سندانی
سپند چشم بد تا چند سوزی هر زمان خود را که اندر چشم عزراییل کم از یک سپندانی
برو راه ریاضت گیر تا کی پروری خود را که بردی آب روی خویش تا در بند این نانی
به گرد این عمل داران مگرد ار علم دین داری که مشتی مردم دیوند این دیوان دیوانی
برو پی بر پی صدر جهان نه تا مگر مرکب ازین دریای مغرق بو که همچو خضر بجهانی
چو یونان آب بگرفته است خاک راه یثرب شو که یک چشمان این راهند ره بینان یونانی
دلا تا کی در آویزی گهر از گردن خوکان برو انگشت بر لب نه که در انگشت رحمانی
خداوندا درین وادی از آن سرگشته می پویم که دری گم شده است از من درین دریای ظلمانی
شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی بسی اشتر بجست از هر سویی و آورد تاوانی
چو اشتر را نیافت از غم بخفت اندر کنار ره دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی
به آخر چون بشد شب او بجست از جای دل پر غم برآمد گوی مه ناگه ز روی چرخ چوگانی
به نور ماه اشتر دید اندر راه استاده از آن شادی بسی بگریست همچون ابر نیسانی
رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت که هم نوری و نیکویی و هم زیبا و تابانی
نتابد در هزاران سال ماهی چون تو در عالم به هر وجهی که گویم شرح تو صد باره چندانی
خداوندا درین وادی برافراز از کرم ماهی مگر گم کردهٔ خود بازیابد عقل انسانی
حدیث اشتری گم کرده اندر وصف کی گنجد بدان اسرار این معنی اگر مرد سخن دانی
خداوندا به حق آنکه می داری تو او را دوست که این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی
به جان او رسان نوری که برهد زین همه شبهت دلش را آشکارا کن همه اسرار پنهانی
خدایا جانم آنگه خواه کاندر سجده گه باشم ز گریه کرده خونین روی و خاک آلوده پیشانی
چو جان بندهٔ خود را کنی آزاد ازین زندان به پیش نور آن حضرت حضوری دارش ارزانی
دل عطار عمری شد که امیدی همی دارد کجا زیبد ز فضل تو گرش نومید گردانی

درک و برداشت

هوش مصنوعی

درون‌مایه و پیام

این اثر، یک منظومه‌ی عرفانی و تعلیمی است که در فضای ادبیات صوفیانه سروده شده و به تبیینِ جایگاهِ والای جانِ آدمی در عالمِ غیب و هبوطِ آن به جهانِ مادی می‌پردازد. شاعر با تمثیلِ یوسفِ کنعانی، جانِ اسیر در بندِ تن را به تصویر می‌کشد و مخاطب را به بیداری، رهایی از هوای نفسانی و بازگشت به اصلِ خویش دعوت می‌کند.

در بخش پایانی، با روایتِ حکایتی تمثیلی از جست‌وجوی شترِ گمشده، فرآیندِ حیرتِ سالک در بیابانِ هستی و یافتنِ حقیقت به یاریِ نورِ الهی (همانندِ اشراقِ ماه) تبیین می‌شود. پیام اصلی، دعوت به خروج از زندانِ غفلت و عبور از ظواهرِ دنیا برای رسیدن به وحدتِ وجود و معرفتِ یزدانی است.

معنای روان

الا ای یوسف قدسی برآی از چاه ظلمانی به مصر عالم جان شو که مرد عالم جانی

ای جانِ پاکِ آسمانی، از چاهِ تاریکِ تن و دنیا بیرون بیا و به سرزمینِ حقیقت (عالمِ جان) برو که تو لایقِ پادشاهی در این اقلیمی.

نکته ادبی: یوسف قدسی: استعاره از جانِ آدمی که در بندِ تن اسیر است. چاه ظلمانی: استعاره از عالمِ ماده و بدن.

به کنعان بی تو واشوقاه می گویند پیوسته تو گه دل بستهٔ چاهی و گه در بند زندانی

اهالیِ عالمِ بالا پیوسته در فراقِ تو می‌سوزند، اما تو گاهی به بندِ دنیا دل بسته‌ای و گاهی اسیرِ امیالِ خویشی.

نکته ادبی: واشوقاه: شبه‌جمله‌ای برای بیانِ اشتیاق و دوری. کنعان: نمادِ موطنِ اصلیِ جان (عالمِ بالا).

تو خوش بنشسته با گرگی و خون آلوده پیراهن برادر برده از تهمت به پیش پیر کنعانی

تو با دیوِ نفس (گرگ) هم‌نشین شده‌ای و پیراهنِ دین و پاکی‌ات را آلوده کرده‌ای و به دروغ ادعای بی‌گناهی می‌کنی.

نکته ادبی: پیراهن خون‌آلود: اشاره به داستانِ یوسف و نیرنگِ برادران؛ کنایه از تظاهر به پاکی در عینِ ناپاکی.

برو پیراهنی بفرست از معنی سوی کنعان که تا صد دیده در یک دم شود زان نور نورانی

از حقیقت، نشانه‌ای برای عالمِ بالا بفرست تا چشمانِ منتظران از نورِ آن روشن شود.

نکته ادبی: پیراهن از معنی: منظور ارسالِ معرفت و حقیقتِ درونی است نه لباسِ ظاهری.

برو بند قفس بشکن که بازان را قفس نبود تو در بند قفس ماندی چه باز دست سلطانی

بندِ قفسِ تن را پاره کن که پرندگانِ آسمانی (جان‌های پاک) جایشان در قفس نیست؛ تو که بازِ شکاریِ پادشاهی، چرا در قفسِ تن مانده‌ای؟

نکته ادبی: بازِ دستِ سلطانی: استعاره از جانِ آدمی که متعلق به ساحتِ الهی است.

تو بازی و کله داری نمی بینی جهان اکنون ولی چون بی کله گردی به بینی آنچه می دانی

تو اکنون در غفلت به سر می‌بری و حقایق را نمی‌بینی، اما وقتی پرده از چشمت کنار برود، حقیقتِ امور را درک خواهی کرد.

نکته ادبی: کله: در اینجا کنایه از غفلت و حجابِ بر چشم است.

چو شد ناگاه چشمت باز و دیدی آنچه دانستی ز خوشی گه به جوش آیی ز شادی گه پر افشانی

وقتی به حقیقت آگاه شوی، از شدتِ شادیِ این دریافت، گاهی شور و شعف می‌یابی و گاهی بی‌تاب می‌شوی.

نکته ادبی: پرافشانی: کنایه از وجد و سرورِ عارفانه.

بدانی کاسمانها و زمین ها با چنان قدری نباشد قطره ای در جنب آن دریای روحانی

آگاه باش که تمامِ جهان‌های مادی در برابرِ عظمتِ دریای روحانیِ حق، ذره‌ای ناچیز بیش نیستند.

نکته ادبی: دریای روحانی: استعاره از ساحتِ الوهیت و هستیِ مطلق.

تو آخر در چنین چاهی چرا بنشینی از غفلت زهی حسرت که خواهد دید جانت زین تن آسانی

چرا از سرِ بی‌خبری در این چاهِ تن نشسته‌ای؟ وای بر حسرتی که پس از مرگِ این تنِ راحت‌طلب به جانت خواهد رسید.

نکته ادبی: تن‌آسانی: کنایه از رفاه‌طلبی و غفلتِ دنیوی.

هزاران چشم می باید که بر کار تو خون گرید تو خود را با دو روزه عمر همچون گل چه خندانی

عمرِ تو آن‌قدر کوتاه است که خندیدنِ تو به آن، مانندِ گلِ پژمردنی است و باید به حالِ این غفلت خون گریست.

نکته ادبی: خون گریستن: کنایه از نهایتِ اندوه و تأسف.

شدند انباز چار ارکان که تا تو آمدی پیدا نه ای تو هیچ کس خود را متاع چار ارکانی

عناصرِ چهارگانه جمع شدند تا تو پدیدار شوی، اما تو از جنسِ آن‌ها نیستی و نباید خود را به این عناصرِ فانی محدود کنی.

نکته ادبی: چار ارکان: عناصرِ چهارگانه (آب، باد، خاک، آتش) که اجزای بدنِ انسان هستند.

چو ارکان باز بخشندت به انبازی یکدیگر از آن ترسم که جان تو نیارد تاب عریانی

وقتی این عناصرِ چهارگانه (بدن) از هم بپاشند و تو را تنها بگذارند، می‌ترسم که جانِ تو تحملِ این برهنگی از دنیا را نداشته باشد.

نکته ادبی: عریانی: اشاره به هنگامِ مرگ و جداییِ روح از بدن.

طریق توست راه شرع و تن در زیر تو مرکب به مرکب باز استادی چرا مرکب نمی رانی

راهِ تو شریعت و طریقت است و بدنت مرکبِ توست؛ چرا وقتی مرکب در اختیار داری، سفر نمی‌کنی؟

نکته ادبی: مرکب: استعاره از بدن که وسیله‌ی سیر و سلوک است.

بران مرکب مگر زینجا به مقصد افکنی خود را که مرکب چون فروماند تو بی مرکب فرومانی

با این مرکب (بدن) به مقصد برس؛ چون اگر از کار بیفتد، تو بی‌وسیله در راه می‌مانی.

نکته ادبی: فروماندن: از کار افتادن و ناتوانی در حرکت.

تو را در راه یک یک دم چو معراجی است سوی حق ز یک یک پایه ای برتر گذر می کن چو بتوانی

هر لحظه از زندگیِ تو مانندِ معراجی به سوی خداست، پس از هر پله‌ که گذشتی، به پله‌ی بالاتر برو.

نکته ادبی: معراج: سفرِ روحانی و عروج به ساحتِ قربِ الهی.

گرفتم در بهشت نسیه نتوانی رسیدن تو سزد خود را ازین دوزخ که نقد توست برهانی

اگر رسیدن به بهشتِ موعود دشوار است، دست‌کم خود را از این جهنمِ دنیوی و هوای نفسانی نجات بده.

نکته ادبی: بهشتِ نسیه: کنایه از پاداشِ اخروی. دوزخِ نقد: کنایه از رنجِ ناشی از تعلقاتِ دنیا.

چه خواهی کرد زندانی بمانده پای در غفلت گهی در آتش حرص و گهی در آب شهوانی

ای زندانیِ تن، چرا در غفلت مانده‌ای و میانِ آتشِ خشم و آبِ شهوت سرگردانی؟

نکته ادبی: آتشِ حرص و آبِ شهوت: تضادِ رایج برای نمایشِ طغیانِ غرایز.

زمانی آز دنیاوی زمانی حرص افزونی زمانی رسم سگ طبعی زمانی شر شیطانی

گاهی درگیرِ آرزوهای دنیوی، گاهی اسیرِ حرص و آز، و زمانی دیگر دارای خویِ حیوانی و شرارتِ شیطانی هستی.

نکته ادبی: رسمِ سگ‌طبعی: اشاره به پستیِ خویِ درندگان.

گرفتار بلا ماندی میان این همه دشمن نه یک همدرد صاحبدل نه یک همراز ربانی

تو میانِ این دشمنان (امیالِ درونی) گرفتار شده‌ای و نه هم‌دردی داری و نه استادی که تو را راهنمایی کند.

نکته ادبی: صاحبدل و همرازِ ربانی: اشاره به پیر و مرشدِ کامل.

میان خلط و خون مانده چه می کوشی درین گلخن بگو تا چون کنیم آخر درین گلخن نگهبانی

تو که اسیرِ خلط و خونِ بدنی، چرا در این گرم‌خانه‌ی دنیا تلاشِ بیهوده می‌کنی؟ آخر چگونه می‌خواهی از این تن محافظت کنی؟

نکته ادبی: گلخن: گل‌گرم‌کنِ حمام؛ کنایه از دنیای پست و گرم و ناپاک.

همه کروبیان عرش دایم در شکر خوردن دهان ما پر آب گرم و کار ما مگس رانی

فرشتگانِ عرش مدام در حالِ شکر و ستایش‌اند، اما ما درگیرِ نیازهای حقیرِ بدنی هستیم.

نکته ادبی: مگس‌رانی: کنایه از کارهای بی‌ارزش و دفعِ مزاحمت‌های کوچک.

برو چون مرد ره بگذر ز دنیا و ز عقبی هم که تا جانت شود پر نور از انوار یزدانی

مردانه از بندِ دنیا و آخرت (وابستگی‌های آن) بگذر تا جانت به انوارِ الهی روشن شود.

نکته ادبی: دنیا و عقبی: منظور وابستگی و دلبستگی به لذاتِ این دو عالم است.

از آن بفروختند اصحاب دل دنیا به ملک دین که خود را سود می دیدند در بازار ارزانی

عارفان دنیا را به بهای دین فروختند چون در این دادوستد سودِ حقیقی را دیدند.

نکته ادبی: بازارِ ارزانی: کنایه از اینکه دنیا در برابرِ ارزشِ آخرت بسیار ناچیز و ارزان است.

درین عالم برستند از غم بیهودهٔ دنیا در آن عالم شدند آزاد از درد و پشیمانی

آن‌ها در این دنیا از غمِ بیهوده رها شدند و در آن جهان نیز از درد و حسرت آزاد گشتند.

نکته ادبی: بی‌غمِ دنیا: آزادی از قیدِ تعلقات.

چو زین بیع و شری رستند برستند از غم دو جهان شری و بیع زین سان کن اگر تو هم از ایشانی

وقتی آن‌ها از این دادوستد رهایی یافتند، از رنجِ دو عالم رستند؛ تو نیز اگر از آنانی، چنین کن.

نکته ادبی: بیع و شری: معامله (خرید و فروشِ معنوی).

چنان بی خود شدند از خود که اندر وادی وحدت یکی مست اناالحق گشت و دیگر غرق سبحانی

آن‌قدر از خود بی‌خود شدند که در وادیِ یگانگی، یکی مدعیِ حق شد و دیگری غرق در تسبیحِ خداوند گشت.

نکته ادبی: اناالحق و سبحانی: اشاره به شطحیاتِ صوفیان (مانندِ حلاج و بایزید) در اوجِ مقامِ فنا.

اگر خواهی که تو بی خود همه چیزی یکی بینی تویی آن پرده اندر ره مگر کین پرده بدرانی

اگر می‌خواهی همه چیز را یکی ببینی، پرده‌ی خودخواهی را از پیشِ رو بردار.

نکته ادبی: پرده: نمادِ خودبینی و حجابِ انانیت.

اگر در بند این رازی به کلی پی ببر از خود که نتوانی سوی این راز پی بردن به آسانی

اگر در بندِ این رازی، از خودت بگذر، چون به این آسانی نمی‌توان به این راز دست یافت.

نکته ادبی: پی بردن: کنایه از درکِ معرفت.

چو تو در بند صد چیزی خدا را بنده چون باشی که تو در بند هرچیزی که هستی بندهٔ آنی

وقتی اسیرِ صدها تعلق هستی، چگونه می‌توانی بنده‌ی خدا باشی؟ هر چه تو را اسیر کند، تو بنده‌ی آنی.

نکته ادبی: بنده‌ی هر چیزی بودن: کنایه از تعلقِ خاطر و پرستشِ غیرِ خدا.

چو تو چیزی نمی دانی که باشد دستگیر تو چرا بس ناخوشت آید گرت گویند نادانی

چون نمی‌دانی چه چیزی دستگیرِ تو خواهد بود، چرا وقتی به تو می‌گویند نادانی، ناراحت می‌شوی؟

نکته ادبی: دستگیر: یاری‌رسان و پناه.

چو می دانی که هر ساعت توانی یافت ملکی نو اگر مشتاق آن ملکی چرا بر خود نمی خوانی

چون می‌دانی که هر لحظه امکانِ رسیدن به مرتبه‌ای نو داری، چرا برای رسیدن به آن تلاش نمی‌کنی؟

نکته ادبی: ملکی نو: مرتبه‌ای جدید از معرفت و کمال.

اگر کوهی و گر کاهی نخواهی ماند در دنیا پس از اندیشه های بد دل و جان را چه رنجانی

چه بزرگ باشی و چه کوچک، در این دنیا نمی‌مانی، پس چرا دلت را با افکارِ منفی رنج می‌دهی؟

نکته ادبی: کوه و کاه: تضاد برای بیانِ فراگیریِ فناپذیری.

اگر چه هیچ باقی نیست از خوشی این عالم ولی خون خور که باقی نیست کار عالم فانی

با اینکه هیچ لذتی در این عالم باقی نیست، باز هم تحمل کن، چرا که کارِ این دنیای فانی رو به پایان است.

نکته ادبی: خون خوردن: کنایه از تحملِ رنج و غم.

چو مرگ از راه جان آید نه از راه حواس تو ز خوف مرگ نتوان رست اگر در جوف سندانی

مرگ از درونِ جان فرا می‌رسد، نه از حواسِ ظاهری؛ پس اگر درونِ سندان هم پنهان شوی، از مرگ فراری نیست.

نکته ادبی: جوفِ سندان: مکانی سخت و غیرقابلِ نفوذ؛ کنایه از پناهگاه‌های محکم.

سپند چشم بد تا چند سوزی هر زمان خود را که اندر چشم عزراییل کم از یک سپندانی

چقدر خود را با خرافات محافظت می‌کنی؟ در برابرِ عزرائیل، وجودِ تو از یک دانه اسپند هم ناچیزتر است.

نکته ادبی: سپند: دانه‌ی اسپند که قدیم برای دفعِ چشم‌زخم می‌سوزاندند.

برو راه ریاضت گیر تا کی پروری خود را که بردی آب روی خویش تا در بند این نانی

ریاضت پیشه کن؛ تا کی برای لقمه‌ای نان، آبروی خود را می‌بری؟

نکته ادبی: آبِ روی خود را بردن: کنایه از خواری و زبونی در برابرِ مالِ دنیا.

به گرد این عمل داران مگرد ار علم دین داری که مشتی مردم دیوند این دیوان دیوانی

اگر اهلِ دینی، دورِ این مدعیانِ دروغین نگرد؛ این‌ها مشتی دیو در لباسِ انسان‌اند.

نکته ادبی: عمل‌داران: مدعیانِ تصوف و دین‌داری که در واقع اهلِ حیله‌اند.

برو پی بر پی صدر جهان نه تا مگر مرکب ازین دریای مغرق بو که همچو خضر بجهانی

به سوی پیرِ کامل برو تا همچون خضر از دریای پرخطرِ این دنیا به سلامت بگذری.

نکته ادبی: خضر: نمادِ پیرِ راهنما و راهبرِ معنوی.

چو یونان آب بگرفته است خاک راه یثرب شو که یک چشمان این راهند ره بینان یونانی

وقتی آبِ دنیا راه را بسته است، به سوی راهِ پیامبر (یثرب) برو؛ چرا که راهیانِ یونانی (فلاسفه‌ی مادی) در این راه یک‌چشم و ناقص‌اند.

نکته ادبی: یونان: کنایه از فلسفه‌ی صرف و عقلِ جزوی در برابرِ نورِ وحی.

دلا تا کی در آویزی گهر از گردن خوکان برو انگشت بر لب نه که در انگشت رحمانی

ای دل، تا کی حکمت را به نااهلان عرضه می‌کنی؟ سکوت کن که حکمت متعلق به اهلِ آن است.

نکته ادبی: گهر در گردنِ خوکان: اشاره به ضرب‌المثلِ قرآنیِ «مروارید را به گردنِ خوک نینداز».

خداوندا درین وادی از آن سرگشته می پویم که دری گم شده است از من درین دریای ظلمانی

خداوندا، در این دنیا سرگردانم چون حقیقتِ اصلی را در این دریای ظلمانی گم کرده‌ام.

نکته ادبی: سرگشته می‌پویم: در حالِ جست‌وجویِ بی‌پایان.

شنیدم کاشتری گم شد ز کردی در بیابانی بسی اشتر بجست از هر سویی و آورد تاوانی

شتربانی در بیابان شترش را گم کرد و با وجودِ جست‌وجویِ بسیار، نتوانست آن را بیابد و غرامت‌بار شد.

نکته ادبی: شتر: استعاره از جان یا حقیقتِ گمشده.

چو اشتر را نیافت از غم بخفت اندر کنار ره دلش از حسرت اشتر میان صد پریشانی

چون شتر را نیافت، از شدتِ اندوه در کنارِ راه خوابید و دلش لبریز از غم و پریشانی بود.

نکته ادبی: حسرت: اندوهِ ناشی از فقدانِ محبوب.

به آخر چون بشد شب او بجست از جای دل پر غم برآمد گوی مه ناگه ز روی چرخ چوگانی

شب شد و او ناگهان از خواب برخاست؛ دید که ماه، همچون گویی در میدانِ آسمان درخشیدن گرفت.

نکته ادبی: گویِ مه: استعاره از ماه که همچون گوی در چوگانِ آسمان است.

به نور ماه اشتر دید اندر راه استاده از آن شادی بسی بگریست همچون ابر نیسانی

در پرتوِ ماه، شترش را دید که ایستاده است؛ از شادی چنان گریست که گویی بارانِ بهاری می‌بارد.

نکته ادبی: ابرِ نیسانی: استعاره از بارانِ پربرکتِ بهاری که نشانه‌ی اشکِ شوق است.

رخ اندر ماه روشن کرد و گفتا چون دهم شرحت که هم نوری و نیکویی و هم زیبا و تابانی

به ماه نگریست و گفت نمی‌توانم زیبایی و کمالِ تو را توصیف کنم.

نکته ادبی: رخ در ماه روشن کردن: نشانه‌ی دیدنِ نورِ الهی در ظواهرِ عالم.

نتابد در هزاران سال ماهی چون تو در عالم به هر وجهی که گویم شرح تو صد باره چندانی

در هزاران سال ماهی چون تو در عالم نیست؛ هر چه توصیفت کنم، باز هم فراتر از آنی.

نکته ادبی: ماه: استعاره از نورِ حق یا تجلیِ پیر.

خداوندا درین وادی برافراز از کرم ماهی مگر گم کردهٔ خود بازیابد عقل انسانی

خداوندا، در این بیابانِ حیرت، ماهی از کرمِ خویش برافراز تا عقلِ انسان گم‌کرده‌ی خویش را بیابد.

نکته ادبی: عقلِ انسانی: منظورِ جانِ ناطقه و گوهرِ وجودی است.

حدیث اشتری گم کرده اندر وصف کی گنجد بدان اسرار این معنی اگر مرد سخن دانی

داستانِ شترِ گمشده رمزی است؛ اگر اهلِ سخن و دلی، اسرارِ پنهانِ آن را دریاب.

نکته ادبی: مردِ سخن‌دانی: کسی که اهلیتِ شنیدنِ اسرار را دارد.

خداوندا به حق آنکه می داری تو او را دوست که این شوریده خاطر را نجاتی ده ز حیرانی

خداوندا، به حقِ اولیایِ محبوبت، این خاطرِ شوریده را از حیرت و سرگردانی نجات بده.

نکته ادبی: شوریده خاطر: کسی که از شدتِ عشق و حیرت، آرام ندارد.

به جان او رسان نوری که برهد زین همه شبهت دلش را آشکارا کن همه اسرار پنهانی

پروردگارا، در جان او نوری بتابان تا از تمام تردیدها و گمراهی‌ها رهایی یابد و حقایق پنهان هستی را بر قلبش آشکار و روشن گردان.

نکته ادبی: واژه شبهت جمع واژه شبهه و در متون کهن به معنای شک، تردید و اعتقادات باطل به کار رفته است.

خدایا جانم آنگه خواه کاندر سجده گه باشم ز گریه کرده خونین روی و خاک آلوده پیشانی

خدایا، جان مرا در زمانی بستان که در حال سجده و عبادت باشم؛ در حالی که صورتم از شدت گریه سرخ و خونین شده و پیشانی‌ام به خاکِ بندگی آلوده است.

نکته ادبی: عبارت خواستن جان در اینجا کنایه از قبض روح و مرگ است و خاک‌آلوده بودن پیشانی نشان از کثرت سجده و تضرع دارد.

چو جان بندهٔ خود را کنی آزاد ازین زندان به پیش نور آن حضرت حضوری دارش ارزانی

هنگامی که جانِ این بنده را از زندانِ تن و دنیا آزاد می‌کنی، او را از نعمت حضور در پیشگاه نور خود بهره‌مند ساز.

نکته ادبی: ارزانی داشتن در متون کلاسیک به معنای بخشیدن، عطا کردن و هدیه دادن چیزی به کسی است.

دل عطار عمری شد که امیدی همی دارد کجا زیبد ز فضل تو گرش نومید گردانی

دلِ من عمری است که به فضل تو امید بسته است؛ سزاوار کرم تو نیست که این بنده را پس از یک عمر انتظار، ناامید کنی.

نکته ادبی: زیبد از مصدر زیبیدن به معنای سزاوار بودن و شایسته بودن است و در اینجا با استفهام انکاری برای تاکید بر بخشندگی خدا به کار رفته است.